انشاء اندیشه فولادوند :

پاییز را پشت چراغ قرمز ، پاییز را در بحران ترافیک ، پاییز را در جمعیت هولناک افکار ، پاییز را قبل و بعد از آخرین سونامی تو به اشعارم ، پاییز را در پایتخت ، پاییز را در خویش ، در اتومبیل ، در مهر ، در آبان ، در آذر ، پاییز را در فروردین ....امتدادش را در حافظه بسپار . امتدادش را به قلب من که در پاییز آن سال پمپاژ را آموخت .

من پاییز همان سال در میدان ونک با جهانی که تو را نیز در خویش پیش بینی کرده بود ملاقات کردم . یادش بخیر آن طبیب بیمارستان 503 ارتش . در پاییز با آغاز خویش ملاقات می کنم هنوز .

بهار من در پاییز آغاز می شود و تقویم من از پاییز به پایان رقم می خورد .

این عاشقانه را اوایل در علم طب جستوجو کردم که شاید ژنتیک باشد و نبود . در علوم دیگر نیز عاشقنه ها رنگ و بوی فصلی دیگر را غلیظ می کردند ناگهان دریافتم که ورد خوانی برگ ها در گوش و جادوی زرد رنگ و دود آلود شهر کار قلب مرا ساخته است .

من امید را تا پایان در خویش حبس می کنم وقتی پای پاییز وسط باشد . وقتی همهی پرده ها اکران آسمانشان نارنجی است . وقتی خورشید گوشه نشین پاییز ، دل آسمان را سبک می کند . هر آنچه اندوه ، هرآنچه تلخ ، هرآنچه تاریک ، از من ، از فضای روزگار من حذف می شود .

بانشاط می شوم از شهود وزش های نامنظم از هرسو . چیزیشبیه مهربانی طوفان . چیزی شبیه اجرای سنتی باران .

بانشاط می شوم از پاییز در زبان مخفی خودم با خویش . همه ی فصل ها را پاییز صدا میزنم . هجوم عریان شاخه های افراشته در اتوبان می کشاندم ، می کشاندم تا مهر ، آبان ، آذر

*********

انشاء کامران تفتی :

ته تهای تابستان ، پاپای محترم پاییز ، پاپوش شروع پا می کند . این پاپا که گفتم از ذهن خودم گذشت که شاید پاییز هم پدر باشد . این که می گن بی بی زمستون و بانوی بهار و یا هرچی سررشته از ذهنی است که حال الان مرا داشته شاید .

وصفم نمی آید از پاییز .

خانه اش خراب نباشد که تا نامش را به تالار شنیدنم می آورد هوا ، بی درنگ عاشق می شوم .

زردی برگ و سمفونی بی بدیل ریزش ها که عطر درختان و پلان های بی تکرار پاها روی سنگ فرش ها .

پاییز 91 می گذرد.

باورکن می گذرد.

تو با ما باش .

سالهای پاییز می گذرد.