شاهین شرافتی:

یه روز خوب. باز هم همان کافه همیشه. روی همان صندلی، پشت همان میز نشسته بودم. باز هم مثل همیشه دو تا قهوه سفارش دادم یکی برای خودم و دیگری برای ...

هر روز صندلی تو خالی می ماند. داشتم به همان صندلی خالی نگاه می کردم، به نبودنت و به اینکه برای همیشه باید تنها به این کافه بیایم. یادم هست که تو همیشه قهوه ات را تلخ می خوردی اما من چی؟ واقعاً یادم نیست. قهوه تلخ دوست داشت یا قهوه شیرین. گوش کن...

مرد کافه چی دوباره همان آهنگ مورد علاقه ما را گذاشته، چشم هایم را می بندم و با آهنگ زمزمه می کنم. تو هم قهوه ات را می خوری. قهوه ای که سرد شده. اما امروز از همان اول دلم روشن بود که تو ناامیدم نمی کنی. امروز با تمام روزهای دیگر فرق داشت. جای تو خالی نبود. یک نفر شبیه تو روبرویم نشسته و با من حرف می زند. مدام از عشق می گوید و من دیگر مثل آن روزها عاشق نمی شوم.

******

حامد عسکری:(http://raadiohaft.blogfa.com/)

چند وقتیه انگار قسمت نیست

چیزی بگم خیلی دلم ریشه

هی با خودم میگم تو یه مردی

یه کم تحمل کن دُرُس میشه

حالم رو این روزا که می پرسن

میگم خودم خوبم دلم خوبه

آدم بدون شعر یه سنگه

برنوی بی باروت یه چوبه

از عشق می ترسم تو این روزا

عشقی که اول و آخرش سوزه

باید سیاوش باشی تا رد شی

اسبت که چوبی باشه می سوزه

من واسه چیزایی دلم تنگه       

که خیلی پاک و بی نشون بودن

اون دستای سرد و خشکی که

با نخل و شبدر مهربون بودن

من بچگی هامو دلم میخواد

مشتی پرستو ،یه کمی گنجشک

مادربزرگم رو که پر زد رفت

از بس تو این دنیا نمی گنجشک

اون بند پهن مشکی چرمی

که با(ها)شدر مشکُ ببندم کو؟

جوجه خروس لاری ام چی شد؟

پروانه های پشّه بندم کو؟

خونم کثیف دود این شهره

حس میکنم دلگیر و افسرده م

ای کاش میشد با پسر داییم

بازم انار دزدی می خوردم

دلگیرم از این شهر و آدمهاش

از اومدن اینجا پشیمونم

بابام داره نخلا رو آب میده

من، خاک بر سر ، توی توی تهرونم

****

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

اه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه های لاغرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

حامد عسکری از کتاب خانمی که شما باشید