تحويل پاييز در راديو 7 از زبان جام جم
«آغاز پاييز سال 1391»! جمعهشب در برنامه راديو 7 براي اولينبار آغاز فصل پاييز اعلام شد. آن هم درست به سبك و سياق برنامههايي كه آغاز سال جديد و تحويل سال را جشن ميگيرند....
«آغاز پاييز سال 1391»! جمعهشب در برنامه راديو 7 براي اولينبار آغاز فصل پاييز اعلام شد. آن هم درست به سبك و سياق برنامههايي كه آغاز سال جديد و تحويل سال را جشن ميگيرند....
منصور ضابطیان :
سلام.
از راه دور این نامه را می نویسم به روی گل ضریحتان .
این بار نه خواسته ای باشد که عرضه ای شود ، نه نذری که برآورده شود .
این بار تنها نامه ایست که به خدمت شما می رسد جهت ابراز ارادت . نه اینکه غمی نباشد که هست ؛ نه اینکه خواسته ای نباشد که هست ؛ نه اینکه همه کارهایمان در این خزان گلدار باشد که نیست ؛ تنها دلتنگی کوچکیست که این نامه از ما برای شما . برای شما که بودنتان بزرگترین هدیه ایست و سرخی شما از ماست .
سرخی شما از ما . از ما می شود کنار ظرف گناهانمان .
لطفتان آبروی ما . چشممان به امیدتان و دلمان شب یلداست بی نگاهتان . سیاه و سرد و طولانی .
سلام از راه دور به شما که نزدیکترین امام مایید در همین ایران ، ایران بزرگ . در همین خاک که روزی به قدم های شما تبرک یافت .
السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا
************
لیلی رشیدی :
حدس میزنم که خواهی گریخت . التماس نمی کنم . از پیت نمی دوم . اما صدایت را در من جا بگذار .
می دانم که از من دل می کنی . راهت را نمی بندم . اما عطر خنده هایت را در من جا بگذار .
می دانم که از من جدا خواهی شد . خیلی ویران می شوم . از پا نمی افتم . اما رنگت را در من جا بگذار .
احساس می کنم تباه خواهی شد و من خیلی غمگین می شوم اما گرمای حرفهایت را در من جابگذار .
فرقش را با حالا می دانم که فراموشم خواهی کرد و من اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم انگیز .
اما طعم بودنت را در من جا بگذار .
هر طور شده خواهی رفت و من حق ندارم تو را نگه دارم اما...
اما عشقت را در من جابگذار .
منبع : http://raadio7.blogfa.com/
انشاء اندیشه فولادوند :
پاییز را پشت چراغ قرمز ، پاییز را در بحران ترافیک ، پاییز را در جمعیت هولناک افکار ، پاییز را قبل و بعد از آخرین سونامی تو به اشعارم ، پاییز را در پایتخت ، پاییز را در خویش ، در اتومبیل ، در مهر ، در آبان ، در آذر ، پاییز را در فروردین ....امتدادش را در حافظه بسپار . امتدادش را به قلب من که در پاییز آن سال پمپاژ را آموخت .
من پاییز همان سال در میدان ونک با جهانی که تو را نیز در خویش پیش بینی کرده بود ملاقات کردم . یادش بخیر آن طبیب بیمارستان 503 ارتش . در پاییز با آغاز خویش ملاقات می کنم هنوز .
بهار من در پاییز آغاز می شود و تقویم من از پاییز به پایان رقم می خورد .
این عاشقانه را اوایل در علم طب جستوجو کردم که شاید ژنتیک باشد و نبود . در علوم دیگر نیز عاشقنه ها رنگ و بوی فصلی دیگر را غلیظ می کردند ناگهان دریافتم که ورد خوانی برگ ها در گوش و جادوی زرد رنگ و دود آلود شهر کار قلب مرا ساخته است .
من امید را تا پایان در خویش حبس می کنم وقتی پای پاییز وسط باشد . وقتی همهی پرده ها اکران آسمانشان نارنجی است . وقتی خورشید گوشه نشین پاییز ، دل آسمان را سبک می کند . هر آنچه اندوه ، هرآنچه تلخ ، هرآنچه تاریک ، از من ، از فضای روزگار من حذف می شود .
بانشاط می شوم از شهود وزش های نامنظم از هرسو . چیزیشبیه مهربانی طوفان . چیزی شبیه اجرای سنتی باران .
بانشاط می شوم از پاییز در زبان مخفی خودم با خویش . همه ی فصل ها را پاییز صدا میزنم . هجوم عریان شاخه های افراشته در اتوبان می کشاندم ، می کشاندم تا مهر ، آبان ، آذر
*********
انشاء کامران تفتی :
ته تهای تابستان ، پاپای محترم پاییز ، پاپوش شروع پا می کند . این پاپا که گفتم از ذهن خودم گذشت که شاید پاییز هم پدر باشد . این که می گن بی بی زمستون و بانوی بهار و یا هرچی سررشته از ذهنی است که حال الان مرا داشته شاید .
وصفم نمی آید از پاییز .
خانه اش خراب نباشد که تا نامش را به تالار شنیدنم می آورد هوا ، بی درنگ عاشق می شوم .
زردی برگ و سمفونی بی بدیل ریزش ها که عطر درختان و پلان های بی تکرار پاها روی سنگ فرش ها .
پاییز 91 می گذرد.
باورکن می گذرد.
تو با ما باش .
سالهای پاییز می گذرد.علیرضا بدیع :
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که به مانند سال پیش
راز درخت باغچه را برملاکند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد خدا کند
او می رسد که بازهم عاشق کند مرا
او قول داده است و باید وفا کند
او نیز عاشق است
و راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند
شاید سفر کندو خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش خزان است یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند
************
اشکان صادقی
به قصه تک تک برگ هایش گوش کن . آنگاه سر بز زمین بگذار . آغاز همه چی . بی نقاب باش . پاییزمی آید تا تو را از خودت بگیرد . درخت بی تن پوشبرگ دل بر می کند از زیبایی. چرا که پاییز زیباست . پاییز همنفس تر می شود وقتی بدانی درختها چگونه قد می کشد .
************
انشاء علی ضیا :
سکوت می کنم و حرفی برای گفتن ندارم . حرفهایم ته کشیده در هوایی که تو نفس می کشی .
حرفی برای گفتن ندارم . پاییز هوای توست . روزهای توست و بهار من.
از کنار لوازم و تحریری که رد می شوم دلم قنج می رود برای آنکه بروم در مغازه مداد و پاک کن بخرم .
یادش بخیر چقدر ذوق روزهای اول پاییز عجیب بود و دوست داشتنی .
هنوز برای خودم مداد و پاک کن می خرم و هنوز دلم برای همشاگردی هایم تنگ می شود .
پاییز و شبهای طولانی ، لبخندهای زیاد ، شعرهای خواندنی ، چای داغ و مادرم که همیشه همراه شباشب پاییزی من است .
تو را همیشه کم داشتم درمیانه ی همه پاییزهایی که رفته است و حالا این پاییز با سختی که پیش روی من دارد نبودن تو عجیب شده است .
نبودن تو سختی است غریب و باران مضاعف و شورانگیز که مرا به پیش می برد برای گذر از پاییز امسال .
پاییز من همیشه این گونه است دلتنگ و پر شعر و پرچای .
راستی هیچ کس به سکوتم نرسیده و همه به فریادم رسیده اند.
پس سکوت می کنم در هوایی که هوای توست .

**********
محمد صوفی _ متن از امیر علی نبویان
از تو برای تو می نویسم پاییز برگ ریز .
کدام را باور کنم عریانی هزارساله آن تن سرمازده که آسمان را به هم گریه می دارد یا شکوه این خلعت این جادو را !؟
زردی رویت از نفرین هزار محصل است یا میراث آفتاب طلایی تابستان !؟
تو کدامی ؟
سرخی گس خورشید در غروب های دلتنگ یا ملسی ناب سیب های قرمز و چه راز آلود ایهامی است این معجون قصه ی تو مخزن الاسرار .
اما هرچه است در تجلی است یا اولی الابصار .
کشف تو کشف راز خداوندگار است . کفر و اغراق نمی گویم که رحم و غضب او هم مثل شکوه و اندوه تو جمع اضداد نیست .
تو آتش جا مانده از کاروان بهاری و مهجور از غم هجران یا منزلگاهی بکر آرزوی محال اردیبهشت؟!
اگر آنی شاهانه ماجرای گناه گدا بگو و اگر این با این گدا حکایت آن پادشاه بگو .
نه تو خود مسافری مثل بهار ، مثل من . توشه راه ببند که سفر طولانیست از تموس تا سور و ما عابر هر ساله این جاده پر پیچ و خم .
چه با حوصله می گذری از کنار آفتاب کم جان مهر ، باران تند آبان و سوز استخوان سوز آذر .
کاروان خزان نرم می وزد که می داند که خرج این کوچ او از عمر من است .
همسفر آگاهم که سخاوت را در حقم تمام می کنی از هرآنچه رحمت خداوند است .
نفس نفس عط باران و خاک ، لحظه لحظه چنگ مطرب باد و سماء و طبق طبق مروارید دوخته بر ردای شاخساران از میوه هایی که سوغات بهشت است .
وعده کردی بازخستگی مرا تا یلدا به دوش می کشی ؟
رفیق راه که چون تو باشد تا خود رستاخیز مسافر می مانم .