گفتگوی منصور خان ضابطیان با همشری آنلاین

اين‌جا تهران است

                     شما هم به این شب‌نشینی دعوتید!



کودک و نوجوان > هنر
- یاسمن رضاییان:
شب‌ها به ساعت نگاه می‌کنیم و منتظر می‌مانیم شماطه‌ی آن یازده‌بار صدا کند. بعد یک لیوان چای کنار آرامش محض، ما را پای شبکه‌ی آموزش می‌نشاند. پای برنامه‌ی رادیو هفت. برنامه‌ای که «رادیو هفت» شد، چون سبک برنامه‌های رادیویی را دارد و از شبکه‌ی هفت سیما پخش می‌شود.

رادیو هفت شبیه خودمان است. شبیه مردم. همرنگ آرامشی که در پایان شب به دنبالش هستیم. رادیو هفت راوی «درون» ماست؛ راوی زندگی ما و دغدغه‌های فراوانش. حالا بیش از پانصد شب با رادیو هفت بوده‌ایم. با آن انس گرفته‌ایم و همچنان پا به پایش پیش می‌رویم.

این برنامه‌ی شامگاهی فعلاً قرار است تا آخر سال روی آنتن شبکه‌ی آموزش برود. این را «منصور ضابطیان»، یکی از تهیه‌کنندگان و کارگردانان و مجری‌های برنامه می‌گوید که در یک عصر پاییزی پای این گفت‌وگو نشست و از رادیو هفت گفت.

  • جرقه‌ی ساخت رادیو هفت از کجا زده شد؟

ایده‌ی رادیو هفت پیامد این مسئله بود که من فکر می‌کردم مردم کمی نیاز به آرامش دارند. در طول روز با مسائل مختلف برخورد کرده‌اند و طبیعتاً شب‌ها که به خانه می‌آیند نیاز به چیزی دارند که حالشان را بهتر کند. همین فکر در نهایت منجر به طرح برنامه‌ی رادیو هفت شد که به واسطه‌ی ادبیات و کلام و موسیقی حال بهتری برای مردم در آخر شب ایجاد کند.

  • یعنی احساس کردید این کمبود در برنامه‌های تلویزیون وجود دارد و برنامه‌ای نیست که این آرامش را به مردم بدهد؟

بله؛ برنامه‌هایی که تلویزیون دارد بیش‌تر برنامه‌های نمایشی هستند. سریال‌ها و فیلم‌هایی که معمولاً قصه‌های جدایی و طلاق و خیانت را روایت می‌کنند. این‌ها ممکن است سرگرم‌کننده باشند ولی آرامش‌دهنده نیستند. ما به دنبال برنامه‌ای بودیم که با شروع شدنش بشود راحت پای تلویزیون نشست. یک لیوان چای ریخت و روی مبل لم داد و برنامه را تماشا کرد.

  • رادیو هفت از اول یک ریتم آهسته داشت و با همین منوال جلو رفت و چارچوب عوض نشد. سازندگان احساس نکردند ممکن است برنامه به رکود کشیده شود؟

نه. چون چارچوب تعریف شده و ثابت است، اصولاً هیچ‌وقت دچار تکرار نمی‌شود. آیتم‌هایی که داخل این چارچوب شکل می‌گیرند ممکن است دچار تکرار شوند که بدون شک این تکرار بد است. کاری که ما می‌کنیم همین است که نگذاریم آیتم‌ها به رکود کشیده شوند.

  • با توجه به این‌که ریتم برنامه کند است و به قول خودتان در ساعتی پخش می‌شود که مردم خسته‌اند، این امکان وجود ندارد که بیننده‌ها پای تلویزیون خوابشان بگیرد و درصد تماشاگران برنامه پایین بیاید؟

چه عیبی دارد؟ چه بهتر از این که یک برنامه بتواند آن‌قدر آرامش به بیننده‌اش بدهد که بیننده پای تلویزیون بخوابد.

  • این باعث دیده نشدن برنامه نمی‌شود؟

نه، اگر قرار بود برنامه دیده نشود الآن رادیو هفت پربیننده‌ترین برنامه‌ی شامگاهی نبود. البته برنامه، ریتم آرام دارد تا ریتم کند. وقتی می‌بینی یک ساعت از برنامه گذشته و متوجه نشده‌ای کی این یک ساعت سپری شده این به این معناست که برنامه کند نیست.

  • ولی همیشه هم این‌جوری نبوده. احساس نکردید شاید شب‌هایی بیننده‌ها بگویند چرا تمام نمی‌شود؟

خب این طبیعی است، چون هر بیننده‌ای سلیقه‌ای دارد. منتها چون آیتم‌های برنامه کوتاه و دو سه دقیقه‌ای است و مثلاً آیتم 25 دقیقه‌ای نداریم، بیننده تا بخواهد احساس کند دارد کمی خسته می‌شود، آیتم فوری عوض می‌شود و بخش جدیدی می‌آید. یعنی آیتم‌های کوتاه باعث می‌شوند بیننده احساس خستگی نکند.


  • پخش رادیو هفت به شبکه‌ی آموزش سپرده شد. این در حالی است که شبکه‌ی هفت نسبت به شبکه‌های دیگر بیننده‌ی کم‌تری دارد. چه‌طور این اتفاق افتاد؟

هم‌زمان که این ایده در ذهن من بود، شبکه‌ی آموزش برنامه‌ای برای آن ساعت از شب می‌خواست که به ما پیشنهاد داد. من گفتم این طرح را دارم و آن را به شبکه دادم.

  • به نظرتان سپردن این طرح به شبکه‌ی هفت ریسک نبود؟

نه، ریسک نبود. وقتی شما یک طرح خوب داشته باشی و به طرحت ایمان داشته باشی و کارت را هم خوب بلد باشی می‌دانی اگر برنامه‌ات را به شبکه‌ای بسپاری که در آن ساعت بیننده ندارد، علاوه بر این‌که مخاطبان خودش را پیدا می‌کند برای شبکه هم بیننده‌های بیش‌تری جذب می‌کند.

  • یعنی رادیو هفت باعث شد شبکه‌ی آموزش هم دیده شود؟

طبیعتاً. همین که در کوچه و خیابان می‌بینید مردم درباره‌ی برنامه صحبت می‌کنند و نظر می‌دهند که مثلاً فلان قسمت را دوست داریم یا فلان آیتم خوب نیست، این نشان می‌دهد که رادیو هفت بیننده دارد و وقتی رادیو هفت بیننده داشته باشد یعنی شبکه‌ی آموزش هم بیننده دارد.

  • رادیو هفت یک ریتم آهسته دارد. قصه‌های امیرعلی هم بعداً به برنامه اضافه شد. در حالی که فضای آن با فضای سایر آیتم‌های استودیو تولیدی فرق دارد. چه‌طور این بخش متفاوت به برنامه اضافه شد؟

برنامه‌ی ما حالت یک مجموعه دارد. در این مجموعه همه‌چیز داریم. از متن ادبی و شعر گرفته تا موسیقی اصیل و پاپ. می‌شود گفت شبیه یک مجله است. همان‌طور که یک مجله مجموعه‌ای از سلیقه‌ها را در بر می‌گیرد، این برنامه هم همین‌طور است و طبیعتاً در این مجموعه جایی هم برای طنز وجود دارد.

  • احساس می‌شود سلیقه‌ی مردم را خوب می‌شناسید و می‌دانید وقتی فلان شخص را بیاورید مردم او را می‌پذیرند. این شناخت سلیقه‌ی مخاطبان از کجا به دست آمده؟

تیم ما، از آدم‌های معمولی تشکیل شده. از جای دیگری نیامده‌ایم. ما هم در همین شهر با همین آدم‌ها زندگی می‌کنیم. همه‌ی بچه‌های ما جوان‌ هستند، دانشگاه می‌روند و دغدغه‌های آدم‌های دیگر را دارند. ما در برج عاج ننشسته‌ایم که همه‌چیز را از بالا ببینیم. ما خودمان سوار تاکسی و اتوبوس می‌شویم و برای همین می‌دانیم مردمی که سوار تاکسی و اتوبوس می‌شوند چه سلیقه‌ای دارند.

  • تا به حال پیش آمده افرادی را به رادیو هفت بیاورید، دیده شوند و بعد به این نتیجه برسید که انتخابتان درست نبوده؟

بله، خیلی پیش آمده. افرادی بودند که آمدند، بخش‌هایی از آن‌ها را ضبط کردیم اما پخش نکردیم، یا پخش کردیم و دیگر ادامه ندادیم.

  • هر کدام از مجری‌ها، سبک خودشان را در اجرای برنامه دارند. مثلاً کاکاوند، داستان‌های اساطیری می‌خواند یا معینی شعرخوانی دارد. این نحوه‌ی اجرا به طور کامل به خود مجری‌ها سپرده شده؟

نه به طور کامل. ما آن‌قدر صحبت کردیم تا با هم به یک نتیجه رسیدیم که حال و هوایی برای آن شب بشود. اما این‌که از کدام کتاب، کدام شعر را بخوانند به خودشان سپرده شده است. در کنار این‌ها متن‌هایی هم که خانم «مارال دوستی» برای استودیوی زنده می‌نویسند، خوانده می‌شود.

  • شما هر هفته با یک مهمان گفت‌وگو می‌کنید، مهمانانی که هر کدام از یک قشرند و معمولاً متفاوت با دیگری. این افراد چه‌طور انتخاب می‌شوند؟

ما کسانی را انتخاب می‌کنیم که هم حرفی برای گفتن داشته باشند و هم آدم‌های خوش‌صحبت و خوش‌مشربی باشند تا شب‌هایی که با آن‌ها گفت‌وگو می‌کنیم مردم خسته نشوند. البته این نکته را هم در نظر می‌گیریم که ماجرای زندگی و تجربه‌هایشان طوری باشد که بشود آن‌ها را بیان کرد.

  • چه‌طور پای مخاطبان رادیو هفت به استودیو تولیدی باز شد؟

اوایل مردم زنگ می‌زدند و صدایشان پخش می‌شد. بعد فکر کردیم چرا همراه با این صدا تصویرشان را نداشته باشیم. بنابراین از آن‌ها خواستیم به استودیوی برنامه بیایند و مثلاً یک متن بخوانند. بعد از آن با تقاضای خیلی زیاد مردم مواجه شدیم. از طرفی این امکان را نداشتیم از همه‌ی آن‌ها بخواهیم به استودیو بیایند و متن بخوانند و از طرف دیگر با توجه به پیشرفت تکنولوژی دیدیم بهترین کار این است که از مردم بخواهیم متن‌هایشان را در خانه بخوانند و از خودشان فیلم بگیرند و برای ما بفرستند تا ما هم بتوانیم تعداد بیش‌تری از این «یک دقیقه‌ای‌ها» را در طول هفته پخش کنیم.

  • بخش جدیدی که تازگی‌ها به برنامه اضافه شده نمایش‌نامه‌خوانی است که به سبک نمایشنامه‌های رادیویی کار شده. رادیو هفت تا چه حد این پتانسیل را دارد که آیتم‌های این‌چنینی پخش کند؟

ما خودمان خیلی دوست داریم آیتم‌های این چنینی داشته باشیم، اما تولیدشان دشوار است. مثلاً برای همین بخش باید متنی پیدا کنیم که قابل نمایش باشد، بازیگران کمی بخواهد و با توجه به وقت برنامه قابل تولید در چند قسمت باشد. رسیدن به چنین متن‌هایی کمی دشوار است ولی ما هم‌چنان به آیتم‌های تازه فکر می‌کنیم.

  • رادیو هفت به موقع «دیده» شد؟

بله، پیشرفت شناخته شدن رادیو هفت بین مردم خیلی سریع‌تر از آنی بود که ما فکر می‌کردیم. البته اوایل یادم هست وقتی برای آیتمی زنگ می‌زدیم و می‌گفتیم برای شبکه‌ی آموزش می‌خواهیم، می‌گفتند: شبکه‌ی آموزش؟ یعنی شبکه را نمی‌شناختند. اما حالا که زنگ می‌زنیم، چه ما و چه سازندگان برنامه‌های دیگر این شبکه و می‌گوییم از شبکه‌ی آموزش هستیم می‌گویند همان که رادیو هفت را پخش می‌کند؟

  • وقتی یک برنامه خوب است، سطح توقع مخاطبانش هم بالاتر می‌رود. برای این بهتر شدن برنامه چه کار می‌کنید؟

ما سعی کردیم بدانیم مردم چه می‌خواهند و سعی کردیم در یک‌جا نمانیم. همین که آیتم‌های جدید اضافه می‌کنیم و از آدم‌های جدید استفاده می‌کنیم فرمول‌هایی است که با آن سطح برنامه را بالا می‌بریم.

نماز آیات می خوانم

کامران تفتی :

 

نماز آیات می خوانم هر روز از هراس ندیدنت .

وحشتی دارد نبود وحشیانه ترین انقراض تاریخ و این که گفته ام توصیف چشمانت بود .

بانو جان ... بانو ... در کرانه آسمان ، وقتی ابرها به لج بازی از رنگها در هم می پیچند

برای من لبخند بزن

و بگذار در قاب چشمانم عکسی از تو بگیرم ، کنار ابرها .

انگار ایستاده باشی تا با آسمان عکس دسته جمعی بگیری و چه سنگین می شود

... چشمانم بعد از این قاب

و مدام ... مدام ... خواب به چشمم می آید که تو را بیاورد که داری می خندی ، می دوی

و من به آسودگی نگاهت می کنم

و چه عالی می شود بدانم نه کسی منتظرت هست و نه کسی منتظر خنده هایت .

نماز آیات می خوانم هر روز از هراس ندیدنت .

محرم آمد

قصه عاشورا قصه پر از یاس است ؛ برای چشم های گریان کودکان بی پناه و قلب های زخم خورده عاشقان . قصه ای پر از ایمان و پراز صداقت پروانه ها.

قصه ای که در ان کبوتران به آشیانه نور پرواز میکنند و عشق را در کتاب محبت برای بازماندگان آسمان به یادگارمی گذارند .

این قصه از قلبی می گوید که تنها و تنها برای عشق می تپد و بس .

این بار خورشید غریبانه تر از همیشه نور افشانی می کند و برای گنجشکان بی پناه لالایی پرواز را می سراید.

قلبم سنگین است و امروز تنها تر از همیشه در سکوتی وهم امیز از پشت پنجره زمان به ستاره های غهمگین نگاه می کنم و برای غریبی گل های شب بو می گریم .

**********

خبر بریده ، خبر مبتلا ، خبر کشته

خبر شنیدن دشتی که کشته در کشته

از آسمان الهی به خاک می افتند

فرشتگان پریشان کشته در کشته

دوباره ول وله  در خیمه های خون به جگر

که پیش چشم پدر می شود پسر کشته

قضای نسل بلاخیز توست ثارلله      

شبی که سجده کنان می شود پدر کشته

شبی که ام ابیهای عشق می گردد

میان میله دیوار و پشت در کشته

فدای آن جگر پاره پاره ات ای شیر

که گشته هر طرفت پاره ای جگر کشته

فدای قند لبانی که تشنه می خندند

به تیر حرمله چون می شود شکر کشته

هزار شکر که عباس تو را نخواهد دید

در آن دمی که شوی بریده سر کشته

هزار شکر که عباس تو را نخواهد دید

لبان خشک تو را زخم های تر کشته

هزار بد که ای ماه ، خوابیدی

کنار علقمه چون می شود قمر کشته

چه کرده نام تو ای بالا بلند با تاریخ

امام و سرور سرهای سر به سر کشته

چه کرده ای که کنون دسته دسته می چرخند

به زیر پای تو دستهای در به در کشته

خبر بریده ، خبر مبتلا ، خبر کشته

خبر شنیدن دشتی که کشته در کشته

 

رسید مژده

سلام دوستان خوبم دیشب قصه تکراری از امیر علی نبویان پخش شد و آقای کاکاوند گفتند که به دلیل عمل جراحی پدرشون  ایشون نتونستند بیان . ازتون میخوایم که واسه سلامتی پدر امیر علی خان دعا کنید که ایشالله زود زود خوب بشن به عنوان یک عضو از رادیو 7 .

********

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی

رهی معیری

********

وقتی که از تو پر می شم

بارون شر شر میشم

وقتی که از تو خالیم

عین هو خشک سالیم

هی پر و خالیم می کنی با حرفات

داری خیالیم می کنی با حرفات

یه روز ازم خشک طلا می سازی

یه روز سفالیم می کنی با حرفات

چیکار کنم تا که دلم خنک شه

دل تو هم کویر پر ترک شه

چی چی بهت بگم که مثه حرفات

حرف منم روز زخم تو نمک شه

هی پر و خالیم می کنی با حرفات

داری خیالیم می کنی با حرفات

یه روز ازم خشک طلا می سازی

یه روز سفالیم می کنی با حرفات

زخم زبون عمق کمی نداره

نیش زدنات که مرهمی نداره 

میخوام بخونم تا همه بدونن

صدام دیگه زیر و بمی نداره

وقتی که از تو پر می شم

بارون شر شر میشم

*******

فال حافظ :

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید
بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید


موضوع هفته : ترس

از چی می ترسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام رفقا تعجب نداره موضوع این هفته ترس هست .

از هرچی می ترسید بگید تا پنج شنبه به شماره:

30000704

عاشقانه ها

مجتبی گراوند : زندگی واژه ها (مجموعه ای از شعرهای نیمایی شاعران )

از پس هزاره های جستجو

پا به کوچه ای نهاده ام؛

که نام تو به روی آن نقش بسته است

کوچه ای که یک نفر

با خطی معوج و سیاه

قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است

آه...

گام های من چقدر خسته اند...

                        

عاشقی برای ما

همیشه

کوچه های بسته

گام های خسته بود .

سال های سال

سوختیم و ساختیم

در شب فراق یا تب وصال

بی امان گداختیم...

هرچه میرویم

عشق مثل یک سراب

از برابر نگاه ما

نا پدید می شود

گیسوان ما

مو به مو

سپید می شود...

گریه می کنی که نیستم

بغض می کنم که نیستی

مثل روزهای کودکی

که باتمامی دلم

برای یک مداد گمشده

یک دوچرخه،

می گریستم

ما هنوز کودکیم و قلب های ما

هنوز کوچک است....

عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است

کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها

پا به پای ما بزرگ می شدند

 

خسته ام

از هر آنچه از قبیل عادت است

کو کجاست

آن چه بی نهایت است؟

*********

یک اتفاق ساده ... ولی ماندگار شد

وقتی که چشم من به نگاهت دچار شد

 

لب را گشودی و دلم آغوش باز کرد

خندیدی و جهان، همه باغ انار شد

 

از گیسوان مست تو عطر جنون چکید

با هر نسیم، هستیِ من بی قرار شد

 

پاییز، فصل خاطره های قشنگ ماست

هر وقت حرفِ غنچه لبت زد، بهار شد

 

بانوی ماه! هر غزل، آغوش تشنه ایست

شعری که وزن و قافیه اش داغدار شد

 

آواره بود، تا به نگاهت قدم گذاشت

در شهر چشم های تو، دل ماندگار شد

 

حسن یعقوبی کتاب به لهجه انگور

********

هر چقدر این روزها دستان من تنها ترند 

چشمهایت شب به شب زیباترو زیباترند

 

رازداری های من بیهوده است ، این چشمها

از تمام تابلوهای جهان گویا ترند

 

این چه تقدیری ست که عشق من و انکار تو

هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

 

من پر کاهی به دست باد پاییزم ولی

چشم های روشنت از کهربا گیرا ترند

 

یک قدم بردار و از توفان آذر پس بگیر

برگ هایی را که از شلاق باران ها ترند

 

باد می آید درخت نارون خم می شود

شاخه های لخت از دستان من تنها ترند

 

پانته آ صفایی بروجنی : روزهای آخر آبان

******

دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

دوباره می خوا هم به سوی تو بیایم تو را کجا می توان دید؟؟

در اواز شباویز های عاشق؟؟در شاخه های یک مر جان قرمز؟؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برای تو نامه بنویسم و تو نامه ام را بخوانی

و جواب ان را به نشانی همه غریبه های جهان بفرستی

ای کاش میتوانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم

و از گوشه های افق برایت اواز بخوانم کاش می تئانستم همیشه از تو بنویسم

می ترسم نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بماند

و حرفهای نا گفته ام هرگز به دنیا نیاید

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود

میترسم نتوانم بنویسم و اخرین نامه هایم در سکوتی محض بمیرد

و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب دوباره تپش این قلب بی قرارم

دوباره سایه حرفهای تئ که روی دیوار روبرو می افتد

دلم می خواهد دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم بنشانم

دوباره شب دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرها ی عالم پر نمی شود

دوباره یاده تو که این دل بی قرار را بیدار نگه ذاشته است

محمد رضا مهدی زاده کتاب آرام تر از خواب درختان

دعوت نامه : نوشتن قصه

سلام دوستان گلم

پنج شنبه شب در برنامه رادیو هفت آقای ضابطیان خواستند که قصه بنوسید  قصه های خودتون و به برنامه ارسال کنید ترجیحا از طریق صندوق پستی . قصه هایی ساده حتی مثلا در روزمرتون اتفاق افتاده باشه و قصه جالبی داشته باشه که به همراه تصویری از همون موضوع ارسال کنید . این قصه ها باید حداکثر در 500 کلمه باشند . پس علاقه مندان قصه هاشونو به صندوق پستی برنامه ارسال کنند . و در ضمن هنوز دعوت نامه قبلی که از شاعران جوان خواستند که شعرهاشونو به برنامه ارسال کنند پابرجاست شاعرانی که کتابهایی رو هم دارند کتابهاشونو به برنامه از طریق همین صندوق پستی ارسال کنند

صندوق پستی :  

14155-3355

450 ومین برنامه خانوادگی رادیو 7

احسان کرمی :

خانواده یعنی کسی برای یک لحظه دیر کردن دور دنیا را کُند کند .

خانواده یعنی وقتی غمگینی ، پچ پچ های دلشوره را بشنوی .

خانواده شبیه طعم میوه های شهریور . خانواده رنگ انار های رسیده پاییز . خانواده جمله از این بهتر نمی شود . خانواده مُهر کنارم بنشین تا ابد .

خانواده خوب است . همین که بدانی چشمی منتظرت مانده تا برگردی خانه ، همین که خیالت تخت باشد که یک نفر هست که مشتاقانه خبرهای بدت را به دل بخرد ، همین که درک کنی کسی هست که چهار ستون دلش برای تو خانه شود یعنی خانواده .

جایی که هویت صمیمیت هایمان می شود . جایی که قدیمی هم بشود تازه ترین حوادث را در خودش جا داده . خانه ما شاید بیشتر از ما بداند .

خانواده یعنی دیگر به این دنیا بدهکار نیستم .

********

شاهرخ فروتنیان : در استکانت غزلی تازه دم ریخته ام ؛ کافیست پلک بزنی تا شیرین شود چای .

وقتی غرور مرد خانه دست توست می توانی با سلاح خنده نظم جهان را بر هم بریزی .

بخند خانم ، حتی اگر کلافه ای از من ، بخند .

قورت بده اخم هایت را ، بدان که این خانه مدام جای خنده های توست .

دلم را قرص کن با قرص صورت ماهت .

هر جا و هر زمانی که تو بگویی دوباره می گویم دوستت دارم .

افسانه چهره آزاد :  گاهی آهسته به من بگو همه چیز برای توست .

من دلخوش می شوم گاهی به لبخندهایت .

نگاه اضافه کن ؛ به معجزه اعتقاد دارم . من همه جا به تو فکر می کنم .

خانه فقط یک نشان یا پلاک نیست . هر جا تو باشی خانه آرزوهای من است .

من به تو فکر می کنم زیاد و از سر علقه .

شاید خبر تکراری این روزهای من این باشد که تو تکراری نمی شوی .

********

آزاده صمدی : پاییز که می شود به خاطر من شالت را محکم ببند زمین زیاد چرخ می خورد و سرما مهارت دارد در تجارت لبخندهایت .

هومن سیدی : لبخندهایت را با آینه تقسیم نکن این ... لحظه ها در تو تکثیر می شود بی آینه . انگار تمام دقیقه ها یم در تو بخش پذیرند

آزاده صمدی : بخش پذیر قدم هایت شده کوچه از هر پلاکی که دل بکنی عمارت توست . بنامت سند می خورد هر سقفی که نفست را خانه شود .

هومن سیدی : خانه به خانه ، سلام به سلام ، کاسی به کاسی ، فرقی نمی کند. میان آن محبت های مدرن سنت مهمان نوازی را خوب یاد گرفته است قاجاریه چشمانت .

آزاده صمدی :  قاجاری را ناصری را و هر سلسله ای که بند یک دستور و رند یک مقام بوده، در دستانت داری وقتی باز می کنی در را .

هومن سیدی : در را بزن ، خانه با تو یعنی خانه ابدی عشق ، یعنی نهایت ، یعنی من ، یعنی تو ، یعنی ما

*********

معرفی منحصر بفرد ترین گروه موشیقی خانوادگی :

همه می شناسیم این خانواده رو .

در سال 1344 به سرپرستی یک پدر گروه موسیقی تشکیل شد خانوادگی . گروهی که شب ها کنار حوض خونشون تمرین می کردند . گروهی که بعد ها خیلی مشهور شدند و در دیگ نقاط جهان نسرت های بسیار معتبری رو برگزار کردند

کامکارها :

هوشنگ کامکار ، بیژن کاماکار ، پشنگ کامکار ، قشنگ کامکار ، ارژنگ کامکار ، ارسلام کامکار ، اردشیر کامکار ، اردوان کامکار ، مریم ابراهیم پور ، هانا کامکار ، صبا کامکار ، نیریز کامکار ، سیاوش کامکار ، نجمه تجدد که همه به همراه همسران فرزندان و خواهران برادران خود منحصر بفرد ترین گروه موسیقی خانوادگی جهان و تشکیل دادند .

********

در ضمن مهمان ویژه ای رادیو 7 داشت و اون آقای هرمز شجاعی مهر بودن که از کارشون و از خانوادشون گفتند . ایشون خانواده ای 13 نفری بودند که 10 تا خاهر رو برادر بزرگتر داشتند و خودشون آخری بودند که 11 نفر می شدند . کارشونم از سال 60 61 از رادیو و برنامه صبحگاهی آغاز کردند و بعدم کم کم وارد برنامه خانوادگی شدند .

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من اومدم که ایشالله از این هفته دوباره کنار رادیو ۷ی های گلم باشم

دلم حسابی واستون تنگیده بود .

ممنون که تو این مدت تنهامون نذاشتید .

عید بندگی

 

و اسماعیل می دانست آن چاقو نمی برد

که صیادی که من دیدم دل از آهو نمی برد

 

کدامین بارگاه است این کدامین خانقاه است این

که در اینجا نفس از گفتن یا هو نمی برد

 

دلا دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد

اگر زنجیر ها را زور این بازو نمی برد

 

چرا نا راحتی ای دوست از دست رفیقانت

که خنجر عادتش این است رو در رو نمی برد

 

زلیخا را بگو نارنج هایش را نگه دارد

که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی برد

سلام دوستان خوبم با یک روز تاخیر عیدتون مباررررررررررررررررررررررررررررکککککککککککک

خیلی خیلی شرمنده هستم که نمی تونم سر بزنم به وبلاگ فقط میخوام حتما حتما دعام کنید که کنکورم قبول بشم خیلی دعا کنید نه تنها من بالکه واسه همه دوستامون که آزمون عملی طراحی و مصاحبه دارند . مطمئن باشید بعد از کنکور دست پر میام