عاشقانه ها

علیرضا معینی( علی معلم- نام کتاب : شرحه شرحه است صدا در باد)

کی میگه بین دوتا نی

 یکیشون شکر نداره

نه عزیزم برا بابا

 دختر و پسر نداره

دخترا سیب گلابن

مث برفن ، مث آبن

برف جاده گل و خاکه

آب چشمه اما پاکه

دخترا شاخه نباتن

چشمه ی آب حیاتن

اجر حافظ که میگن –

شمس  حقه، شاخه نباته

چشمه ی آب حیات  تو کوچه نیس

تو ظلماته

یه روزی یک میاد

که مرکبش اسب سفیده

رو لباش سرخی شرمه

تو چشاش برق امیده

زین اسبش نقره کوبه

چکمه هاش رنگ غروبه

ساده و سبک عنونه، سرگرونه

عاشق دختر شاه پریونه

 عاشق دختر شاه پریون که توی سیبه

مثل دریا بی قراره،مثل صحرا بی نصیبه

جماعت یه سیب میخوام

جهیزیه ش زلف کمندش

مکنتش دامن پاکش

ثروتش بخت بلندش

یه روزی یک میاد

که مرکبش اسب سفیده

رو لباش سرخی شرمه

تو چشاش برق امیده

ساده و سبک عنونه، سرگرونه

عاشق دختر شاه پریونه

************

(سلمان هراتی)

تقصیر من نیست وقتی عشق را روی کاغذ گریه میکنم، شعر میشود

درخت دلتنگ تبر میشود

وقتی پرنده سیم برق را به او ترجیح میدهد

مرا با صدای تر آب ها خواند

مرا با دل خسته ام رو به رو  کرد

بهار آمد و با دل خسته ام گفتگو کرد.

************

(حسین جنت مکان)

من اعتراف می کنم کمی دلم گرفته است

کمی که نه، زیادتر،زیاد هم گرفته است

 من اعتراف می کنم غزل بلد نبوده ام

بیا بگو چرا گلوی این قلم گرفته است

رطوبت کدام واژه میخورد به چشم من

که چارچوب این اتاق بوی نم گرفته است

من و تو دست بی صدا نبوده ایم و نیستیم

من و تو را دوباره عشق دست کم گرفته است

*****************

هر شعر که گفته ای شنیدم شاعر

شعری که نگفته ای برایم بنویس

*****************

(علیرضا قزوه- سوره ی انگور)

در شهر یکی نیست چو چشمان تو خونریز

من شهر نشابورم و تو لشگر چنگیز

ای اشک توام باده و چشم تو پیاله

از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبریز

پرهیزگران را چه نیازی ست به توبه؟

یا توبه گرانه را چه نیازی به پرهیز؟

هر روز یکی خشت می افتد به سر ما

ای سقف فرو خورده به یکباره فرو ریز

ای آینه ی لستُ علیک به مِسَیکِر

دریاب مرا حضرت شمس الحق تبریز

*************

نام تو بر پلاک کوچه ها، ریزه های پیکرت

هنوز روی خاکریز هست

نیمه ی پلاک تو هنوز

در میان جانماز ترمه ی عزیز هست

حزن خنده ات هنوز

در میان قاب عکس روی میز هست

آه! چیزی از مرام و غیرت تو

در میان ما هنوز نیز هست...

***************

( علی معلم- نام کتاب : شرحه شرحه است صدا در باد)

به خم هایی که در شیراز میجوشد

شراب راز میجوشد

گلاب ناز میجوشد

ز گلهایی که در شیراز میجوشد

اگر پروانه شد، پرواز میجوشد

اگر بلبل شد از اسرار او آواز میجوشد

گر از مرغان شیرازی ست

به قاف حضرت سیمرغ خواهد رفت

جذب یار خواهد شد

ز صحرای سپاهان دانه دانه خواهد چید بی تردید

ز پرواز بلند، آواز می روید

به جای لاله سروناز می روید

نهال شام، بی انجام می جوشد

درخت صبح بی آغاز می روید

ز صحرای سپاهان دانه دانه خواهد چید بی تردید

************

(محمدرضا ترکی – نام شعر : انتظار)

بوی تو از سمت انتظار نیامد

ساعت چشمت سر قرار نیامد

شاعری اینجا کنار یاد تو پوسید

یاد تو با من ولی کنار نیامد

برگ به برگ از نگاه شاخه چکیدم

پر شدم از خش خش و بهار نیامد

حضرت بلبل بخوان که خیل کلاغان

طعنه زدند که قارقار، نیامد

اشک شدم رو به روی قبله چکیدم

گریه ی این جمله هم به کار نیامد

سطر به سطر، اسب قصه مرا برد

تا ته باران ولی سوار نیامد

بوی تو از سمت انتظار نیامد

ساعت چشمت سر قرار نیامد

http://raadiohaft.blogfa.comمنبع

اسلام ای خامس آل عبا

باز از راه محرم غم رسید

بر زمين و آسمان ماتم رسيد

اين هلال قد کمان ديگر است

 لـَـيتنا کـُـنّـا معک ، اندر سر است

خرقه ها را بار ديگر تن کنيد

آتشی در قلب اين خرمن کنيد

طبل و شيپور عذا را سر دهيد

هفت اقليم عطش را در دهيد

ورد صوفی : حاء و سين و ياء و نون

فاعلاتُن ، فاعلاتُن ، فاعلون     

حاء آن حاميم ذات کبرياست

سين آن سرها ز پيکرها جداست     

يای آن يکتاپرست و يذکرون

 نون آن باشد قسم بر يسترون 

سينه از درد فراغت خسته است

دل به روی غير تو او بسته است

هيچ دانی در دلم جا کرده ای؟

عرش حق،شش گوشه بر پا کرده ای

عشق بازی با تو معنا می شود

نور حق با تو هويدا می شود   

اَسّلام ای شاه مظلوم و غريب

اَسّلام ای آييه " اَمـّـَـن يُـجيب"     

اَسّلام ای نور چشم مصطفی

اَسّلام ای خامس آل عبا    

 

  شاعر : مهدی شريفی


عاشقانه ها (699)

علیرضا معینی :

قنبر علی تابش :

لکنت گرفته پنجره از شوق صحبتش

تاریک مانده ماه ز فرط خجالتش

از بس که تند می تپداز پشت پنجره

مبهوط مانده قلب من از قصد قربتش

من مانده ام که موج گناهان خلق چیست ؟

در پیشگاه وسعتِ دریای رحمتش

چشم طمع به حور و بهشتش نبسته ام

می ترسم از ادامه هجران حضرتش

ماه مبارک است من مات مانده ام

تا با چه شعرِ تازه کنم شکر نعمتش

شعرم تمام گشت و او ناسروده ماند

یعنی که در خیال نگنجد حقیقتش

******

تو سراب موج گندم  ، تو شراب سیب داری

تو سر فریب ، آری! تو سر فریب داری

لب بی وفای او کی به تو شهد می چشاند

چه توقعی است آخر ، که تو از طبیب داری

شب دل بریدن ماست ، چه اتفاق خوبی

چمدان ببند بی من ، سفری قریب داری

پس از این مگو خیانت به حکایت یهودا

که مسیح نیست آن کس که تو بر صلیب داری

شاعر : فاضل نظری

******

شاعر علیرضا قزوه :

مي‌يي خواهم كه حالم را بداند

برايم تا سحر «حافظ» بخواند

                                  

شفا‌بخشِ دلِ بيمار باشد

«الهي‌نامۀ» عطّار باشد

 

مي‌يي كز هر رگش «الله» جوشد

خط جورش خطايم را بپوشد

 

مي‌يي خواهم كه تا خويشم برد راه

مي‌ لبريز «حمد» و «قل‌هو‌الله»

 

... شب قدر است تا دل پر بگيرد

مي‌يي خواهم كه قرآن سر بگيرد

 

شب قدر است و صبح سرنوشت است

مي‌يي خواهم كه تاكش از بهشت است

 

مي‌يي كه روز و شب در ذكر هوهوست

مي‌يي كه هر سحر «حيّ علي...» گوست

 

شما باران هوهو ديده بوديد؟!

ميِ «حيّ علي... » گو ديده بوديد؟!

 

مي‌يي خواهم مي‌يي از خمّ لبّيك

ميِ «لبّيك، الّلّهم لبّيك»

 

مي‌يي خواهم برقصاند فلك را

مي‌ «يا ليتنا كنّا معك» را

 

مي‌يي خواهم كه "يا مولا" بگويد

حسينم وا، حسينم وا، بگويد

 

جهان مست و زمين مست و زمان مست

بيا ساقي كه ما رفتيم از دست

 

خرابم كن كه آبادم كني باز

فنايم كن كه ايجادم كني باز

 

دخيلي بسته‌ام بر گردن جام

دلم را جامي از مي كن سرانجام ...

به‌گوش شب بخوان امشب تمام ماجرایم را

استاد معینی :

شعرهای صائب اصفهانی

هر خار این گلستان، انگشت رهنمایی است

هر شبنمی در این باغ،جام جهان نمایی است

هر غنچه خموشی، مکتوب سر به مُهری

هر بانگ عندلیبی آواز آشنایی است

آیینه خانه دل از رنگ گر بر آید

هر برگ سبز این باغ طوطی خوش نوایی است

آوازه طلب را خضری است هر سیاهی

کشتی شکستگان را هر موج ناخدایی است

تا نور حسن مطلق گوهر فروز خاک است

هر جغد بی پر و بال در چشم خود همایی است

با دستگاه فردوست یک باغبان چه سازد

هر جزء حسن او را مشاطه جدایی است

تا عشق سایه افکند بر خانه تو «صائب»

مشتاق ناله توست هر جا که خوش نوایی است

***

چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما

باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما

ناله ما حلقه در گوش اجابت می کشد

کز سحر خیزان آن صبح بناگوشیم ما

نامه پیچیده را چون آب خواندن حق ماست

کز سخن فهمان آن لب های خاموشیم ما

بی تأمل چون عرق بر روی خوبان می دری

چون کمند زلف گستاخ بر و دوشیم ما

****

محمد علی اینانلو :

به‌گوش شب بخوان امشب تمام ماجرایم را


بخوان تا بشنود مرغ شبانگاهی صدایم را


من از یک راه بی‌برگشت، از یک شهر می‌آیم


که گم کردم درون کوچه‌هایش ردّپایم را


مرا بیرون ببر از از این خیابان‌های طولانی


که دل‌تنگم کنار چشمه‌های روستایم را


بیا تا زود بگریزیم کز این شهر دل‌گیرم


فقط آهسته‌تر تا من بپوشم گیوه‌هایم را


برایم نی بزن چوپان که شب سنگین و یلدایی‌ست


بزن تا لحظه‌ای پیدا کنم دردآشنایم را


مپرس از من چرا بر روستایت بازمی‌گردی


بیا در راه می‌گویم برایت ماجرایم را

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

سلام به همه خانواده بزرگ رادیو 7 . رحلت امام خمینی رو به همه و به خصوص به بیت شریفشان تسلیت میگم. این شعر امام را خیلی دوست داشتم و براتون نوشتم . خدا کنه بتونیم راه امام و ادامه بدیم و فقط زبانی از امام نگیم . عمل خیلی مهمه . 


من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم، شررى

که به جان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند مى آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادى بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

خیل صیادان به ایران آمدند از بوی تو

علیرضا معینی:

محمد شریف سعیدی :

پلک بگشا تمام من مس شده کیمیا بزن

بال در آسمان تاریک و حقیر ما بزن

پُر شده ام ز کفتر عشق تو نازنین من

روی دو دست سبز خود گنبدی از طلا بزن

پا به رکاب مانده ای ، قلب مرا تکانده ای

اسب سپید را بگو شیهه به روستا بزن

سنگ پرنده میشود گر بوزد نگار من

سنگ سیاه قل من! حنجره شو ، صدا بزن!

تا به زمین بیاید آن ماه شبان منجمد

پل ز دو دست خسته ات تا به کرانه ها بزن

****

سه روزه رفته ای سی روزه حالا

زمستون رفته ای نوروزه حالا

تو گفتی گل درآیه من میایم

حسابش کن ببین چن روزه حالا

****

محمود حبیبی کسبی:

عید می آید اگر رؤیت شود ابروی تو

ماه از رو میرود گر بنگرد ابروی تو

هر ستاره فرصتی بکر است تا دیدار ما

از میان صد هزاران روزنه گیسوی تو

بادها از فرط مستی دستَ افشان پایَ کوب

در سماع صوفیانه می وزند از کوی تو

در خُتن دیگر کسی دنبال مشک و نافه نیست

خیل صیادان به ایران آمدند از بوی تو

روزگاری ساکن چشم ترت بودم ولی

مثل اشک از چشمت افتادم امان از خوی تو

صد هزاران قاصدک را سوی تو پر داده ام

نیست اما، نیست اما قاصدی از سوی تو

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

علیرضا معینی :

مهتاب پیاده بود در کوه

مه، راه گشوده بود در کوه

مهتاب به برکه منتشر بود

صحرا سرچشمه منتظر بود

همرنگ نسیم بود صحرا

از نقش گلیم بود صحرا

در دامن تپه ، چشمه ی ماه

از خانه به خانه یک قدم راه

شاید درِ خلسه باز باشد

یک فاخته در نماز باشد

احساس ترانه میکنم من

در خویش جوانه میکنم من

من کبک شدم تو راشنیدم

آهو شدم از تو پر کشیدم

ناگاه سپیده بر تنت ریخت

یک پنجره گل به دامنت ریخت

هر سو اثر گلوله ی گُل

رگبار گرفته بود بلبل

ما هر دو سوار باد بودیم

بر گُرده ی بامداد بودیم

تو رفتی و اشک ما افتاد

جنگل ز پی ات به راه افتاد

******

علیرضا معینی :

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد

دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد
گه پیر و جوان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد
آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم

از دیده عیوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد

حقا که هم او بود کاندر ید بیضا
میکرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر کیان شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر تفرج

عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد
تسبیح کنان شد

بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد

منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت
آن دلبر زیبا

شمشیر شد و در کف کرار بر آمد
قتال زمان شد

نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق
در صوت الهی

منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد

رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید
منکر مشویدش

کافر بود آن کس که به انکار بر آمد
از دوزخیان شد

******

علیرضا معینی :

تویی که عطر پونه رو دوس داری

قناریای خونه رو دوس داری

مثل تموم مادرای شرقی

قصه ی عاشقونه رو دوس داری

سر می ذاری به شونه ی آسمون

گریه ی بی بهونه رو دوس داری

گرچه دلت گرفته از زمونه

مردم این زمونه رو دوس داری

به شونه هات صلیب رنجه اما

زخمای روی شونه رو دوس داری

نشون به اون نشون که خیلی وقتا

یه حس بی بهونه رو دوس داری

*******

حامد عسکری :

چه شبها که تو بارون بهاری

نشستی اسممو تکرار کردی

چقدر با اون صدای گرم و معصوم

نماز صبح منو بیدار کردی

تو این دنیای اغلب تلخ و دلگیر

چقدر خوبه که با هم بد نبودیم

تصور کن چه آغاز بدی بود

اگه ماه عسل مشهد نبودیم

تو انگشتر فیروزه و باز

قنوت ساده و راز و نیازت

من و سنگینی یه بغض مسموم

من و بوییدن چادر نمازت

زمستون میشه دنیام تو نباشی

زمستون گفتمو دستام یخ کرد

ببخش از اینکه گاهی دیر کردم

ببخش از اینکه گاهی شام یخ کرد

هنوز حرف نگفته خیلی مونده

هنوز شعر نخونده خیلی دارم

تو این گنجشکای معصومُ بشمار

منم می رم 2 تا چایی بیارم

*******

نیوشا ضیغمی : (شاعر : علی اصغر داوری )

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

*******

سپیده خداوردی ( بخشی از شعر هوشنگ ابتهاج )

عشق آتش به سینه داشتن است

دم همت برو گماشتن است

عشق شوری زخود فزاینده ست

زایش کهکشان زاینده ست

تپش نبض باغ در دانه ست

در شب پیله رقص پروانه ست

جنبشی درنهفت پرده جان

در بنِ جان زندگی پنهان

زندگی چیست؟ عشق ورزیدن

زندگی را به عشق بخشیدن

زنده است آنکه عشق می ورزد

دل و جانش به عشق می ارزد

این لبخند که خوشبختت می کنه

علیرضا معینی:

در خویش دارم گاهی نگاهی

ره می سپارم در کوره راهی

حیرت وزان است در تار و پودم

در چنگ بادم چون برگ کاهی

ای من! محال است تا او رسیدن

تا ذره ذره از خود نکاهی

دیشب که حیرت طوفان به پا کرد

در خود خزیدم از بی پناهی

مصحف گشودم این آیت آمد:

می بینی او را خواهی نخواهی

*********

از امشب کمی روشنایی بگیر

برو یک دل روستایی بگیر

اگر زخم داری فراموش کن

اگر آه برخاست خاموش کن

کتابی فراهم کن از برگ آب

بخوان زیر نورانی ماهتاب

صفایی زحوض طراوت بگیر

وضویی به قصد طراوت بگیر

به گلخانه های نهانی برو

به زیر درخت جوانی برو

ببین حاصل ضرب آه تو چیست

در آیینه جمع نگاه تو چیست

در ایوان شب سور و سات تو چیست؟

گل سرخ در خاطرات تو چیست؟

چه رنگ است شبهای دریای تو؟

گیاهِ چه روید به صحرای تو؟

کجاهاست اتراق تنهایی ات؟

چه مرغی ست در باغ لالایی ات؟

هیاهوی خواب تو در بادهاست؟

و یا در درون تو فریادهاست؟

چه مقدارَ تن، خرج جان می کنی؟

کجا جسم خود را روان میکنی؟

دعای بلند قنوت تو چیست؟

بگو بر زبان سکوت تو چیست؟ 

*******

بهنام تشکر :

یه روز ازم پرسید چرا هیچ وقت لبخند نمی زنی ؟

این سوال مثل یه مشت خورد تو صورتم . یه ضربه محکم که انتظارشو نداشتم  .

 لبخند فقط مال پولدارهاست . من توان مالیشم ندارم .

حتما برای اینکه لجم و دربیاره شروع کرد به خندیدن . لابد فکر می کنه من پولدارم .

صندوق شما همیشه پر از اسکناسه . کسی رو نمی شناسم که در عرض روز اینقدر اسکناس ببینه .

گفت : اما من با این اسکناسا باید تا آخر ماه ، پول جنسا و اجراه رو بپردازم . می دونی چیز زیادی باقی نمی مونه .

اون وقت بیشتر خندید . مثه اینکه میخوات کفر من و دربیاره .

گقت : نه اشتباه می کنی این لبخند که خوشبختت می کنه .

*****

امیر حسین آرمان :

اگر نبود این فاصله ها ی تاریک میان ستاره ها ، هیچ شوقی به بالا نمی خواند نگاهم را .

اگر نبود این فاصله ها ی تاریک میان ستاره ها ، شهابی نمی گذشت و رابطه ها گم می شد .

اگر فاصله ی تاریک میان ما نبود ، دلتنگی هایم همه بیهوده بود و شعرم در همین چند قدمی وا می ماند .

ببین فیلسوف شده ام . برای آنچه که نبود .

اگر نبود آسما ، چگونه پرنده ها پرواز می کردند و بالنها می رفتند .

ببین که چقدر حرفهای خالی پرند .  

من دلم گرفته  ، هرچه می روم نمی رسم

  " محمدرضا عبدالملکیان " : 

من دلم گرفته

                 هرچه می روم نمی رسم

رد پای دوست ،

                  کوچه باغ عشق ،

سایه بان زندگی کجاست ؟

                               من کلاس چندمم

------

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوهِ استوار آب شد؛

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد.

روبه روی من فقط تو بوده ای

از همان اشاره‌٬ از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد؛

از همان جرقه ای که چلچراغ شد.

           چارسوی من پر است از همان غروب!

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز

                روبه روی من فقط تو بوده ای؛

من درست رفته ام

در تمام طول راه

  دره های سیب بود و

خستگی نبود؛

در تمام طول راه

یک پرنده پا به پای من

بال می گشود و اوج می گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه های تازگی؛

                                 فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره های آسمان

رقص عاشقانه ی زمین

زاد روز دل،

ترانه،

چشمک ستاره،

پیچ و تاب رود،

هرچه بود٬ بود

                 فرصت شکستگی نبود؛

  در کنار من درخت،

       چشمه،

   چارسوی زندگی،

روبه روی من ولی

              در تمام طول راه

                          روبه روی من تو

                                  روبه روی من فقط " تو " بوده ای

                                                                               

********

محمد علی بهمنی :

گـــوش تـــلفن کـر


دوستت دارم را

امشب

در گـــوش خـــودت

خــــواهم گفت !

------

با نگاه تو به خودم که نگاه می گنم دوشتداشتنی می شود

مویم سپید شده

دندان هایم ریخته

هنوز هم اما دوستداشتنی می نمایم

پیر چشمی نگرانم می کند

عینکی به شماره نگاه خودت برایم بفرست 

------

زمان را که نمی توانم متوقف کنم

گاهی زمان متوقفم می کند

همین امروز شعر در گلوی مدادم ماند

و زمان به تراشیدنی متوقفم کرد

میدانم شاعر باید چند مداد تراشیده همراهش باشد

حیرانم

دلواپس که نباشم

شعر به سراغم نمی آید

*****

کتاب تو از یادم نخواهی رفت : کوروس احمدی

ای همه پنجره ها رو به تو

شهر و ده آشفته ی آشوب تو

کوهِ مه آلودِ پر ابهام من

عشقِ پرآوازه ی گمنامِ من

کاش دلم پیش شما بود و بس

آنطرف پنجره ها بود و بس

من همه ویرانی و حیرانی ام

حک شده این نقش به پیشانی ام

از تهِ دهلیز زمین آمدم

باز به این دوزخ کین آمدم

برف زمینگیرِ زمستان منم.

گم شده در زوزه ی طوفان منم.

سرد و نفسگیر و ترک خورده ام.

زیر تلنبار خودم مرده ام.

مثل نفس های سراسیمه ام.

گم شده اینجا به خدا نیمه ام.

**

عقربه ی ساعت مرگم تو باش

ساعت جان دادنِ برگم تو باش

کی تو به دادِ دل من میرسی؟

باز رهانیـــش زِ دل واپسی

حادثه شو اول تقویم را

خط بزن از دفترِ من بیم را

حادثه اینست که در میزنی

صبح به هرپنجره سر میزنی

حادثه یعنی همه ی چشم تو

قهر، تبسّم، خوشی و خشم تو

حادثه یعنی که تو از گل سری

از همه ی آینه ها بهتری

حادثه یعنی که تکلم کنی

نامِ مرا روی زمین گم کنی

حادثه یعنی که جهان مال توست

هرچه غزل هست همه فالِ توست!

**

ای گل خوش خنده ی آتش تبار

نسبت فامیلیِ من با بهار

چشم تو سرمنشاء انگور هاست

ساقیِ هر روزه ی مخمور هاست

ای گل نیلوفر بودایی ام

پیچکِ پیچیده به تنهایی ام

مطلع هر شعر، تماشای توست

پای غزل ها من امضای توست

پیرهنت بافته از ابر و نور

گل زده بر دور و برش از بلور

ای زِ بهشت آمده ی خاکی ام

آدم خاکی، تن افلاکی ام

تو گلِ گلدانِ اتاقِ منی

شعله ی مادامِ اجاقِ منی

وسوسه ی گندم و سیبم تویی

آنکه دهد باز فریبم تویی

باز به من معنی ِ بودن بده

فرصتِ از عشق سرودن بده

اینکه نباشی به خدا دلهره است

یخ زدنِ پنجره ها فاجعه است

**

بی خبر از دغدغه و اظطراب

بندِ دلِ نازکم امشب بتاب

جاده ی طولانی و پرپیچ و خم

باز رساند دونفر را به هم

میرسی و شب همه شب روشن است

هرچه خوشی هست همه با من است.

********

کتیبه های جیبی : احسان افشاری

افسوس دو تا قناری دلداده

اسباب قرارشان نشد آماده

موضوع فراتر از قناریست رفیق

این بار کلید در قفس افتاده 

------

ای کاش فریبی به سرابم ببرد

تا کشف دقیق های نابم ببرد 

یا روی درخت سیب بیدار شوم

یا زیر درخت کاج خوابم ببرد 

-----

حیف تو خواب قشنگ عصر گاهی هستی

پلکی بزنم تمام خواهی شد حیف

چون می نگرم به کار عالم بهتر

هر مسئله چند وجه دارد در بر

از منظر شعر آه بیچاره درخت

از منظر جبر آه بیچاره تبر

گفتم بگو ،  سکوت کرد و رفت  و من هنوز گوش میکنم...

سلام رحلت پیامبر و شهادت امام رضا و شهادت امام حسن مجتبی تسلیت می گم :

شعری از صابر قدیمی:

پرم از تنهایی ،کوهی از آتیشم

عکستو می بوسم، تا یه کم خالی شم

تو دلم آشوبه، ذهن من آشفته ست

بی تو بازم جاده، بی تو ابزم بن بست 

حسرتم آه شد و، روی آیینه نشست

بغض من لرزید و، دل آیینه شکست

خسته از تنهایی، خسته از کابوسم

نصفه شب پا میشم، عکستو می بوسم

ساعت دیواری، از نفس افتاده

نیستس و تنهایی، کار دستم داده

خسته از کابوس و، خسته از تکرارم

من از این تنهایی، از خودم بیزارم

حسرتم آه شد و، روی آیینه نشست

بغض من لرزید و، دل آیینه شکست

**********

رهی معیری:

دیده فرو بستم از خاکیان

تا نگرم جلوه ی افلاکیان

شاید از این پرده ندایی دهند

یک نفسم راه به جایی دهند

ای که بر این پرده ی خاطر فریب

دوخته ای دیده ی حسرتَ نصیب

آب بزن چشم هوسناک را

با نظر پاک ببین پاک را

آنکه در این پرده گذر یافته است

چون سحر از فیضَ نظر یافته است

خانه ی تن جایگه زیستَ نیست

در خون جان فلکی نیست، نیست

آنکه تو داری سر سودای او

برتر از این پایه بود جای او

پهنه ی دریا چو نظرگاه ماست

چشمه ی ناچیز نه دلخواه ماست

پرتو این کوکب رخشان نگر

کوکبه ی شاه خراسان نگر

آینه ی غیب نما را ببین

ترک خودی گوی خدا را ببین

هر که بر او نور رضا تافته است

در دل خود گنج رضایافته است

سایه ی شهَ مایه ی خرسندی است

مُلک رضا ، ملک رضا مندی است

خاک ز فیض قدمش زر شده

وز نفسش نافه معطر شده

من کیم از خیل غلامان او

دست طلب سوده به دامان او

شاه خراسان را دربانَ منم

خاک در شاه خراسان منم

 **********

 ترانه ای از محمد صالح علا:

تو شیستون چشات ، پای پله های پلکت مچ مهتابو میگیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گلّه ی شقایق پیش پای تو می میرم

من شبو به خاطراتت وصله میزنم ، میدوزم

من به هر رعد نگاهت گُر میگیرم و میسوزم

اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم

میزنم به آب و آتیش، تا خود خورشید میجوشم

زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن میخندم

تو شیستون چشات ، پای پله های پلکت مچ مهتابو میگیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گلّه ی شقایق پیش پای تو می میرم

تو با این نگاه یاغی ، قُرُق سین هی مایی

فاتح قلعه ی رویا! کی به فتح ما میایی؟

 **********

ترانه ای از دکتر افشین یداللهی( تیتراژ پایانی مدار صفر درجه ) :

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم ازاین دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمیدانم ازاین دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

********

مجید سعد آبادی :

امروز، مادر ، سرفه هایت را از توی اتاق جمع میکند

حنجره را باز می پاشد توی خیابان

خیابانِ هنوز شیمی درمانی نشده

درخت را تیر میکِشند و تو درست زیر همان درخت

که یک روز ترکش خوردی نشته ای و خرما میخوری!

توی نخلستان، هسته ی خرماها وقتی به نخ کشیده شوند بیشتر انرژی دارند

وقتی ذکر شوند لا به لای انگشتانَت

یا نه ، می شماری

یدالله هایی که رفت فرنگ

حاج احمد با دوچرخه لحاف دوزی اش رفت جبهه

حتی خطوط تفتی ، پایگاه بازی بچه های بعد از مدرسه ، تحریم،

انگار همه رفتند، تو ماندی و هسته ی خرمایی که تو دهانت می چرخد

یکی از همین روزها سرفه ها همه چیز را از دهانت بیرون میکشند

 *******

وحشی بافقی

دوستان! شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

 

قصه ی بی سر سامانی من گوش کنید

گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم ، سوختم این راز َ نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

 

عقلو دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش هیچ گرفتار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

 

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

دادَرسوایی من ، شهرت زیبایی او

 

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کِی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

 

چون چنین است پی کار دگر باشم بّه

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

 

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش؟

سازم از تازه جوانان چمن َممتازش

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه درد بریدیم بس است

 

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدم بس است

 

بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر

با غزالی به غزلخوانی غوغای دگر 

**********

شیرین هاشمی :

تا تو هستی خیال همه آرزوهامان جمع . خواسته هامان پابرجا . تا تو هستی هشتمین بار دعای ما نهمین نمی شود . ای امام طوس . تا گنبد طلاییت جای کبوتران دخیل بسته است . تا تو هستی همه چیز است . ای امام طوس . من همان آهوی پناه آورده ام به تو ، من همان کبوتران وفادار ، من همان غریبی که به غریب پناه آورده است . یا امام رضا

فال حافظ :

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش





-----------------------------------------

علیرضا معینی:

گفتم بگو ،

سکوت کرد و رفت

و من هنوز گوش میکنم...

 

علیرضا معینی:

آبرو داده به عالم هستِ تو

عالمی دارد شدنَ پابست تو

دستگیری میکند افتاده را

سایه ی افتاده ی بی دست تو

تا قیامت صید دلها میکنی

هرچه نخجیر است ناز شست تو

پشت پا بر هر دو عالم میزند

هر سیه مستی که شد سرمست تو

بی نهایت میشود با عشق او

ای دل من، کوچه ی بن بست تو

*******

شعری از احمد عزیزی

مهتاب پیاده بود در کوه

مه، راه گشوده بود در کوه

مهتاب به برکه منتشر بود

صحرا سرچشمه منتظر بود

همرنگ نسیم بود صحرا

از نقش گلیم بود صحرا

در دامن تپه ، چشمه ی ماه

از خانه به خانه یک قدم راه

شاید درِ خلسه باز باشد

یک فاخته در نماز باشد

احساس ترانه میکنم من

در خویش جوانه میکنم من

من کبک شدم تو راشنیدم

آهو شدم از تو پر کشیدم

ناگاه سپیده بر تنت ریخت

یک پنجره گل به دامنت ریخت

هر سو اثر گلوله ی گُل

رگبار گرفته بود بلبل

ما هر دو سوار باد بودیم

بر گُرده ی بامداد بودیم

تو رفتی و اشک ما افتاد

جنگل ز پی ات به راه افتاد

 ******

شعری از سید محمد میرعلی مرتضایی :

 چو گل، زیبا ، سراپایی ، سراپا!

چنان بلبل ، خوش آوایی، خوش آوایی، خوش آوا

تو جان تازه ای بر پیکر عشق

دم گرم مسیحایی، مسیحا

رها کن شانه و آیینه ها را

تو زیبایی، تو زیبایی، تو زیبا

به شیدایی چو مجنونم، چو مجنون

به شیرینی چو لیلایی، چو لیلایی، چو لیلا

منم شبنم منم قطره منم اشک

تو دریایی، تو دریایی، تو دریا

 ******

شعری از فریدون پهلوانی:

دریا شبی به ساحل چشم تو ایستاد

آمد و در مقابل چشم تو ایستاد

لختی درنگ کرد و به من گفت کیست این؟

تا مومنانه در دل چشم تو ایستاد

آن موجهای سرکش و وحشی، خموش و رام

بر هفت شهر منزل چشم تو ایستاد

فانوس روشن شب دریا ، ستاره بار

چشمک زنان به محفل چشم تو ایستاد

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

علیرضا معینی :

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود  /  آنچنان پای بلغزد که مشکل برود 

دلی از سنگ بیاید به سر راه وداع  /  تا تحمل بکند آن روز که محمل برود

اشک حسرت به سر انگشت فرو می گیرم  /  که اگر راه دهم غافله در گِل برود

موجم این بار چنان کشتی طاقت بشکست  /  که عجب باشد اگر تخته به ساحل برود

نه عجب گر برود قافله صبر تو نیست  /  پیش هر چشم که ان قد شمایل برود

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست  /  مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

روی بنما که صبر از دل صوفی ببری  /  پرده بردار که هوش از سر عاقل برود

سهمی از عشق نباشد چه کند ملک وجود  /  حیف باشد که همه عمر به باطل برود

*******

شاعر : سعید بیابانکی :

 بی رحمی است اینکه نخواهی ببینمت / می دانم اینکه چشم به راهی ببینمت

گیسوی خویش یله کن بافه بافه کن / تا ماه تو میان سیاهی ببینمت

در شـام من ستـــاره دنبالـه دار باش / چرخی بزن که نامتناهی ببینمت

در چــاه سینــه غافـل چــه می کنی / بیرون بیا کبوتر چاهی ببینمت

 در غرفه های نقش جهان چون صدا بپیچ / تا درشکوه و شوکت شاهی ببینمت

چندیست خـو گرفتـه دلــم با ندیدنت / عمری نمانده است الهی ببینمت

*******

کتاب زخمه : مریم جعفری آذرمایی

واکنم پیرهنم را که تن را بکشم / تن پنهان شده پیرهنم را بکشم

مرد بی حوصله ای توی تنم هست ولی / دشته ای نیست به دستش بدنم را بکشم

وطنم خاک ، تنم خاک ، چه فرقی دارد / که تنم را بکشم یا وطنم را بکشم

قلمی هست که بر آینه خطی بکشم / خنجری نیست که عکس بدنم را بکشم

بدنم عکس خودم بود که در من افتاد / شده بودم که نمی شد شدنم را بکشم

چه فرقی دارد که تنم را بکشم یا وطنم رابکشم

*******

سودابه امینی :

غروب دیگریست و گریه مهلتم نمی دهد

تو در نگاه من

در آب شسته تر بر آمدی

دو سوی چهره ات به سرخ سیب و سیل سیلی آشناست

تو را به شکل شعله می کشم

و برف روی باور زمین نشیته است

و قلب من پر از نشان دوستی و زخم خنجر است

*******

رفتیم به سوی تنگه دل / با دختر پادشاه بابل

شد آینه ذورق دل ما / در باغ معلق دل ما

باز جنگل عشق جاده تر بود / انجا پر نذگس و سحر بود

ناگه پریان ظهور کردند / بر نیلبکان عبور کردند

گفتم به حساب آر ما را / گفتا تو ادم شمار مارا

گفتم چه کنیم گاه گاهی / گفتا که پیاله نگاهی

گفتم ره دوست گفت بی سوی / گفتم که چقدر گفت یک موی

گل غنچه شکوفد ار لبانت / قربان تکلم زبانت

برخیز و بهار را صدا کن / چرخی زن و قفل غنچه باز کن

از بس نگه تو شد خون ما / می چکد از تکلم ما

باز آی بهار رفته از رود / بر شانه ی این شب مه آلود

ما نسل ترانه های زردیم / یک مشت فراق دوره گردیم

ما چشم به راه راه ماندیم / آواز نخوانده باز ماندیم

خون پنجه به پنجه تیغ می زد / در دره کمانچه جیغ می زد

در خوب درخت ذره ای بود / روی لب گرگ بره ای بود

شب رو به افق پیاده می رفت / روباه به سمت جاده می رفت

از پرسه ی نرگسی اثر نه / از رد شقایقی خیر نه

شب سیلی برگ بود در باغ / دشنام تگرگ بود در باغ

تو خواهر خشک سایه ای عشق / لب باز نکن محالی ای عشق

ای عشق تو حیرتی غریبی / ببری و غرال می خریدی

بر اوج تو پر زدن محال است / خورشید ز حیرت تو لال است

ای آتش دامن زبانه / ای ورد زبان رودخانه

دامان تو معبد طلاقیست / عشاق شدند و عشق باقیست

باید بهار کرد دوباره نگاه را

علیرضا معینی :

غزل ابری شبیه دوری تو :

باید بهار کرد دوباره نگاه را

خط زد تمام خاطره های سیاه را

شب روی پلک زمین ایستاده است

باید گشود پنجره ی روبه ماه را             

با من بیا که رد شوم از مرز دلهره

سقفی بیار و این دل بی سر پناه را

با من بیا که لب این آب مهربان

از عشق پر کنیم عطش های آه را

دلخوش به دست های شما ایستاده ایم

تکرار می کنیم اگر اشتباه را

من دوست دارم از تو بگویم هنوز هم .... .

شاعر : حیدر منصوری

******

کتاب آغاز یک جهان بینی از سمانه نائینی :

با خودت حرفهای تازه بیزن

چندبار از خودت بهانه بگیر

با همین چای تلخ شاعر شو

تا ببینی چقدر شیرینی

******

چشم ها را می گشایی صبح می ریزد زمین

با گل لبخندتان باید در آمیزد زمین

کی هوای تو کبوتر می وزد کی ناگهان

کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین

می نشینید پیش رویت آسمان با احترام

پیش پای حضرتت وقتی که برخیزد زمین

کاش سمت بی کسی های دلم باشد که نیست

هرچه از سمت ردایت عشق می ریزد زمین

مریم رسام

******

دشت تماشاکده یار بود

دهکده ی دوست پدیدار بود

بیشه پر از زمزمه ی یاس شد

آه طلا خوشه ی الماس شد

ماه نشینان لب جام آمدند

غنچه لبان سرو خرام آمدند

غنچه تبسم به لب آورده بود

بین من و ناز تو یک پرده بود

غنچه ی حیرانی ما باز شد

جز و مد ناز تو آغاز شد

مثل بهار آمده بودی به بام

آینه می ریخت ز چشم تو جام

دشت پر از پر پر آواز بود

دهکده در هلهله، دمساز بود

عکس تو چون ماه به چاه اوفتاد

آینه سیلی شد و راه اوفتاد

جلوه به چشمان تو پر می کشید

راه به راه آینه سر می کشید

سهم تو از آمدن گل چه بود

باغ جهان غیر تخیل چه بود

چیست جنون آنچه شنیدیم ما

وهم همان است که دیدیم ما

******

شاهین شرافتی :

این بار هم ستاره ی تو آسمان من

جولان خاطرات خوشت در جهان من

من آنقدر درون تو گم می شوم که باز

دیگر کسی نیافته باشد نشان من

اما همیشه تلخی ابهام و شک و ترس

چون دشنه ای نشسته پشت گمان من

یعنی به گور می برم این آرزو که کاش

من تا ابد برای تو باشم و تو آن من ؟

اما تو مال هیچ کسی نه نمی شوی

این حرف را ندیده بگیر از زبان من

******

نیلوفر امینی فر :

در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .

کلامی در فاصله دو نگاه بی آنکه آوایش حریم نازک سکوتمان را بشکند .

چه صادقانه سخن گفتیم .چه عاشقانه خندیدیم و چه کودکانه اخم از چهره گشوده ایم .

کدام فریب از میانامان گذشت ؟

ای کاش لب نمی گشودیم . چگونه گاه سخن سکوت را به هم می ریزد و علاقه را کم می کند .

در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .

کلامی در فاصله دو نگاه و تمام موج های من ایستادند تا به تو سلام کنند .

******

گلاره عباسی :

تو را که می بینم ترجیح می دهم به هر دلیلی دوستت داشته باشم

تو را که می بینم یادم می رود بهتر است آدم ها عاشق نباشند و به هر بهانه به اطرافیانم یاد آوری می کنم تو بهترینی و کنار علامت ؟ هایشان زندگی مسالمت آمیز می کنم .

تو را که می بینم به جمله باداباد اعتقاد راسخ پیدا می کنم و دلم می خواهد بلند فریاد بزنم :

قد حوا نمی رسید تمام سیب ها را من خواهم چید .

******

امید زندگانی :

به عکس ساده اش نگاه می کنم . ایستاده ، بی قید و جست .

چشم می بندم . عطرش مثل حباب های کوچکی می آیند .

میان آن همه خاطرات معمولی ، لحظه ای جان می گیرم .

من حاضرم ادعا کنم عطرها صاحب سبز ترین خاطره های طبیعی اند .

حالا لحظه ای مانده است میان گذشته های دور . گذشته هایی که نه می آیند و نه می میرند و هیچ وقت عادی نمی شوند .

از من بپرسی می گویم در این عکس به من علاقه مند بودی و عطر آن روزت عطر رودربایستی و عشق بود .

هرگز آن روز را از من نگیر .

عاشقانه ها

مجتبی گراوند : زندگی واژه ها (مجموعه ای از شعرهای نیمایی شاعران )

از پس هزاره های جستجو

پا به کوچه ای نهاده ام؛

که نام تو به روی آن نقش بسته است

کوچه ای که یک نفر

با خطی معوج و سیاه

قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است

آه...

گام های من چقدر خسته اند...

                        

عاشقی برای ما

همیشه

کوچه های بسته

گام های خسته بود .

سال های سال

سوختیم و ساختیم

در شب فراق یا تب وصال

بی امان گداختیم...

هرچه میرویم

عشق مثل یک سراب

از برابر نگاه ما

نا پدید می شود

گیسوان ما

مو به مو

سپید می شود...

گریه می کنی که نیستم

بغض می کنم که نیستی

مثل روزهای کودکی

که باتمامی دلم

برای یک مداد گمشده

یک دوچرخه،

می گریستم

ما هنوز کودکیم و قلب های ما

هنوز کوچک است....

عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است

کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها

پا به پای ما بزرگ می شدند

 

خسته ام

از هر آنچه از قبیل عادت است

کو کجاست

آن چه بی نهایت است؟

*********

یک اتفاق ساده ... ولی ماندگار شد

وقتی که چشم من به نگاهت دچار شد

 

لب را گشودی و دلم آغوش باز کرد

خندیدی و جهان، همه باغ انار شد

 

از گیسوان مست تو عطر جنون چکید

با هر نسیم، هستیِ من بی قرار شد

 

پاییز، فصل خاطره های قشنگ ماست

هر وقت حرفِ غنچه لبت زد، بهار شد

 

بانوی ماه! هر غزل، آغوش تشنه ایست

شعری که وزن و قافیه اش داغدار شد

 

آواره بود، تا به نگاهت قدم گذاشت

در شهر چشم های تو، دل ماندگار شد

 

حسن یعقوبی کتاب به لهجه انگور

********

هر چقدر این روزها دستان من تنها ترند 

چشمهایت شب به شب زیباترو زیباترند

 

رازداری های من بیهوده است ، این چشمها

از تمام تابلوهای جهان گویا ترند

 

این چه تقدیری ست که عشق من و انکار تو

هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

 

من پر کاهی به دست باد پاییزم ولی

چشم های روشنت از کهربا گیرا ترند

 

یک قدم بردار و از توفان آذر پس بگیر

برگ هایی را که از شلاق باران ها ترند

 

باد می آید درخت نارون خم می شود

شاخه های لخت از دستان من تنها ترند

 

پانته آ صفایی بروجنی : روزهای آخر آبان

******

دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

دوباره می خوا هم به سوی تو بیایم تو را کجا می توان دید؟؟

در اواز شباویز های عاشق؟؟در شاخه های یک مر جان قرمز؟؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برای تو نامه بنویسم و تو نامه ام را بخوانی

و جواب ان را به نشانی همه غریبه های جهان بفرستی

ای کاش میتوانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم

و از گوشه های افق برایت اواز بخوانم کاش می تئانستم همیشه از تو بنویسم

می ترسم نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بماند

و حرفهای نا گفته ام هرگز به دنیا نیاید

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود

میترسم نتوانم بنویسم و اخرین نامه هایم در سکوتی محض بمیرد

و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب دوباره تپش این قلب بی قرارم

دوباره سایه حرفهای تئ که روی دیوار روبرو می افتد

دلم می خواهد دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم بنشانم

دوباره شب دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرها ی عالم پر نمی شود

دوباره یاده تو که این دل بی قرار را بیدار نگه ذاشته است

محمد رضا مهدی زاده کتاب آرام تر از خواب درختان

عشق من خداست


سلام دوستان همیشگی رادیو 7 ببخشید که خیلی دیر به روز شدم آخه کا پیش اومد و در گیر بودم . این اپم با متن های برنامه دوشنبه شب و سه شنبه است و اینکه متاسفانه برنامه چهارشنبه با جرای آقای کاکاوند و ندیدم که براتون شعرها و غزل هایی که میخونن و بزارم . لطفا با نظراتتون در بهتر شدن وبلاگ کمک و یاریم کنید . ممنون .  




ایرج نوذری:

عطر یاسهای بنفش

تن خیس نارنجهای باغ

نوازش نرم زمین

هیاهوی باران پشت پنجره

آواز باد در گندمزار

عطر نان در بامداد

زلال روشن آبهای کوهستان

خواب لطیف زمان در سکوت پل

شاید این بهار فصل شکفتن من باشد

 شعر از : نرگس رضایی

-------------------

ای حی علی های های علی

ای اشهد و ان دلی که پر از امن است

ای اهدنا صراط قلوب

ایاک عشق و ایاک دل

ای انکه خمره اش کرانه به کرانه بر دو از لبانش آیات بر امد

-----------------

لیلا بلوکات :

صدایت می زنم . از خواب می پری . چرتت پاره می شود . حالا از کجا نخ و سوزن بیاورم خوابت را بدوزم .

این را در ذهن می گویم و می خندم از خواب که بلند می شوی کمی عصبانی هستی .

حق داری . از دور صدایت زده ام بلند . می دانستم خوابی اما نمی دانستم چه طور بیدارت کنم .

از وقتی از خواب بلند شده ای کلمه ای حرف نمی زنی . من هم نشسته ام روی صندلی کنار میز .

یک عالمه دوک و نخ و سوزن ، حتی بشکاف هم گذاشته ام کنارم . دلم می خواهد با تو شوخی کنم تا بخندی .

دلم می خواهد بلند بگویم بیا کمی سرنوشت بدوزیم روی پارچه زندگی .

اما تو هنوز عصبانی هستی از خواب پریده ای چون

و داری واقعیت می بینی جای واقعیت شاید .

------------------

معینی :

شاعر : دکتر قربان ولیئی :

بیا یک خوشه مهتاب است کوچه

به رویای غلط خواب است کوچه

بیا نیلوفران شبنم فشاندند

قناری ها نماز خویش خواندند

الهی در شب مهتاب جویی

لب حوض بلورینت وضویی

خدا قسمت کند روی تو ما را

طواف عطر گیسوی تو ما را

الا ای پیر اشراقی کجایی ؟

الا یا ایها الساقی کجایی ؟

بیا ای من مرا تا باغ ما بر

مرا تا مجلس فواره ها بر

هر آنجا که هوا داری همان جا

قرار دل کجا داری همان جا

مرا بشنو که در باغ وضو هم

عروج پیچک از دیوار روح هم

کریما ما زلطفت یا کریمیم

هوای صاف رحمان الرحیمیم

********

مات شد آینه ذات مجرد آمد

تا در آینه احساس بگردد آمد

غرق در هم همه چیستی خود بودم

تا مرا هیچ تر از هیچ نامد آمد

امد و از همه از هم همه خالی گشتم

تا در این خاطره خالی بخرامد امد

گفت ایینه و الکن شده بود از حیرت

آمد آمد آمد آمد آمد آمد

*********

تنبور می نوازی و باران گرفته است

در من هزار گونه جنون جان گرفته است

می رقصم آنچنان که به تنگ آمده است

هستی که در این دقیقه پایان گرفته است

در بی کرانه های روان موج می زنم

مجنون چرا سراغ بیابان گرفته است

تنبور بر دو دست تو نازل نموده اند

درویش می نوازی و باران گرفته است

هستی که در این دقیقه پایان گرفته است

***********

عطشی دارم از آن دست که ناگفتنی است

در گلویم خبری هست که ناگفتنی است

جاری‌ام در دل گسترده‌ی تنهایی خویش

رو به آن روشن یکدست که ناگفتنی است

چه بگویم که زبانم متلاشی شده است

حیرتی هست در این مست که ناگفتنی است

مانده‌ام خیره در آیینه‌ی سرشار از هیچ

آنچنان رفته‌ام از دست که ناگفتنی است

حرف از محو ضمیر من و روییدن توست

من به رنگی به تو پیوست که ناگفتنی است

-------------------

شاعر : خلیل شفیعی :

گفتی آرام و آرام شد آن دریا باز

مرد بودی که تحمل به تو می گفت نماز

زاده مکه تویی سعی صفا یعنی تو

پسر پیغمبر شیر خدا یعنی تو

لاله ی سرخ شهامت که شکفتی به کویر

شیعه را سوز دعا شوق وقار یعنی تو

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین سخنان

ماه من روشنی آینه ها یعنی تو

گرچه هفتاد و دو گل را همه پرپر کردند

همه دیدند جنون شهدا یعنی تو

آسمان بار امانت نتوانست کشید

کوه صبری که نیفتاد زپا یعنی تو

--------------

آنجا که وصف آن قد و بالا نوشته ایم

اغراق عجز خویش همانجا نوشته ایم

حاصل دمی زیاد تو غافل نبوده ایم

یا گفته ایم حرف غمت یا نوشته ایم

رضی الدین آرتیمانی

( نیما رئیسی ) 

الهی به مستان میخانه ات

به عقل آفرینان دیوانه ات

به مستان افتاده در پای خم

به رندان پیمانه پیمای خم

که خاکم گل از آب انگور کن

هوسهای من آتش طور کن

الهی به آنان که در تو گمند

نهان از دل و دیده مردمند

به خم خانه وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

می ده که چون ریزمش در سبو

برآرد سبو از دل آواز هو

می معنی افروز و صورت گداز

همه گشته معجون ناز ونیاز

پریشان دماغیم ساقی کجاست

شرابی زشب مانده باقی کجاست

می کو مرا وا رهاند زمن

زآئین کیفیت ما ومن

دماغم زمیخانه بوئی شنید

حذرکن که دیوانه هوئی شنید

مغنی نوای طرب ساز کن

دلم تنگ شد مطرب آواز کن

به میخانه آی و صفا را ببین

ببین خویش را و خدا را ببین

به رندان سرمست آزاده دل

که هرگز نرفتند جز راه دل

تو در حلقه می پرستان در آی

که چیزی نبینی به غیر از خدای

بزن هر چه هواهیم پا به سر

سر مست از پا ندارد خبر

الهی به جان خراباتیان

کز این محنت هستیم وارهان

---------------------

ایوب آقاخانی :

من دوستت دارم های زیادی گفته ام و شنیده ام . از ممکن ترین تا محال ترین ، اما هیچ کدام در جذاببیت لبخند تو اتفاق نیفتاده اند . اگر به من باشد می گویم گفتن دوستت دارم بهترین اتفاقیست که برای هرکسی می تواند بیفتد و همین مسئله را اگر به تو بسپارند طور دیگری حل خواهی کرد . تو می توانی با لبخند هایت قوی را بی دفاع کنی . این را می دانم . تو می توانی با لبخندهایت پرچم های صلح را بر افراشته کنی . تو می توانی و من این را می دانم . من دوستت دارم های زیادی گفته ام و شنیده ام . تو محال ترین دوستت دارم را می توانی به کسی هدیه بدهی با یک لبخند به شرطی که یقین بدانی درست در لحظه ای می گوییش که همه منتظر اخم های تواند .

*****

روز قسمت بود . خدا هستی را تقسیم می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید . هرچه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خداوند بسیار بخشنده است و هرکه آمد چیزی خواست . پایی برای دویدن، بالی برای پریدن ، جسه ای بزرگ ، چشمی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد . دیگری  آسمان را. در این میان کرمی کوچ پیش امد و به خدا گفت : خدایا چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز ، نه جسه ای بزرگ ، نه بالی ، نه پایی ، نه آسمان ، نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی ازخودت به من بده . خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد . خدا گفت آنکه نوری با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . حال تو همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی . روبه دیگران گفت : کاش میدانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست  . زیرا از خدا جز خدا نباید خواست . هزاران سال است که او می تابد . روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند این همان چراغیست که روزی خدا ان را به کرمی کوچک بخشیده است .

***** 

لکه ای بود بر دامن آسمان . وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت نه لبخندی بر لبی می نشست . صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید . کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . از کاینات گله داشت . کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود . پس بالهایش را بست و دیگر نخواند . خداوند گفت : عزیز من ، صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای ان نیست ، اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم بخوان . فرشته ها منتظرند . کلاغ هیچ نگفت . خدا گفت تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی را با تو می نویسند و زیباییت را بنویس. اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمان من دریغ نکن . کلاغ باز خاموش بود . خدا گفت : بخوان برای من بخوان . این منم که دوستت دارم . سیاهیت را و خواندنت را و کلاغ خواند و این با عاشقانه ترین آواز خود را . خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیباشد .

*****

خداوند گفت : سوگند به انجیر و سوگند به زیتون و زیتون و انجیر و گیاهان شنیدند و چنین شد که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد و چنین شد که دانه شکفتن آموخت . خاک رویاندن و چنین شد که انجیر جوانه زد ، زیتون داد و انسان بود و میدید که خداوند به اسب و انجیر قسم می خورد ، به ماه و به خورشید ، به هرچیز بزرگ و کوچک و آنگاه دانست جهان معبدی مقدس است و هرچه در آن است متبرک است . پس انسان مؤمنانه رو به خدا ایستاد و تغویض کرد اسب و زیتون و ماه را ، آفتاب و انجیر و آسمان را .  

******

کلید و مبده دستت . خب . جنگ از کجا شروع میشه ؟ جنگ پرتاب حرفهای درشت ؟ از همین جا . کلید و میده دستت یعنی هر وقت اومدی منو بیدار نکن . یعنی میخوات بهت برسونه خیلیم منتظرت نیست . یعنی بهت تزریق میکنه تو شب خیلی دیر میای . سقف خونه برا چند لحظه  زیر سوال میره . تمام درس ها با معلم مربوطت جلوی چشات رد بشن . همه تجربه هات دورت میکنن . همه اتفاقات خوب اتفاقات بد . آدم های خوب ، آدم های بد همه دورت میکنن. شاید تو همین لحظه بتونی بخندی ادای آدمای عاشق و دربیاری ، همه مشکلات برطرف میشن . اما راستش یه غرور کاذبی هست که بهت اجازه نمیده ، بهت تلقین میکنه اگه بخندی یعنی شروع آشتی ، شروع قهرهای مزمن بعدی . کلید و میگیری دستت تا یادت نره . میگی من شب دیر میام . اجازه میدی تصور کنه با هوش ترینه . بعد آروم در و میبندی و فکر میکنی چرا این همیشه جلوتر از زمان باهات قهر میکنه . اما موندنی ترین لحظه ، لحظه ایی که از دور صداشو بشنوی . از پشت دری که بستی که داد بزنه بگه : شب زود بیا منتظرتم .

******

بارش زیادی سنگسن بود و سربالایی سخت . دانه های گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد . نفس مفس می زد اما کسی صدای نفس های اورا نمی شنید. کسی او را نمی دید . دانه از روی شانه های کوچک سر می خورد و می افتاد . خدا دانه گندم را فوت می کرد . مورچه می دانست نسیم نفس خداست . مورچه دانه را دوباره روی دوشش گذاشت و به خدا گفت : گاهی یادم می رود که هستی . کاش بیشتر می وزیدی . خدا گفت : همیشه می وزم . نکند گم کرده ای ؟ مورچه لبخندی زد و گفت : این منم که گم می شوم بس که ناچیز، بس که خرد ، نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد . خدا گفت نقطه سر آغاز هرخطی است . مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت : اما من سر آغاطز هیچم و ریزم و ندیدنی . من به هیچ چشمی نخواهم آمد . خدا گفت : چشمی که سزاوار است می بیند . چشم های من همیشه می بینند . مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت . پس دوباره گفت زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم نبودنم غمی نیست . مورچه خندید و دانه گندم از دوششدوباره افتاد . خدا دانه را به سمتش هل داد . هیچکس نمی دانست گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفتگوست .

-----------------------------

شهین تسلیمی :

وقتی نا امیدی احساس می کنی تمام درها رو به تو بسته اند . ام چیزی که هست باید بدانی که همیشه یکراه وجود دارد چرا که وقتی قفلی هست کلیدی به حتم موجود است . اصلا مشکل وقتی بوجود می آید کهراه حلی وجود داشته باشد . کلید خوشبختی هرکسی دست خودش است . درصورتش وقتی می خندد . همیشه به همه مشکلات بخند . درست می شود بی شک .

------------

روح الله کمانی :

خوشا با تو بودن

زعشقت سرودن

اگر از هوایت سفر نکنم

به صحرای هجران

مخواه از من ای جان

که چون لاله خون در جگر نکنم

خوشا با تو بودن

زعشقت سرودن

اگر از هوایت سفر نکنم

به صحرای هجران

مخواه از من ای جان

که چون لاله خون در جگر نکنم

اگر من نمانم

بمان

تو بمان

اگر من نخوانم

تو نغمه بخوان

چو رفتن

به جایم تو خوش بنشین

تو خاک وجودم به در بنشان

---------------

خاطره حاتمی :

اگر گمان جاودانگی در میان نباشد خاک باقی می ماند . گیاه ، آب که مرداب ها را شکل می دهد ، شاخه که به روی آن گنجشکی می خواند ، رازی مشخص که خرد گاهی گذران می پنداردش و در نهایت زندگی می ماند . زندگی . اتاقی که در ان یک مرد روزنامه می خواند و اتاقی دیگر که شاید دیوار به دیوارش زنی کودکی را می خواباند و به او خواهد گفت : من عزیزم من همیشه مراقب تو خواهم بود و جاودانگیست عشقی که مراقبت می آورد . 

عاشقانه ها


ای چشم تو دشتی پُر آهوی رمیده

انگار که طوفان غزل در تو وزیده

دریاچه‌ی موسیقی امواج رهایی

با قافیه‌ی دسته‌ی قوهای پریده

این‌قدر که شیرینی و آن‌قدر که زیبا

... ده قرن دری گفتن ِ انگشت گزیده

هم خواجه کنار آمده با زُهد پس از تو

هم شیخِ اجل دست ز معشوق کشیده

صندوقچه‌ی مبهم اسرار عروضی

المعجم ازین دست که داری نشنیده

انگار خراسانی و هندی و عراقی

رودند و تو دریای به وصلش نرسیده

با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد؟

تا فقر قوافی نفسش را نبریده

مهدی فرجی

چگونه می شود ای نیمه عطش چیدت؟

چگونه می شود ای سیب سرخ دزدیدت؟

تو ذات آتشی به گردبادهای جهان

نمی رسند به  آتشفشان امیدت

بزن به دشت که تا رودخانه راهی نیست

بزن به روز که با شب نمی توان دیدت

به دست قد کوتاهان کلووخ دشنام است

تو آفتابی و آسان نمی توان چیدت

محمد جواد اسمان

------------------

مهوش وقاری

در کش کن ، ترکش اما نه . عشق آن چند اتفاقی نیست . می توانی شکل تازه ای بسازی . دوست داشتن پیش امدن نیست . دوست داشتن وجود دارد . وقتی دوستش داری درکش کن . پسش اما نه . حادثه درک نکردن لحظه های با هم بودن است

------------------------

گلاره عباسی

از خودت پذیرایی کن لبخندهای من تمام شده است . آب نبات بردار . آب نبات ها به مراتب شیرین تر از لبخندهای ماسیده من اند . با کنارم نیستی کنار آمده ام . من هر روز عکست را سیر می دیدم تا سیر شوم . تو نمی دانی اما من می دانم کسی که خیلی نزدیک به توست تو را به دور دست ها می فرستد . از خودت پذیرایی کن . یک دنیا چای روی این میز سرد شده است و یک فنجان دنیا در خانه ام گم . دنیای من برای تو قد یک فنجان است که تا ته صاحبش را سر کشیده . از خودت پذیرایی کم لبخندهای من کافی نیست .

آغاز دوباره عاشقانه ها

شب شبی چو ریشه دار شب شب تناوریست

حیرتی نه سهم ما حیرتی سراسریست

شب صدای خشم تو کار کار چشم تو

صبح شو بگو که باز آسمان کبوتریست

ای همیشه یاس من هوش من حواس من

نسبت تو با بهار نسبت برادریست

گونه های سرخ تو روستایی و اصیل

گل به لفظ باستان گل به لهجه دری

می روم که ناگهان نشنوی از این و آن

گل به لفظ باستان گل به لهجه دری

علیرضا معینی

سلام دوستان دیشب در سری جدید رادیو 7 دوباره شاهد دوباره عاشقانه ها بودیم اما با موضوع بزرگداشت فردوسی با اجرای دلنشین علیرضا معینی .

آقای معینی خیلی از شاهنامه و فردوسی گفتند و آیتم ها هم مخصوص این روز بود . در کنارش پوریا آذربایجانی داستانش که مربوط به هنرمندها میشد هم خوند که جالب بود . 

خوشحالم که دوباره دوشنبه ها به عشق عاشقانه ها پای تلوزیون و برنامه رادیو 7 میشینم .

عاشقانه نوروزی


صبح زود وقتی که باد صداش تو کوچه میاد

می رم و فوری در و وا می کنم

داد میزنم

آی نسیم سحری یه دل پاره دارم

چند میخری ؟

عمران صلاحی

عاشقانه ها (اسفند ماه)

علی رضا معینی قرن هفتم هجری مولا سروده است : بشنو از نی چون حکایت می کند / از جدایی ها شکایت می کند . اما دیگر چه جای شکایت است ، جای لبخند است و افتخار . جای شکوه است و سرخی فرش های جهان . در یک شب زمستانی بهار دل های ماست و سیاهی شب ، ستاره های سیمسن نام نقره پوش چشمک زنان به یاد ماهی اندازند ما را و چشم هایمان را به آسمان می کشاند . برگردن فرازی و سرفرازی . چه خوب شد که یک ماه افتاد بر یاد تو وقت سحر این خانه لبریز تو شد شیرین گلم حلوای تر .

------------------------------

از راه حراس آمده هلهله اسفند

وقت است که از نو بسرایم غزلی چند

اسفند خبر می دهد رویش نوروز

از رویش نوروز خبر می دهد اسفند

اسفند بهاریست در آغوش زمستان

چون آتش پنهان شده در جان دماوند

اسفند دل انگیز ترین حادثه سال

اسفند طربناک ترین ماه خداوند

اسفند مرا عیدی و اسفند مرا عید

اسفند مرا شربت و اسفند مرا قند

اسفند فریباست مبادا بخورد چشم

تا چشم بدش دور شود دود کن اسفند

این ماه مرا وعده نباید به کسی داد

این ماه ندارم خبر از چون و چه و چند

این ماه ندارم هنر توبه و پرهیز

این ماه ندارد اثری در دل من پند

با نغمه خیام نیشابور پر از شعر

با زمزمه خواجه حافظ سرم بند

این ماه چه ماهی است که شفافم و روشن

این ماه چه ماهی ایست که خوشحالم و خرسند

تجریش کجا و نفس سرخوش کبکن

شبگیر نیشابور کجا و شب در بند

صحبت سر اسفند و طربناکی آن بود

اسفند طربناکترین ماه خداوند

------------------------

شاعر : قربان غدیری

اعجاب آوری به تو باید نگاه کرد

از هوش می بری به تو باید نگاه کرد

این چشم ها برای تماشای تو کم است

با چشم های دیگری به تو باید نگاه کرد

پیکر تراش های نخستین نوشته اند

سهل است بگذری به تو باید نگاه کرد

ای دیدنی ترین و پرستیدنی ترین

رویای مرمری به تو باید نگاه کرد

زیباست گرفته فراز و فرود را

در دیو در پری به تو باید نگاه کرد

در تو دقیق گشتم و عمرم به باد رفت

گفتند سرسری به تو باید نگاه کرد

اعجاب آوری به تو باید نگاه کرد

----------------

در خویش دارم گاهی نگاهی

ره می سپارم در کوره راهی

حیرت فزان است در تارو پودم

در چنگ بادم چون بر گ کاهی

همین محال تا او رسیدن

تا ذره ذره مکاهی

دیشب که حیرت طوفان به پا کرد

در خود خیزیدم از بی پناهی

مصحف گشودم این غایت آمد

می بینی او را خواهی نخواهی

----------------------

با درختی که زند سر به فلک به زبان مه و ابر

به زبان شب و شک ، حرف بزن

با درختان برومند و جوان به زبان گل و نور

 به زبان سحر و آب روان

به زبان خودشان حرف بزن

شاعر :عمران صالحی

-------------------------

آویزه افلاکی و شور و شعفی ای عشق

می اوری از عالم بالا خبر ای عشق

نرمای نسیم سحری ، نغمه رودی

بال مهر مرا می دهی از خود گذر ای عشق

هر لحظه تماشای تو را چشم گشوده است

ما را به تماشای تو را چشم گشوده ای عشق

حیران شده از نور تو کوه و کمر ای عشق

رقصان شده از شور تو نجم و شرر ای عشق

ای جوشش می ، شورش نی وجد بیایی

ای شعشعه شمش و شکوه قمر ای عشق

دیگر چه بگویم ، چه بگویم ، چه بگویم

دارم خبر از تو ولی مختصر ای عشق

سیمرغی و در حوصله وهم نگنجی

ای دیگر و از هرچه که دیگر، دگر ای عشق

---------------

گاهی نگفتن ها دلیل ندانستن ها نیست . دلیل نفهمیدن ها نیست . گاهی نگفتن ها دلیل گفتن هزار حرف عاشقانه و آنکه عاشق است می داند . گاهی نگفتن ها سکوت نیست ، خود حرف است .

عاشقانه ها

خورشید هم به قصد تما شا بلند شد

از خواب وقتی آن بت رعنا بلند شد

تا آهوی نگاه خودش را به شهر برد

دود از کباب خانه دلها بلند شد

دنبال ماه در پی بالا بلند خویش

دستم چو چشم برکه به بالا بلند شد

دیریست پیچ و تاب همه قصه ها شده است

زلفش که چون حکایت یلدا بلند شد

خورشید هم به قصد تماشا بلند شد

 --------------------------------

تا باغ بگیرد نفسی عطر تنت را

دوباره دهد آن زلف شکن در شکنت را

ما عقده گشادیم ز تو دکمه زدکمه

پنهان نکنی یوسفی اگر پیروهنت را

آن هیمه اگر همه از شعله نمی خواند

ای سرو نمیدید کسی سوختنت را

قربانی خویشی و تو را خویشتنت کشت

از خویش مگر سر ببری خویشتنت را

 --------------------------------

عشقت پلنگ وحشی آدم شکار کن

چشمت رمیده آهوی دائم فرار کن

گیسوی انبرین تو سنبل به باد ده

ابروی خنجرین تو گل تار و مار کن

اخم تو دی کننده اردیبهشت ماه

لبخند جان فضات زمستان بهار کن

بردی زدن قرار و قرار این چنین نبود

ای دلبر فراری دل بی قرار کن

یک تابش از نگاه شما آفتاب سوز

ای نام نیک یک شبه بی اعتبار کن

عشقت پلنگ وحشی آدم شکار کن


-----------------------------------------

شوکا برای خاطر پروانه ها بمان

با لهجه غریب صدایت غزل بخوان

شفاف و روشن است صدای زلال تو

چون خنده های ساده و معصوم کودکان

ای هفت پشت پاک تو از نسل آفتاب

چه نسبتی است میان تو با هفت آسمان

ای کیمیای گم شده نایاب بی نشان

شوکا بمان برای همیشه بمان بمان

عاشقانه ها 2

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است
می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی



سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم
درست از آب درآیند احتمالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم



خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

مهدی فرجی

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

 

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

 

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

 

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

 

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

 

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

 

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

 

میل - میل توست اما بی تو باور کن که من

 

در هچوم باد های سرد پرپر می شوم

 

مهدی فرجی

------------------------------------

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...!!!

نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!!!

خاطره اسدی

می‏آید صدا از خیابان شب‏

تو می‏آیی از سمت پنهان شب‏

تو می‏آیی و چتر روشن به دست‏

قدم می‏زنی زیر باران شب

تو می‏آیی و رودی از روشنی‏

روان می‏شود روی دامان شب‏

ببین سایه‏های فروخفته را

رها در سکوت پریشان شب‏

ببین غربت قهوه‏ای رنگ من‏

که شد ته‏نشین توی فنجان شب‏

ببین درد یک عابر خسته را

که له می‏شود زیر دندان شب‏

در این ظلمت وحشت‏افزا

بکار گل ماه را توی گلدان شب‏

بیا بالهای مرا باز کن‏

رهایم کن از بند زندان شب‏

در این بیت آخر رسیدی بگو

به پایان من یا به پایان شب

یدلله گودرزی

عاشقانه ها 1

علی رضا معینی:

بوی تو چکه می کند آینه مست می شود

هرچه که نیست بعداز این هرچه که هست می شود

تا به طلوع می رسی در سفر شبانه ات

فاصله بین لحظه ها دست به دست می شود

---------------------------------------

جنگل که خواب بود زمستان شدید شد

جنگل دچار خواب شگفتی که دید شد

حیران برف بود که یکی می پرید

جنگل که رفته رفته در او ناپدید شد

دیشب که شد نبود به اسراربرف ها

دندان هر درخت که دیدم کلید شد

جنگل که خواب بود زمستان شدید شد

------------------------------------

هیچم من و چشم تر نمی دانی

بدنیست بدانی اگر نمی دانی

چشمان مرا که مدتی ابریست

ازباران خوب تر نمی دانی

من گرم تو ام توای نگاهت سرد                       

با من طرفی اگر نمی دانی

می سوزم و دم نمی زنم در تو

ای شعله که خشک و تر نمی دانی

با من طرفی اگر نمی دانی

-------------------------------------

دریایِ شورانگیزِ چشمانت چه زیباست!

آن جا که باید دل به دریا زد، همین جاست

در من طلوعِ آبیِ آن چشمِ روشن

یاد آور صبحِ خیال انگیزِ دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می­کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفت­و­گوهاست

----------------------------------------

شب شبی که ریشه دارد شب شب تناوری است

حیرتی نه سهم ما حیرتی سراسری است

شب صدای خشم توست کار کار چشم توست

صبح شو بگو که باز آسمان کبوتری است

ای همیشه یاس من هوش من حواس من

نسبت تو با بهار نسبت برابری است

گونه های سرخ تو روستایی و اصیل

گل به دست باستان گل به لهجه دری است

می روم که ناگهان نشنوی از این و آن

گل به دست باستان گل به لهجه دری است

------------------------------------

امشب غزل سروده ام امشب جلالی ام

قد می کشم شبیه درختان مقابلت

امشب خراب چشم توام لا اوبالی ام

امشب طلوع کرده ام از مشرق خیال

امشب هزارچشمه شروع ام زلالی ام

چون ماه درسیاهی شب بال میزنم

مثل ستاره عابری از این حوالی ام

آنجا که سرزمین غزا های پرپراست

هفت آسمان سپیدی بال کبوتر است

آنجا که باد می وزد از جانب بهشت

آنجا که آسمان و زمین دربرابر است

آنجا که جاری است صدای فرشتگان

آنجا که غم حلال تر از شیرمادراست

آنجا فقط شکسته دلی می خرند و بس

بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است

امشب که ماه می چکد از چشم آسمان

دریا به موج آمدی از چشم آسمان

چشم فرشته است که یک ریز می چکد

مردم در این خیال که باران گرفته است

---------------------------------------

کیست این ؟

 این که درد دل من ایستاده است

کیست این؟

 این که ایستاده در میان خون خویش

جنگل هزاره جنون خویش را

نظاره می کند

کیست این ؟

این که مثل صاعقه برهنه می شود در برم

مثل شب عمیق در برابرم

این تشنج قشنگ

کیست این تشنج قشنگ؟

کیست این که مثل گردباد

حلقه حلقه می شود پیش می رود

این که در دلم تازیانه می خورد ،

بزرگ می شود .

کیست این لخته لخته خون در صدای من

این که ایستاده در دلم به جای من

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن

بشنوید این صاحب آواز کیست؟

---------------------------------------

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

با من ثنما یک دل دله کن

گر سر ننهم ان گه گله کن

مجنون شده ام از بهر خدا

زان زلف خوشت یک سلسله کن

مجهول مرو با تو نرو

زین حال سفر با قافله کن

ای مطرب موسی جان چوبان شده ای

بر کوه برو ترک گله کن

تکیه گه تو حق شد نه عصی

انداز عصی وان را یله کن

فرعون هوا چون حیوان

در گردن او رو زنگله گن

------------------------------

بی قرارتو ام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

باد وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

پی هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که بروی گسل زلزله هاست

باد می پرسم ازت مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

حامد غفار زاده


عاشقانه ها 1

بین این سیاره ها زمین خوب است
تو منی من توام همین خوب است
بین این خنده های معنی دار
اخم های تو نازنین خوب است
بعدیک عمر شک به خوبی تو
تازه فهمیده ام یقین خوب است
من چنینم که آنچنان تنها
تو چنینی که این چنین خوب است
روم اگه روی من که روم سیاه
چین اگر موی توست چین خوب است
پیش از این هیچ چیز خوب نبود
حتم دارم بعد از این خوب است

علی رضامعینی
--------------------------------
تشنه ای ؟ سربکش از جام زلالی که منم
سیر شو از عطش خون حلالی که منم
به کدامین غم جانسوز جهان فکر کنم
به جوابی که تویی یا به سوالی که منم
یک نفس زنده شدم یک نفس افسرده شدم
یا نفس مرده شگفتا به مجالی که منم
خواب دیدم که خیال تو مرا با خود برد
در خیالم من از این خواب و خیالی که منم
عمر من بال به هم بسته نگاه تو قفس
به کجا کوچ کند بی پروبالی که منم
چقدر فاصله است مانده است میان من وتو
از جنوبی که تویی تا به شمالی که منم
آسمان بار کسی اهل خطر کردن نیست
قرعه فال وای به حالی که منم

علی رضامعینی

------------------------------------
دیدن بهانه ایست برای ندیدت
پرواز واژه ای به هوای پریدنت
اینجا فقط برای تو دلتنگ می شوم
با لحظه های زخمی جانم تپیدنت
ای ربای لحظه افطار خوب نیست
از سفره های خالی غربت شنیدنت
می خواهمت چنان که نه لب تشنه ام نه سیر
بگذار مزمزه ای کم چشیدنت
می خواست حال و روز مرا امتحان کند
این نیت خدا بود از آفریدنت
مانند باد می گذری از مقابلم
تا عاشقم کنی به فریب دریدنت
مانند ماه چهاردهی و عجیب نیست
یک روز دیدنت دو سه هفته ندیدنت

علی رضا معینی

-----------------------------------
دستم گرفته ای و راه می بری
یادت بماند از جلوی باغ بگذریم
یادت می آید از بدن باد رد شدیم
رفتیم تا درخت پر از سیب دیگری
گفتم تو می توانی از این سیب های سرخ
یک سیب سرخ کم کنی و کم نیاوری
گفتی بله چرا نشود این که ساده است
اما بخواه جان خودت چیز دیگری
امروز از حوالی من دور می شوی
آیا چه کرده ام که تو از من مکدری
امروز تا کنار در باغ امدم
گفتم مگر تو از جلوی باغ بگذری
مثل نسیم مثل صدا ره می روم
احساس می کنم تو مرا راه می بری
من باورم شده است که باور نمی کنی
من زود باورم تو چرا دیر باوری

کوروش تهامی