سلام رحلت پیامبر و شهادت امام رضا و شهادت امام حسن مجتبی تسلیت می گم :
شعری از صابر
قدیمی:
پرم از تنهایی
،کوهی از آتیشم
عکستو می
بوسم، تا یه کم خالی شم
تو دلم آشوبه،
ذهن من آشفته ست
بی تو بازم
جاده، بی تو ابزم بن بست
حسرتم آه شد
و، روی آیینه نشست
بغض من لرزید
و، دل آیینه شکست
خسته از
تنهایی، خسته از کابوسم
نصفه شب پا
میشم، عکستو می بوسم
ساعت دیواری،
از نفس افتاده
نیستس و
تنهایی، کار دستم داده
خسته از کابوس
و، خسته از تکرارم
من از این
تنهایی، از خودم بیزارم
حسرتم آه شد
و، روی آیینه نشست
بغض من لرزید
و، دل آیینه شکست
**********
رهی معیری:
دیده فرو بستم
از خاکیان
تا نگرم جلوه
ی افلاکیان
شاید از این
پرده ندایی دهند
یک نفسم راه
به جایی دهند
ای که بر این
پرده ی خاطر فریب
دوخته ای دیده
ی حسرتَ نصیب
آب بزن چشم
هوسناک را
با نظر پاک
ببین پاک را
آنکه در این
پرده گذر یافته است
چون سحر از
فیضَ نظر یافته است
خانه ی تن
جایگه زیستَ نیست
در خون جان
فلکی نیست، نیست
آنکه تو داری
سر سودای او
برتر از این
پایه بود جای او
پهنه ی دریا
چو نظرگاه ماست
چشمه ی ناچیز
نه دلخواه ماست
پرتو این کوکب
رخشان نگر
کوکبه ی شاه
خراسان نگر
آینه ی غیب
نما را ببین
ترک خودی گوی خدا
را ببین
هر که بر او
نور رضا تافته است
در دل خود گنج
رضایافته است
سایه ی شهَ
مایه ی خرسندی است
مُلک رضا ،
ملک رضا مندی است
خاک ز فیض
قدمش زر شده
وز نفسش نافه
معطر شده
من کیم از خیل
غلامان او
دست طلب سوده
به دامان او
شاه خراسان را
دربانَ منم
خاک در شاه خراسان
منم
**********
ترانه ای از محمد صالح علا:
تو شیستون
چشات ، پای پله های پلکت مچ مهتابو میگیرم
اون دمی که
گرگ و میشه با یه گلّه ی شقایق پیش پای تو می میرم
من شبو به
خاطراتت وصله میزنم ، میدوزم
من به هر رعد
نگاهت گُر میگیرم و میسوزم
اگه روز و
خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم
میزنم به آب و
آتیش، تا خود خورشید میجوشم
زخم خورشیدی
تن رو با شب و شبنم می بندم
اگه مقتول تو
باشم دم جون دادن میخندم
تو شیستون
چشات ، پای پله های پلکت مچ مهتابو میگیرم
اون دمی که
گرگ و میشه با یه گلّه ی شقایق پیش پای تو می میرم
تو با این
نگاه یاغی ، قُرُق سین هی مایی
فاتح قلعه ی
رویا! کی به فتح ما میایی؟
**********
ترانه ای از دکتر افشین یداللهی( تیتراژ پایانی مدار صفر درجه ) :
وقتی گریبان
عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم
تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز
تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم
تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت
شدم ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم
ازاین دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این
عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که
چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من
عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر
شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و
چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم
ازاین دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت
شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن
سوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم
ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط
تصویر من در مردمکهای تو بود
********
مجید سعد
آبادی :
امروز، مادر ،
سرفه هایت را از توی اتاق جمع میکند
حنجره را باز
می پاشد توی خیابان
خیابانِ هنوز
شیمی درمانی نشده
درخت را تیر
میکِشند و تو درست زیر همان درخت
که یک روز
ترکش خوردی نشته ای و خرما میخوری!
توی نخلستان،
هسته ی خرماها وقتی به نخ کشیده شوند بیشتر انرژی دارند
وقتی ذکر شوند
لا به لای انگشتانَت
یا نه ، می
شماری
یدالله هایی
که رفت فرنگ
حاج احمد با
دوچرخه لحاف دوزی اش رفت جبهه
حتی خطوط تفتی
، پایگاه بازی بچه های بعد از مدرسه ، تحریم،
انگار همه
رفتند، تو ماندی و هسته ی خرمایی که تو دهانت می چرخد
یکی از همین
روزها سرفه ها همه چیز را از دهانت بیرون میکشند
*******
وحشی بافقی
دوستان! شرح
پریشانی من گوش کنید
داستان غم
پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر
سامانی من گوش کنید
گفتگوی من
وحیرانی من گوش کنید
شرح این آتش
جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم ، سوختم
این راز َ نهفتن تا کی؟
روزگاری من و
دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت
عربده جویی بودیم
عقلو دین
باخته دیوانه ی رویی بودیم
بسته سلسله ی
سلسله مویی بودیم
کس در آن
سلسله غیر از من و دلبند نبود
یک گرفتار از
این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش
هیچ گرفتار نداشت
سنبل پر شکنش
هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری
و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی
هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که
خریدار شدش من بودم
باعث گرمی
بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب
خوبی و رعنایی او
دادَرسوایی من
، شهرت زیبایی او
بس که دادم
همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز
غوغای تماشایی او
این زمان عاشق
سرگشته فراوان دارد
کِی سر برگ من
بی سر و سامان دارد؟
چون چنین است
پی کار دگر باشم بّه
چند روزی پی
دلدار دگر باشم به
عندلیب گل
رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه
ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که
شوم بلبل دستان سازش؟
سازم از تازه
جوانان چمن َممتازش
مدتی در ره
عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه
درد بریدیم بس است
قدم از راه
طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این
مرحله دیدم بس است
بعد از این ما
و سر کوی دلارای دگر
با غزالی به
غزلخوانی غوغای دگر
**********
شیرین هاشمی :
تا تو هستی
خیال همه آرزوهامان جمع . خواسته هامان پابرجا . تا تو هستی هشتمین بار دعای ما
نهمین نمی شود . ای امام طوس . تا گنبد طلاییت جای کبوتران دخیل بسته است . تا تو
هستی همه چیز است . ای امام طوس . من همان آهوی پناه آورده ام به تو ، من همان
کبوتران وفادار ، من همان غریبی که به غریب پناه آورده است . یا امام رضا
فال حافظ :
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقی نمیخرند
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
ای آن که ره به مشرب مقصود بردهای
زین بحر قطرهای به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش
-----------------------------------------
علیرضا معینی:
گفتم بگو ،
سکوت کرد و
رفت
و من هنوز گوش
میکنم...
علیرضا معینی:
آبرو داده به
عالم هستِ تو
عالمی دارد
شدنَ پابست تو
دستگیری میکند
افتاده را
سایه ی افتاده
ی بی دست تو
تا قیامت صید
دلها میکنی
هرچه نخجیر
است ناز شست تو
پشت پا بر هر
دو عالم میزند
هر سیه مستی
که شد سرمست تو
بی نهایت
میشود با عشق او
ای دل من،
کوچه ی بن بست تو
*******
شعری از احمد
عزیزی
مهتاب پیاده
بود در کوه
مه، راه گشوده
بود در کوه
مهتاب به برکه
منتشر بود
صحرا سرچشمه
منتظر بود
همرنگ نسیم
بود صحرا
از نقش گلیم
بود صحرا
در دامن تپه ،
چشمه ی ماه
از خانه به
خانه یک قدم راه
شاید درِ خلسه
باز باشد
یک فاخته در
نماز باشد
احساس ترانه
میکنم من
در خویش جوانه
میکنم من
من کبک شدم تو
راشنیدم
آهو شدم از تو
پر کشیدم
ناگاه سپیده
بر تنت ریخت
یک پنجره گل
به دامنت ریخت
هر سو اثر
گلوله ی گُل
رگبار گرفته
بود بلبل
ما هر دو سوار
باد بودیم
بر گُرده ی
بامداد بودیم
تو رفتی و اشک
ما افتاد
جنگل ز پی ات
به راه افتاد
******
شعری از سید
محمد میرعلی مرتضایی :
چو گل،
زیبا ، سراپایی ، سراپا!
چنان بلبل ،
خوش آوایی، خوش آوایی، خوش آوا
تو جان تازه
ای بر پیکر عشق
دم گرم
مسیحایی، مسیحا
رها کن شانه و
آیینه ها را
تو زیبایی، تو
زیبایی، تو زیبا
به شیدایی چو
مجنونم، چو مجنون
به شیرینی چو
لیلایی، چو لیلایی، چو لیلا
منم شبنم منم
قطره منم اشک
تو دریایی، تو
دریایی، تو دریا
******
شعری از
فریدون پهلوانی:
دریا شبی به
ساحل چشم تو ایستاد
آمد و در
مقابل چشم تو ایستاد
لختی درنگ کرد
و به من گفت کیست این؟
تا مومنانه در
دل چشم تو ایستاد
آن موجهای
سرکش و وحشی، خموش و رام
بر هفت شهر
منزل چشم تو ایستاد
فانوس روشن شب
دریا ، ستاره بار
چشمک زنان به
محفل چشم تو ایستاد