یاد تو ... علاقه ی همیشگی

به یاد تو و علاقه ی همیشگی ات به جمع کردن سنگ ها ، هفت سنگ را روی هم می چینم . شاید شبیه همان بازی دوران کودکی. اما می خواهم سنگ ها روی هم بمانند. سنگ فیروزه را می گذارم از همه بالاتر. میدانم هنوز هم به همه ی رنگ ها ترجیحش میدهی. بعد از آن نوبت عقیق است ، عقیق سبز یمنی! مانند انگشتر قدیمی مادربزرگ ، همان که همیشه دوست داشتی شبیهش را داشته باشی. عقیق سرخ مربع شکل ،سنگ بعدی سات. آنکه رویش نوشته است یا لطیف.

بعدی کهرباست، کهربایی زیبا و به شکل یک گردنبند. الماس و یاقوت که میدانی ندارم اما به جایش سنگی که کمتر دیده ای را پیدا کرده ام. یشم سبز! سنگ زرد بعدی شرف شمس است، گرد و درخشان. لاجورد را گذاشته ام آخر، برای رنگ بی نظیر و باوقارش. میدانی شاید منصفانه نباشد اما با این زیبایی خیره کننده این ها هم نامشان سنگ است. مثل سنگ های رودخانه یا سنگ های کوچه، سنگ های خیابان. سخت است چیدن و نگاه داشتن یکجای این همه زیبایی. یا شاید دلیلش نبودن توست که هیچ سنگی روی سنگ بند نمی شود. بیا و شیشه ی دلم را به سنگ نگاهت نشکن.

معجزه (متن خوانی آقای نیما رئیسی)


روزگاری بود که با یک شاخه گل پژمرده عطر گلستانی را به مشام می کشیدم. زمانی بود که از یک شاخه ی شکسته باغی می ساختم پر درخت، پر برگ، پر سایه. وقت هایی بود که انگشتانم یک برگ کهنه از نامه ای قدیمی را می فشرد و انگار دنیا را در دستم داشتم. و چه سبک بود آن دنیا، چه بی وزن، کوچک. و چه دل بزرگی داشتم. آنقدر که آن همه دلتنگی، دلشوره، بی قراری و چشم انتظاری را در خود گم می کرد و جایشان را به یک دوست داشتن بی اندازه می داد. و تمام گلایه هایش را با یک نگاه گرم و یک سلام بعد از ماه ها و یک عذر خواهی سرسری فراموش می کرد. حالا از آن روزگار روزگاری گذشته. حالا که رو در روی آینه ایستاده ام و خیره در دو چشم آشنا به دنبال خودم می گردم. دنبال من ساده ای که قلبش همیشه با یک باران از نو متولد می شد و می دانم که آن من جایی در گذشته، در گذشته است. هی! تقدیر سر شکسته. بیهوده در جستجوی آن بی تابی های قدیم، دلم را زیر و رو نکن. آبی که پای علفی هرز به باد رفت دیگر با معجزه ی هیچ بارانی به جوی باز نخواهد گشت.


متن خوانی آقای نیما رئیسی (بازیگر)

منبع : http://raadiohaaaft.blogfa.com/

با سکوت حرف میزنم

http://raadiohaft.blogfa.com : منبع

استاد کاکاوند( با سکوت حرف میزنم – عبدالجبار کاکایی)

کوه اگه سایه رو ابرا بزنه مال منه

رود اگه طعنه به دریا بزنه مال منه

دشت بی نشون اگه تا اون ور دنیا بره

پا رو مرزای تماشا بذاره مال منه

هرجا بارونی باشه بوی تو میده جنگلاش

هرجا آفتاب بزنه یا نزنه مال منه

سایه ی من بمون،ترانه خون من بمون

زیر آفتاب جنوب ،نخل جوون من بمون

تو رو با مخمل یه گنبد آبی می شناسم

رنگ نیلوفری سقف و ستون تو منم

وقتی از قله ی دور نیزه ی آفتاب میزنن

گنبد گمشده تو، سرخی خون تو منم

مثل گلدون سبز پشت شیشه با منی

من اگه باغ و بهارم مث ریشه با منی

هر کجا که لاله رنگ و بوی آسمون میده

هرکجا که خوشه هاش طلایی میشه با منی

وطنم مثل کتیبه هات روی قلبم بنویس

تا همیشه، تا همیشه، تا همیشه، با منی

میلاد اسلام زاده :

لانه های چوبی تان را از شما گرفته ایم ، آب را گرفته ایم و هوا را گرفته ایم. دستهایمان دانه نمی پاشند برای شما در این سرمای سیاه پر دود. ما را ببخشید پرنده ها. ! ما را ببخشید که مهربان نیستیم و قدر پرواز را در آسمانمان نمیدانیم. آسمانی که آبی اش را گرفته ایم، ابرش را گرفته ایم و هوایش را گرفته ایم. ما را ببخشید پرنده ها! ما خود کمر به قتل خود بسته ایم. شهرمان را کشته ایم و حالا شهر دارد از ما انتقام می گیرد. چه انتقامی بدتر از پرواز شما در آسمان همسایه. برای تنفس قدری هوا و دانه های گندمی که از شما دریغ کردیم ما را ببخشید پرنده ها ! ما را ببخشید!

شب نشینی یلدایی با فرزاد حسنی

فرزاد حسنی : سلام، سلام ای شبهای سکوت! سلام ای بنفشه های خفته در زیر برف ها! من آرام آرام حرف میزنم. آرام آرام حرف میزنم که مبادا خواب دیرگاه کبوتران را برآشوبم. من آرام آرام از زمستان می گویم. مبادا صدایم فراتر رود از صدای سوختن هیمه ها و هیزم ها در پیت های حلبی کنار بساط شب. بگذار عاشقانه ها در این سرما جاری شوند ، جاری شوند در واژه ها. بگذار این بخار برآمده از سینهها مه نباشد ، گره باشد که بگویم دوستش دارم و بگوید دوستم دارد. خوشا عاشق، خوشا عاشقان، عاشقانه های زمستان، خوشا شال گردن یادگاری آقا جان. خوشا داغی لب سوز یک جرعه چایدر فنجان کنار پنجره.خوشا پنجره های نم زده که سرانگشتان منتظر بر آن ، نقش پنج های وارونه می کشند و از پشت ان باغچه ی خالی را می بینند که بهار را صدا می زند. زمستان آمد، قدمش مبارک . اسفند دود می کنیم مبادا چشم بخورد این شبهای قصه های دراز، این شبهای خاطره بازی های دور، شبهای امیدواری های نزدیک . هرچند سرد است. خورشید بی حوصله است، درست است که شمعدانی ها خواب بهار خواب ها را می بینند، درست است که آهوهای دشت، کنجی خزیده اند اما همین ها خوب است. همین ها امید است. تعبیر خواب های عاشقانه است که روزی دوستت دارم تنها حرف جهان باشد. پس همین که یلدا آمده یعنی بهار هم می رسد. بهار را هم پاگشا می کنیم. یعنی درست از همین فردا صبح ،روشنی افزون می شود در روز و روزگار ما. پس پر برکت باد این زمستان در سرزمین عاشقان مولا علی. ((به تاریخ یک هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی)) منبع : http://www.raadiohaft.blogfa.com/

دانلود قسمت هایی از برنامه شب یلدا



205.42 مگابايت

دانلود فایل

متن خوانی میکائیل شهرستانی

متن خوانی میلاد کی مرام

متن خوانی شبنم قلی خانی


میلاد کی مرام(خاطره ی محمود نانکلی)

سینی انارُ هل دادن داخل آسایشگاه. انارای درب داغونی بود ولی از هیچی بهتر بود. تو سرمای پاییز اردوگاه رمادین می چسبید. ارشد اردوگاه انرا رو شمرد : 27، 28، 29، 30 . 30 تا بود. 30 تا بود فقط. ولی ما 60 نفر بودیم. به هر دو نفرمون یه انار کوچیک ترش میرسید. گُله گله تو آسایشگاه پخش شدیم . هر دو نفر یه جا نشستیم تا ارشد بیاد انارامونو بده.بوی ترش انار با صدای ملچ ملوچ قاطی شد بود حالا بیا و ببین. هر کی وارد آسایشگاه میشد فکر میکرد وارد یه بزم چرب و چیلی باحال شده . خیلی چسبید.

بچه ها می دونین امشب چه شبیه؟

کریم که چند دقیقه بود داشت با انگشتاش یه چیزی رو می شمرد حواس همه رو به سمت خودش کشوند.

نه چه شبیه؟

بدون توجه به سوال کننده رو به جمع گفت : امشب شب یلداست. ابروها گره خورد. چندتا صدای اه، پوف، ای بابا، یادش بخیر آسایشگاه رو پر کرد. ذهن خیلی ها رفت خونه هاشون : هندونه های قاچ شده، انارای دون شده، گرده های خونوادگی. اونا اینجا حتی یه چیز کوچیک هم نداشتن تا طعم گس اسارت رو تو شب یلدا باهاش عوض کنن. کاش لااقل اون اناری رو که هفته قبل داده بودن نگه می داشتیم.

صبر کنین ، صبر کنین. سرا به سمت احمد و رضا چرخید. دو تا اسیر یزدی آسایشگاه که کاملا با هم عیاق بودن و لهجه ی غلیظشون داد می زد که اهل کجان. دیدن اونا بچه ها را بیشتر از قبل یاد انار مینداخت .

ارشد یه لبخند زد و گفت : چیه نکنه از باغتون انار آوردین واسه دون کردن؟

احمد از زیر پتوش یه انار خشکیده ی پوسیده ی سیاه شده رو با ظرافت بیرون آورد. انگار که یه الماس قیمتی بود. رضا لبخند زد . ارشد با یه لبخند دیگه جوابش رو داد.

آره ، یه همچین چیزی. واقعا می خواستن جلوی چشم 58 نفر دیگه اناراشون رو بخورن؟ یعنی واقعا برا امشب نگه داشته بودن؟ قایمش کرده بودن اناراشونو؟

رضا گفت لیواناتونو بیارین.

با حرف رضا همه به خودشون اومدن. بعد انارو کاملا حرفه ای پاره کرد تا معلوم شه واقعا باغ انار داشته. بلند شد و تو لیوان هر کدوم از بچه ها دو تا دونه انار انداخت. این با همه صبر کردن تا همه لیوانا پر بشه.

بر سر آنم که گر ز دست برآید           دست به کاری زنم که غصه سرآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست          نور ز خورشید جو ٬بو که برآید

صدای داوود بود. بچه شیراز که همه دیوان حافظ رو از بر بود. یه فال حافظ و خودکارم و تبریک.

اینم از فال حافظتون، اینم از میوه ی شب یلدا. دیگه چی میخوایین؟

ارشد آسایشگاه این حرفو زد و دو تا دونه ی انارشو خورد.

منبع : http://www.raadiohaft.blogfa.com/

دوست دارم

دوستت دارم اما، نه مثل سابق.
احساس می کنم دیگر دارم عادت می کنم که تورا دوست داشته باشم.
ببخش اما، دست خودم نیست. تقصیر توست که انقدر نیامدی تا، آن شوق و اشتیاق همیشگیم را از دست دادم.
دارم عادت می کنم به این جای خالی. به اینکه کل تابستانم را بنشینم گوشه ی اتاقم و برای زمستانت رویا ببافم.
خیالت راحت.
کلافم را سرانداختم، دارم برای هردویمان رویاهای قشنگ می بافم. کل تابستانم را سرگرمم.
دوستت دارم اما، ببخش. عادت و عشق کلی با هم تفاوت دارند و من، قول می دهم عادت کنم که عاشقت هم باشم.
من عادت کردم منتظرت باشم. اینکه تو کنارم باشی، همه چیز را بهم میزند پس، از تو می خواهم که زودتر بروی.
من عادت کردم که دوستت داشته باشم و تو، فرسنگها از من دورباشی.
من دست از عادتم برنمی دارم و تو هم قول بده، زودتر از اینجا بروی تا، دوباره همه چیز بشود مثل سابق.
تو دور باشی و من، طبق عادت قدیمیم، دوستت داشته باشم.

تو دیروز هم که بیایی برای من فرداست!

منصور ضابطیان :

قرار نیست تکراری شوی. با وجودی که هر روز می آیی و مرا از خواب بیدار می کنی تا خورشید را ببینم و گاهی باران را که به شیشه تلنگر میزند، فراموش میکنم که دیشب نگران آمدنت بودم. فراموش می کنم که تو مهربان تر از دیروزی. یعنی باید مهربان تر باشی! وقتی کسی مرا دوست دارد نگرانی هایم را به امید بدل می کند. رسیدنت مژده ی روزی دوباره است. اینکه هنوز می توانی عاشق شوی و دوستت بدارند و ضربان قلبت را با عاشقانه هایت تنظیم کنی. فردا یعنی آذر، یعنی ماه آخر پاییز. حیف است که این پاییز هم تمام شود و ما با هم قدم نزده باشیم این پیاده روهای خیس و چشم انتظار را! شاید کسی در فردایی که نمی دانیم کی از راه میرسد منتظرمان باشد. فردایی که قرار است از همین لحظه آن را بسازیم .

***************** 

نیما رئیسی :

پشت پنجره ی باران، لحظه ها را نخ می کشم تا فردا بیاید. فردا که روز من است. فردا که روز توست. لباس هایم را اتو زده ام تا نگویی شلخته ای. بازار را گشته ام تا عطر دلخواهت را پیدا کنم. همان که روی لاله ی گوشم می نشیند تا هوا را حالی دیگر بدهد. از سر پل گل خریده ام تا گلدان های خانه جای تو را پر کنند تا فردا که خودت بیایی. خورشید که طلوع کند فردا می شود. چه فردایی؟! برگ ها را زیر پایمان له می کنیم تا فردا صدایی شود از خش خش در گوشهای خسته ی مان! و می دویم تا انتهای خیابان امید، جایی که میرسد به فردایی دیگر. آنجا که پرنده ها روی شاخه هایی نشسته اند که برگ تردید روی آن نمی روید.

بیا! همین لحظه بیا! تو دیروز هم که بیایی برای من فرداست!

http://raadiohaft.blogfa.com/

از آخر ما خبر داشت دلم

مژده لواسانی :

از بی خبری متنفرم، از دلواپسی و دلشوره های مدام، از نگرانی های موزی، از ندانستن، ترس از گم کردن. ترسی که مثل موریانه ای سمج به جان اعصابت می افتد و آرامش خیالت را ذره ذره می جود. هرجا می روی برو اما بی خبر نه. قبل رفتن به سفر های کوتاه و بلندت حتی اگر روزی خواستی بروی و دیگر بر نگردی، اصلاً اگر خواستی از دنیا هم بروی به من بگو. بگو برای یک روز، یک هفته، یک ماه مسافرم. بگو مسافر نیستم اما دیگر در دسترس هم نیستم. آن وقت با خیال راحت بدرقه ات می کنم. یک دل سیر نگاهت می کنم و حسرت خداحافظی بر دلم نمی ماند. یا حتی بگو تا دو ساعت بعد سفر بی بازگشتی به آسمان دارم. آن وقت شاید بخواهم که سلام محترمانه مرا به روح جد بزرگم ابلاغ کنی. یک مشت یاس سپید هم برای مادربزرگم ببری و مبالغی هم عرض محبت و دلتنگی و سلام های سفارشی برای رویا های جوان مرگم، دستت بسپارم. تازه دستمالی سپید هم برایت تکان می دهم. خب لااقل تکلیفم روشن است. می دانم باید یک جوری با نبودن ها کنار بیایم. اقلاً عمری آزار دلشوره های بی پایان را به جانم ندارم. از بی خبری، دل نگرانی، از دلواپسی های تاریک بیزارم.

*******

صبا  راد:

آدمهایی بدون رویا، تنها

بی پنجره بی شوق تماشا، تنها

آدمهایی چقدر غمگین هستیم

آدمهایی چقدر تنها، تنها

**

با دیدن تو به شر و شور افتادم

از هر چه که هست ونیست دور افتادم

در آبی چشم تو شنا میکردم

چون ماهی کوچکی به تور افتادم

**

با ترس، قدم، دوباره برداشت دلم

گفتی که بیا ولی حذر داشت دلم

با تو دو سه روز اگرچه خوش بود اما

از آخر ماجرا خبر داشت دلم

**

با نیت چشمان تو فالم خوب است

تا که بکشم نفس مجالم خوب است

سرشارم از پرنده و خوشبختی

وقتی تو هستی چقدر حالم خوب است

 

قهوه

آزاده صمدی :

هرشب خواب تو را می دیدم . نمی دونم خوب بود یا بد اما،نمی خواستم این خواب ها ادامه پید کند .

دوست داشتم یک بار دستانم را سمت خوابم دراز کنم و تو را از لابه لای تمام این رویاهای گاه و بی گاهم بیرون بکشم.دوست داشتم به جای اینکه تنها در خواب هایم قدم بگذاری ، یک بار هم که شده هم قدم با خودم شوی . اما تو بازهم هرشی تنها در خوابم همراهیم کردی . شاید یک فنجان قهوه دوای دردم می شد . بله ، یک فنجان قهوه مرا هم از تو دور می کرد هم از رویاهایی که تو همراهیشان می کردی . یک فنجان قهوه برای خودم میریزم اما ، تو ته فنجان قهوه ام هم هستی . می خواهم این بار تصویرت را با آب بشویم . شنیدم آب روشناییست . شاید به این بهانه چشمم به چشمت روشن شد . چشم های تو دو فنجان قهوه اند . اخم که می کنی قهوه تلخ تر می شود

*********

نوید محمد زاده :

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می کرد . آقای افتخاری گفت : قاسم بیا این قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون . قاسم گفت : آقا اجازه ما از قورباغه می ترسیم . آقای افتخاری گفت : ساسان تو قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون . ساسان گفت : آقا اجازه ما ما هم از قورباغه می ترسیم . آقای افتخاری گفت : بچه ها کی از قورباغه نمی ترسه ؟ من دستمو بردم بالا و گفتم : آقا اجازه ما نمی ترسیم . آقای افتخاری گفت : کیف و کتابتو بردار زود از کلاس برو بیرون . فکر کنم محمود منو لو داده باشه وگرنه آقای افتخاری از کجا می دونست که من قورباغه رو تو کلاس انداختم .

ترانه

اشکان خطیبی:

می خواستم ترانه ای باشم که بچه های دبستانی از بر کنند ، دریا که میشنود طوفانش را پشتش پنهان کند و برگهای علف نت های به هم خوردنشان را از روی صدای من بگیرند. می خاستم ترانه ای باشم که چشمه زمزمه ام کند. آبشار با سنج و دهل بخواند. اما ترانه ای غمگینم و دریا، غروب، بچه هایش را جمع میکند که صدایم را نشنوند. نت هایم را تمام نکرده چرا رهایم کردی؟!

**************

خاطره حاتمی:

سبز ، زرد، سفید، آبی ، امروز هم یه بسته ی نارنجی خرید. مادربزرگ هر شب به یاد تو بارونی میشه بعد با قرصاش یه رنگین کمون می سازه. دکتر همین دیروز گفت شکر خدا هیچ مشکلی نداره . اما... اما خودش اصرار مینکه ناخوشه . می دونی! من هم احساس میکنم حق با مادربزرگه. دکتر اشتباه میکنه. پیرزن بیچاره گذشته ش درد میکنه . هیچ دکتری هیچ وقت این درد رو تشخیص نمیده. سبز ، زرد، سفید، آبی ، حالا هم  نارنجی . اون رنگین کمون امشب مادربزرگه برای فراموشی خاطرات تو. لابد فکر میکنه هر چی بیشتر قرص بخوره سریع تر فراموش میکنه. حداقل... حداقل یه بار بیا به خوابش. چی میشه؟! بیا بهش بگو... بگو این رنگین کمون  نه دردی رو از اون دوا میکنه نه پلی مشه برای برگشتن تو. مادر بزرگ رو به عکسات میشینه. نگات میکنه. بارونی میشه، دلش، چشماش. دستاشو به طرف تو دراز میکنه اما ... اما دستش به تو نمیرسه. و دوباره  سبز ، زرد، سفید ، آبی و نارنجی. فقط همین امشب ... فقط همین امشب از روی پل رنگین کمونی عبور کن، به دنیای اون بیا. فقط برای چند لحظه. دستاشو نگیر اما...اما حالشو خوب کن... حالشو خوب کن
منبع : www.raadiohaft.blogfa.com

جوانی

علی ضیا :

جوانی چنان بوته های گل است که خود را می نماید و عطرش چنان سرمست می کند که از حد خوش میگذرد. در این مدت کوتاهه ی عمر که هر روزش زودتر از روز پسین می گذرد دلهای ما را جوان نگهدار. خدایا دلهای ما را جوان نگهدار و جوانان را سرخوش، که اگر گناهی سرزد اقتضای سرخوشی ست و چه کسی جز تو می تواند ما را ببخشد خدای من؟!

چه کسی جز تو می تواند دیده را ندیده بگیرد؟

ای مهربان ترین مهربانان!

******

نگار عابدی:

باید حتماً خودکار گوشه دار پیدا می کردیم. باید خودکار رو میذاشتیم توی دنده های نوار کاست و می چرخوندیم. اونوقت با دو سه دور چرخوندن، می رسیدیم به آهنگ دلخواه. البته باید حواسمون رو جمع می کردیم که تاب نخوره که دوباره جمع نکنه. یادش به خیر نوار کاست. یادش به خیر صدای تق و توق کردنش. هنوزم یادمه صداش. یادش به خیر خودکار گوشه دار. یادش به خیر صدای نوار کاست وقتی که می خوند.



 

نامه امیرالمومنین (ع) به مالک اشتر

خانواده بزرگ رادیو ۷ سلام . شب های قدر و ایام ضربت خوردن و شهادت حضرت علی رو در پیش رو داریم که خدمت همه شما رفقای خوبم تسلیت میگم . دوست داشتم تو این پست نامه امام به مالک و براتون بزارم که در برنامه سه شنبه آقا میلاد خان اسلام زاده خوندند . امیدوارم خوب بخونیم شاید گوشه ای تو زندگیمون بتونیم انجامش بدیم . از کوچکترین عضو تا اون بالا بالا ها :

مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعار دل خود ساز. چونان حیوانی درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری، زیرا آنها دو گروهند: یا هم کیشان تو هستند یا همانند تو در آفرینش.

و نباید که نیکوکار و بدکار در نزد تو برابر باشند. زیرا این کار سبب می شود که نیکوکاران را به نیکوکاری رغبتی نماند ولی بدکاران را به بدکاری رغبت بیفزاید. با هریک، چونان رفتار کن که او خود را بدان ملزم ساخته است. چون کاری بر تو دشوار گردد و شبهه آمیز شود در آن کار به خدا و رسولش مراجعه کن. زیرا خدای تعالی به قومی که دوستدار هدایتشان بود گفته است: «ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا اطاعت کنید و از رسول فرمان برید و چون در امری اختلاف کردید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید به خدا و پیامبرش رجوع کنید.»

...


در ضمن تو این روزها و شب ها حتما همه مردم و دعا کنید و خاصه خانواده بزرگ رادیو ۷ .

شبی با استاد داوود رشیدی ( قسمت 2 )

رسول صدر عاملی  :

گلهای داوودی :

گلها همیشه پژمرده می شوند . له می شوند . فرقی ندارد توی باغچه یک پارک باشند یا روی قالی یک خانه . گلها برای پرپر شدن به میدان آمدند . به میدان جنگ . جنگ بین آدم ها ، زمینی ها . آدمها فکر می کنند گلها فروشی اند . فکر می کنند گلها را می شود با پول خرید . آدمها اشتباه می کنند . آدمها همیشه اشتباه می کنند . جای گلها توی گلدان ترک خورده ی حیاط خلوط نیست . جای گلها توی مغازه گل فروشی نیست .  جای گلها حتی توی گلخانه نیست . گلها باید سرجای خودشان بایستند . باید ریشه داشته باشند و وقتی تشنه می شوند روبه آسمان کنند و ازابرهای مهربان باران بخواهند .

گلها ... گلهای خوش بو ، گلهای سرخ ، گلهای لاله .

گلها ... تو مرا یاد گلهای داوودی می اندازی . یه یاد سالهای دور باهم بودنمان . سالهای آغاز . گلهای داوودی با یک عالمه گلبرگ های معصوم . گلبرگ هایی که نمی بینند اما بهتر از آنان که می بینند دنیا را نگاه می کنند . با چشم هایی که به قول سهراب سپهری شسته شده اند . گلهای داوودی یک خانواده بودند . با یک پدر که عشق می دوخت . با یک پدر که ستاره ها سرنوشت او را در یک شب تاریک رقم زدند . وقتی که خسته بود . وقتی که دل شکسته بود . وقتی که دیگر نمی دید، نه مثل پسرش . مثل خودش که عینک رفاقت به چشم زده بود و نمی دانست همیشه ناگهان های نامردهی هستند که می توانند شیره ی یک گل را بگیرند . لطافت گل را بگیرند و خارهای آن را به تماشا بگذارند .

پدر . پدر در یک ناگهان به زندان رفت . برای آدمی که نکشته بود . یعنی نمی خواست بکشد .

پدر . پدر که لا به لای میله های زندان گلهای داوودی می دوخت و زندان بان که به بوی گل حساس بود و پدر دیگر رفته بود و زندان چهار دیوار دارد و یک در که همیشه بسته است . تو آن پدر خسته و دوست داشتنی بودی که همراه با آن موسیقی معصومانه و به یادماندنی ،رفتی . داغ حسرت بود . تلخ بود . هرچه که بود تو نبودی و این نبودن همه ماجرا بود و امروز خوشحالم از این که تو هستی و با یک آب پاش به سراغ گلهای داوودی می روی که نخشکند و مرا به یاد آن روزهای دور می اندازند که رفاقتمان را در خاک باغچه ای کاشتیم تا در هر بهار گل بدهد .

********

مازیار میری :

در دنیای او همیشه عجیب و پر از راز و رمز بود . شاید اولین بار که با قامتی اتوکشیده ، به همراه لبخندی تلخ در قاب تلویزیون دیدمش کمی جا خوردم . چیزی در نگاهش بود که با خودم فکر کردم اگر یک گل کوچک به او بدهم شاید جرات کنم کنارش در آن قهوه خانه ، روی همان تخت بنشینم و صدایش کنم آقا حسینی ، آقا حسینی و از او بپرسم : پشت خنده تلخت چه رازیست ؟ و شاید بعدها بتوانم چشم به انگشتهایش بیندازم و از راز انگشت ششم سر در بیاورم . اما نشد .

بعدتر دوباره دیدمش که رئیس جمهور شده بود . ماکت کره زمین را برداشتم و به دنبال ایندولند گشتم تا ببینم چقدر به ما نزدیک است . آیا می شود روزی به آنجا سفر کنم و از دور هم که شده او را ببینم و فریاد بزنم آقا من شما را می شناسم . دستهایت را نشانم بده . هنوز هم شش انگشت داری ؟ کمی که گذشت فهمیدم عجب آن مرد جدی و عجیب اهل جنوب خودمان است و یک برادر زاده دارد به نام لیلا که به زیبایی گل پامچال است و از بد حادثه تک و تنها سر از شمال در آورده است و هر روز این راز برایم پیچیده تر و پیچیده تر می شد . رازی که در وجود او بود .

عاقبت دیدمش . در کنارش ایستادم و بعد از اولین سلام به دستانش نگاه کردم . به انگشتهایش. مهربان بود . با هم قطعه ای ساختیم . می خندید . مهربان هم می خندید . اما همچنان رازی در نگاهش هست که حالادیگر برایم عجیب نیست . دوست داشتنیست .

******

لیلی رشیدی :

وقتی می گویم پدر به کسی فکر می کنم که همیشه نیست . به کسی فکر می کنم که در خاطره ام و در هرجای دیگر همیشگیست. حتی جادوی صحنه و زرق و برق فیلم و شعبده فیلم هم نمی تواند او را از من بگیرد .

6-7 ساله که بودم تئاتری از پدرم می دیدم که آخر کار کشته می شد. در شب و قتی نمایش به انتها می رسید و نزدیک کشته شدن پدرم ، به خودم ی گفتم خوابم میاد و چشم هایم را می بستم . تا به خودم ثابت کنم هیچ کس نمی تواند حتی برای لحظه ای او را ازمن بگیرد. تا مدتها وقتی پدرم سرکار جدیدی می رفت با نگرانی آخر کار را می پرسیدم که آیا او زنده می ماند یا می میرد ؟ و ته دلم دعا می کردم که پدرم در تمام نقش هایش تا آخر کار زنده باشد.

پدر واژه ایست که برای همه تداعی کننده جاودانگیست . منهای شغل و واقعیت و هرچیز دیگر .

 

شبی با استاد داوود رشیدی ( قسمت 1 )

رادیو 7 امشب (30 /4/1392) تقدیم می شود به :

خاطره بازی های داوود رشیدی در تاریخ سینما و تئاتر ایران 

مردی که خود خود عشق :

خانم احترام برومند ( همسر استاد داوود رشیدی ) :

یک بعد از ظهر زیبای پاییزی ، در یک کافه تریا ، کنار یک میز چهار گوش با رومیزی چهار خانه ، نبش خیابان قدیمی ، در کنار خیابانی که همه هم نسلان من از آن جا خاطره دارند با همسرم آشنا شدم .

دیدار ما کاملا اتفاقی بود . او را شناختم . مدرسه ای که درآن درس می خواندم ،رو به روی دانشکده هنرهای دراماتیک بود .

او را دیده بودم  وقتی که از دانشکده بیرون می آمد . او را دیده بودم در نمایشگاهی که چهارشنبه شب ها از تلویزیون پخش میشد ، آن هم زنده .

در آن لحظه هرگز تصور نکردم که زندگی ما به هم گره بخورد . این آشنایی به رفت و آمد خانوادگی انجامید و در روزی از اسفند ماهی در سالی از دهه 40 ، مصادف با عید قربان ، با دوحلقه باریک طلای سفید ، آیینه شمع دانی و مهریه یک جلد کلام الله مجید ، زندگی را آغاز کردیم .

همه ی این سالها پر از عشق و امید بود و البته خالی از فراز و نشیب و اتفاق های  بد و خوب هم نبود .

حالا در این لحظه وقتی که به حدود پنج دهه ی قبل می اندیشم ، با خودم می گویم : من چه کردم؟ چه می بایست انجام می دادم و نکردم ؟ چه باید نمی کردم و کردم ؟

به جواب مشخصی نمی رسم . تنها یک مفهوم برایم برجسته است و آن اینکه زنجیر وابستگی بین من و همسرم ، چنان محک و استوار بوده است که تا امروز زندگی ما را حفظ کرده است .

اگر شما جوانان از من بپرسید چه طور می شود یک زندگی مشترک سالیان سال ادامه یابد ، به شما می گویم :

در ره منزل لیلی که خطرهاست درآن /شرط اول قدم آن است که مجنون باشی .

*******

حسن معجونی :

صحنه همیشه جادویم می کند . فرقی نمی کند کدام طرف پرده باشم . من به این حس عجیب عادت نمی کنم . این جادو تکراری نمی شود تا وقتی که شما ، شما که نفست به تمام نقش های آشنا و غریبه زندگی می بخشد، در صحنه های رویایی پیش چشمم جادو می آفرینید .

بگویم استاد ، بگویم بازیگر دوستداشنی من ، بگویم بهانه من برای این همه عشق . خودتان کدام را می پسندید ؟ اصلا مگر برایتان فرقی هم می کند ؟ مهم لبخند شماست که ناشناس مانده و صدایی که شبیه هیچ صدایی نیست ؛ بامکث های خاص و تاکید های بی نظیر .

صحنه همیشه جادویم می کند . فرقی نمی کند کدام طرف پرده باشم . اما مصحور می شوم وقتی کسی مثل شما ، کسی که مثل هیچ کس نیست ، جمله ای را به جاودانگی پیوند می زند و من می دانم که این کلمات منتشر شده تا همیشه در زوایای پنهان این صحنه که دوستش دارم ، این صحنه که دوستش دارید به یادگار می ماند و جاودانگی چیزی جز این نیست .

صحنه همیشه ...... نه این صحنه نیست که جادویم می کند . این جادوی کسی است که همه ی صحنه ها را از آن خود می کند و بی آنکه چوب جادوگری داشته باشد چنان تو را در زمان و مکان جابه جا می کند که حیران می مانی چگونه صدایش کنی .

استاد ، بازیگر دوستداشتنی من یا بهانه ای برای این همه عشق .

*********

پروفسور فرهاد رشیدی :

همه دوران کودکی من در کنار پدر و محبت های بی دریغش گذشت . یادم می آید پدرم اکثر اوقات در تئاتر سنجلج فعلی نمایشی روی صحنه داشت . یا بازیگر بود یا کارگردان . هیچگاه کمبود او حس نکردم . حرف های شنیدی قبل از خواب را به من می گفت و سرکارمی رفت . پدرم اینگونه پدری بود . وقتی دبستان می رفتم یادم می آید آن عصر جمعه ای را که پیاده به سوی میدان تجریش رفتیم برای خوردن بستی و جدول ضرب را با حرکات نمایشی به من یاد داد . پدرم اینگونه پدری بود .

وقتی به دبیرستان رفتم ، کلاس اول دبیرستان بودم ، تجدیدی آوردم و سعی کردم از پدرم پنهان کنم وقتی فهمید این نامه را برایم نوشت : از این که تجدید شده ای خواهش می کنم هیچ ناراحت نباش. با درس خواندن کم ولی مرتب در ماه های تیر، مرداد و شهریور حتما ، صد در صد قبول خواهی شد . من حتم دارم . تجدیدی شدن حتی رد شدن چیز مهمی نیست . به شرطی که تجربه خوب آدم از آن بگیرد . تو خودت می دانی امسال مرتب درس نخواندی و بیشتر بازی کردی و وقت تلف کردی و اگر دو تجدیدی آوردی به دلیل هوش خوب تو و درس هایی که سالهای پیش خواندی بود و گرنه می بایست بیشتر از اینها تجدیدی داشته باشی . پس باید مرتب درس خواند عقب نیافتاد و فکر نکرد که کار امروز را فردا هم می توانم بکنم . از اول تیر روزی نیم ساعت خودم با تو انگلیسی کار می کنم . برای علوم فرانسه با گرفتن معلم و روزی نیم ساعت کار کردن با نمره های خیلی خوب قبول خواهی شد ولی به شرطی که روزی نیم ساعت  کار کرد . نه اینکه دو روز کار نکرد و روز سوم 1 ساعت و نیم کار کرد. باز هم تکرار می کنم که من ناراحتیم فقط برای توست و حتم دارم قبول می شوی . می بوسمت و دوستت دارم و به تو اطمینان دارم . پدرم اینگونه پدری بود .

سال 1359 بعد از دیپلم و پس از قبول شدن در امتحانات اعزام محصل ، برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم. قبل از رفتن پدرم برایم حرفهایی داشت .

او در آخرین روزهای قبل از سفر این نامه را برایم نوشت: به محض ورود به ما تلفن کن. یا اقل هفته یک بار از وضعیت کامل خود به ما اطلاع بده . نامه نوشتن هر سه روز یک بار فراموش نشود و ورزش کردن ، پرهیز از سیگار ، بحث سیاسی ، رفقای ناآشنا و دوری از افرادی که در دانشگاه نیستد . خوب درس بخوان تا باعث سربلندی کشورم باشی . پدرم اینگونه پدری بود . 

 

رویا

صبا راد :

هنوز در خواب های من دختر مسافریست  که کفش هایش را زیر بید مجنون کنار جاده گم می کند .

هنوز درخواب های من دختر ترسانیست که فانوس به دست در سیاهی کوچه  به دنبال رد پایی آشنا از خودش می گردد .

هنوز درخواب های من دختر چشم به راهیست که ، که لب پنجره می نشیند و فال حافظ می گیرد .

هنوز درخواب های من دختر بی حواسیست که نمی داند قرار است برود یا بماند .

هنوز درخواب های من دختر طلسم شده ایست که هرشب گل سرخش را نوازش می کند تا مبادا اندوه خاک سپاریه گل برگ های پژمرده زود تر از قرار معمول هردوشان را به خواب ابدی فرو ببرد .

همیشه و هنوز درخواب های من دختر بی تابی شبیه من است که از خاطراتش ابر می سازد و بر آتش دلِ تنگش می باراند .

من به رویا بودن محکومم . رنگ آدمی زادی نخواهم گرفت .

نجوا

محمد سام قریبیان : (نویسنده : نیلوفر لاری پور)

گوش بسپار به نجوای پرنده های مهاجر .

صدای پرنده هایی که از دور دست می آید و انگار تا هزار سال دیگر هم ، تکراری نمی شود .

همان که شب ها روی سجاده ای از گلهای نیلوفر ، نام تو را زمزمه می کنند .

از تو چیزی می خواهند که رویایشان شود .

رویایشان دور نیست . دیر نیست . همین نزدیکیست .

در نسیم جریان دارد و در باران می وزد .

گوش بسپار به آوای غریبی که گلهای مرداب مدام تکرار می کنند .

صدای خنک باد در لابه لای نیزار های عاشق که مسهور از عطری از سرزمین های ناشناخته اند .

 می دانم  این آرامش و سکوت دشت ، به حرمت نام زیبای توست . پس تکرار می کنم نامت را .

تو نیز همراهم کن با نسیمی که قراراست سلام این دشت را به تو برساند . مثل قاصدک .

همراهم کن با هرچه روشنیست . همراهم کن با هرچه به سوی تو جریان دارد .

گوش کن به همهمه ی غبار سبزی که از چشم های درخت پیر جاری شده .

می چرخد و به آسمان می رسد . ترانه می خواند و اوج می گیرد . مرا از غبار کمتر ندانید .

من هم راه رسیدن به تو را پیدا می کنم . فقط کمی به من فرصت بده .

بی شک تو همان خدایی . همان قادر و جاودان و بی تکرار .

تو زبان تمام موجودات را می دانی . به درد دل عاشق من گوش کن .

سخت است اما من می خواهم بازبان بی زبانی با تو سخن بگویم .

توانش را به من ببخش تا کلماتی را که به بال این چکاوک ها سنجاق کرده ام به سویت پرواز دهم .

توقعم زیاد نیست . رویایم بی نهایت است . مگر تو همین را نمی خواستی .

 روی سجاده ای از گلهای نیلوفر مرداب ، در این سکوت عاشقانه ، هم صدا با شب و ستاره ، نام زیبای  تو را زمزمه می کنم .

این زمزمه ، دهانم را شیرین می کند .

تو نیستی اما ...

پریناز ایزدیار :

تو نیستی اما ... وقتی به تو فکر می کنم صدای آب را در رگهای خاک می شنوم .

گل سرخ حیاط در آینه نگاهم زود به زود می شکفد و آسمان پر از پروانه و بادبادک می شود .

تو نیستی اما ... وقتی به تو فکر می کنم دریا نزدیک تر می آید ، ابرهای سیاه دور می شوند و باران هر وقت که بگویم می بارد .

تو نیستی اما ... وقتی به تو فکر می کنم تو را می بینم . در باغچه ایستاده ای و به گلها آب می دهی .

*******

کیوان ساکت اف : ( قیصر امین پور )

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره

 
یک ذره آفتاب و کمی پنجره 


ای کاش جای این همه دیوار و سنگ

 
آیینه بود و آب و کمی پنجره 


در این سیاه چال سراسر سوال


چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید

با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب

یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

دوست داشتم الان جای تو بودم

بهنام تشکر :

دوست داشتم الان جای تو بودم . ساکت و آروم یه گوشه میشنسم و فقط نگات می کردم . گاهی وقتا ، یه کلام می گفتم و ختم کلام می شد . تو از اول هم همین قدر آروم و خونسرد بودی .  

دوست داشتم جای تو بودم . آره . و اون وقت هربار با سکوت تو ککمم نمی گذید. البته این سکوت و این تظاهر به آرامش ، جزء ترفندهای توِ. مگه نه ؟

من که می دونم تو الان از من نگران تری . خوبم. همین طور ادامه بده . همین طور پیش برو . خیلی دوست دارم ببینم تا کی توان ادامه دادن داری . بی خود شونه بالا ننداز و نگو برای من که اهمیتی نداره . من خودم این نمایشنامه ای رو که داری بازی می کنی و نوشتم . پرده آخرشم بلدم .

می دونم . اما اینم می دونم این ، آرامش قبل از طوفانِ . اما نمی دونم خدا به داد من برسه یا به داد تو . حتما اینو شنیدی که دنیا همیشه به مراد آدم نمی چرخه . یه روزم تو باید پیاده بشی تا من سوارشم و خوب اسبم و برات بتازونم . من بی صبرانه منتظر این روزم . به قول شاعر : نور به قبرم بباره ... که عاشق توام .

من تمام این حرفا رو می گم و تو فقط داری نگاه می کنی . دروغ نباشه البته گاهی هم لبخند می زنی .

واقعا دوست داشتم الان جای تو بودم . از حد نگذریم گاهی همین سکوت تو ، همین نگاهت ... آرومم می کنه . البت با خودم می گم بابا من دیگه چه موجودیم . دوست دارم جای تو باشم و بفهمم چطور با سکوتت همه چیز و حل میکنی . من که سر درنمی آرم . الان دارم آروم آروم ، آروم  میشم . تموم این مدت من حرف زدم و تو نگاه کردی . البته گاهی هم خندیدی .

ببین من دوباره جادو کردم . ببین دیگه من چه موجودیم .

بازم که داری می خندی . الان بخند . همین الان هم دوست دارم جای تو باشم .

متن مجریان برنامه

سید میلاد اسلام زاده

باید شتاب کنم. همیشه تاوان صبوری ام را پرداخته ام. تاوان آن دقیقه های مضطرب که دست و دلم می لرزید و هراس داشتم راه را اشتباه آمده باشم. باید شتاب کنم. نایستم، از کسی سوال نکنم. نشانی را از دلم بپرسم. راهی را که دلم انتخاب کرده بی تردید به مقصدی میرسد که پشیمان نمی شوم اما می ایستم. مقصد را از مسافری که در راه مانده می پرسم . به هر دو راهی که میرسم به خواهش دلم اعتنا نمی کنم در سیری گام می گذارم که آخرش را نمی دانم. باید شتاب کنم. تاوان این صبوری و حوصله کم نیست . تاوان بی پاسخ گذاشتن حرف دلم. من ... من به نرسیدن ابدی محکومم.

*******

احسان کرمی:

عاقبت یک روز تو هم مثل من می شوی. بالاخره یک روز از راه  میرسد که به قول شازده کوچولو دلت اهلی می شود .آن وقت اگر اهلی و شدی و گیر نا اهلش افتادی شاید مثل من از شهر دل کندی و از آسمان خاکستری رنگش فرار کرد. این مزرعه ی کوچک برای من حکم بهترین رفیق را دارد . یک گوشه اش سیب کاشته ام تا مبادا سودای سیب ها حیاط خانه ی تو وسوسه ام کند و از این بهشت کوچک باز بمانم. میخواهم آن گوشه هم گل بکارم. گل سرخ، گل زرد، گل... ، اصلا هر رنگی که تو دوست داری. به یاد آن همه خاطره که داشتم.  از گلهای بی مضایقه ای که به دستت دادم. از بچه های گل فروش پشت چراغ قرمز. از من، از تو. شاید یک گوشه از این مزرعه ی کوچک زیر سایه بان بنشینم و به آسمان خیره شوم. نگران کلاغهای همسایه هم نیستم . مترسکم حواسش به من ومزرعه ی کوچکم هست. او بیشتر از من حواسش جمع است که مبادا اهلی شود.

******

شاهین شرافتی:

این کاغذ ها را ببین. همه خالی مانده اند. نمی دانم چرا همیشه فکر می کردم کلی حرف برای گفتن دارم. کلی حرف های نگفته که تا به حال نشنیده ای. همیشه فکر می کردم اگر روزی قرار باشد از تو بنویسم، تمام این کاغذ ها سیاه می شود. اما امروز که شروع به نوشتن کردم، دیدم حتی یکی از آنها هم پر نشده. پس این همه حرف که روی دلم سنگینی می کند چیست؟ دلم پر است. پر است از حرف هایی که دوست دارم فقط تو بدانی. اما راستش نه به زبان می آید و نه می توانم بنویسم. بیا این کاغذ ها را جمع کن. تازه فهمیدم دلم لبریز از حرف نیست. لبریز از یک حس است. حس دلتنگی. حالا من مانده ام و کلی حرف که نه گفتنی است و نه نوشتنی. پس بیا این کاغذ ها را جمع کن. چیزی برای نوشتن ندارم.

کدام طرف بروم وقتی همه جا رد پای تو را می بینم .

صبا راد :

نشد، که رویاهایم دستم را در دست آسمان بگذارد. نشد، آن همه خواب شیرین جایشان را به نگاه تو بدهند. نشد که تو هم پای من در کوچه های رو به پایان جوانی ام باشی. نیستی و حسی به من می گوید، ته این کوچه ها بن بست است.

نشد که چشمان من به روی توی دور از من باز شود. حتی دعای باران هم به داد این همه دوری نرسید. شاید باران خیال کرده بود با اشک هایم می خواهم جایش را در قلب تو بگیرم. اما قصد من فقط کمی دعا برای ستاره باران کردن جاده خیال و خاطره بود همین. اما نه، دیگر هر چقدر در باران قطره ای را به نامت نشان کنم، هر چقدر در مسیر باد بمانم تا کسی از کنارم رد شود، اتفاق تازه ای نمی افتد. تو دستت را در دست قاصدک گذاشتی و از سر زمین من و رویاهای کودکانه من رفته ای. و من که از همین پیچ کوچه هم دیوار را می بینم.

*****

مجید واشقانی :

دنبال یک نشان می گردم یا رد پایی از تو که به سمت من باشد . لابه لای دیوان حافظم ، بین صفحات کتاب تعبیر خوابم و یا ته فنجان قهوه ام . اعتقادی به این چیزها ندارم امام گاهی برای دل خوش کردن چاره ی دیگری نیست . گاهی مجبورم دست به دامن خرافات شوم . همان مواقع که دیگر امیدی به تو نیست . فال امروزم خیلی خوب بود . مثل همیشه . امروز هم می گفت برمی گردی و همه چیز ختم به خیر می شود . باور کن دست خودم نیست . اما همین الان رد پاهایت را دیدم . شاید از اینجا گذشته باش و شاد هم کسی شبیه تو از اینجا عبور کرده . نمی دانم . اما شاید همین فردا کوله بارم را برداشتم و این رد پاهارو تا انتها دنبال کردم . فال امروزم می گفت من همین روزها مسافرم . مسافر شهر تو . خیلی دوست دارم باور کنم این حرفها را اما ، کدام سفر ؟ هر دوما خوب می دانم که تو حتی یک بار هم از حوالی خانه ام نگذشتی . پس بار سفرم را به کدام مقصد ببندم ؟ شمال جغرافیایی ؟ یا جنوبش ؟ کدام طرف بروم وقتی همه جا رد پای تو را می بینم .

******

محمد رضا یزدان پرست :

گفتم  که  شاید از تبار  آب  باشد

خورجین گل بافش پر از مهتاب باشد

 

گفتم که می نوشم لبانش را سحرگاه

شاید که جامی از شراب ناب باشد

 

آن سوی پرچین باد را زنجیر کردم

آهسته لب بستم مبادا خواب باشد

 

بر چهره ام غلطید اشکی سرخ گفتم

این دشت تا کی بستر سیلاب باشد

 

چرخی زدو ناگه مرا در خویش گم کرد

گفتم که او باید همان گرداب باشد

 

سالهای بعد یعنی کی؟

منصور ضابطیان:

سالهای بعد یعنی کی؟ یعنی کدام 5شنبه ی تابستان که تو باز به یاد من بیفتی و در ساعت 11 تصویر یک لیوان آب خنک تو را پرتاب کند به یک 5 شنبه ی تیر ماه که منتظر بودی کسی را ببینی ، کسی که قرار بود خاطره ات باشد تا هر وقت که ساعت 11 بار نواخت به یاد من بیفتی در سالهای بعد که نمیدانم چقدر دلم برایت تنگ شده است من که تمام 5 شنبه ها را به ساعت 11 بدهکارم؛ 5شنبه هایی که قرار است در آینده که نمیدانم یعنی کدام آینده ی محتوم، خاطره ات شود. مثل دیروزهایی که امروز خاطره اند. مثل امروز که همان سالهای بعد روزهایی ست که رفت و من نمیدانم که امشب چرا اینقدر دلواپس سالهای بعدم که مبادا از یاد تو بروم و هیچ طلسمی در ساعت 11 شکسته نشود! فراموش شدن تلخ ترین کابوس زندگی من است. سالهای بعد میدانم همین که عقربه های ساعت روی عدد 11 آرام گرفتند تو از خودت می پرسی : آیا من هنوز منتظر کسی هستم؟! و من مثل همیشه رو به آینه می گویم : سلام!

شعر مخاطبان رادیو 7 :

وحید رشیدی:

عجب شوری ست در آواز چشمت

چه شیرین می زنی با ساز چشمت

نگاه مانده ام ای کاش میشد

شبی همسایه ی پرواز چشمت!

و با هر تار دل پر میزدم تا

به اوج گوشه ی شهناز چشمت

نگاه اولت در خاطرم هست

نگفتی چیست آخر، راز چشمت!-

که از مضراب های زخمه هایش

گمانم دل شده جانباز چشمت

دلم تا ریخت از وزن نگاهت

غزل شد قافیه پرداز چشمت

شب و روزم دو مصرع استعاره است

و پلکت پرده ی ایجاز چشمت

سیاهی در سپیدی، موج در موج

بریزد ابر باران ساز چشمت

که می گویند این سرفصل عشق است

و می گویم که هست اعجاز چشمت

************

حسن اسدی- متخلص به شبدیز

من خاکَ سرشتِ آتشَ آمیزم

لبریزترین پیاله یعنی من

از خاطره از شراب لبریزم

این پیر هزار ساله یعنی من

من شیره ی جان تاک میدوزم

در هاله ی اضطراب می نوشم

در تاب و تب سکوت می جوشم

در نای سکوت ، ناله یعنی من

زانو زده در دل فراموشان

تندیس نفیسی از قدح نوشان

در چینک قرن سرد خاموشان

گویایی استهاله یعنی من

در تنگی دخمه ی نفس گیرم

هر لحظه هزار بار می میرم

زنجیر، تنیده روی زنجیرم

زندانی تنگ،چاله یعنی من

چونان افق نگاه غمبارم

از گریه انتظار سرشارم

بر چهره ی زرد عشق می بارم

بر چهره ی زرد ، ژاله یعنی من

هر دم که خزان قیامتی انگیخت

صد مرغ ز دار شاخه ای آویخت

هر لحظه که مرگ ،خنجری آهیخت

بر خاک، فتاده لاله یعنی من

از دفتر خاطرات خود برکن

آهسته مچاله کن به دور افکن

ای پنجه ی روزگار ، ای دشمن!

چرکین،ورق مچاله یعنی من

متن های مجریان در این هفته

محمد سلوکی

به نام خدای عزیز. من باور دارم که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند. باور دارم که صرف نظر از اینکه چقدر دلمان شکسته باشد، دنیا به خاطر غم و غصه ها از حرکت باز نخواهد ایستاد. باور دارم که زندگی ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانی که حتی آنها را نمی شناسیم، تغییر یابد. باور دارم که گواهی نامه ها و تقدیر نامه هایی که بر روی دیوار نصب شده اند برای ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد. باور دارم که کسانی که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلی زود از دستم گرفته خواهند شد. باور دارم شاد ترین مردم لزوماً کسانی که بهترین چیزها را دارند، نیستند بلکه کسانی اند که از چیزهایی که دارند بهترین استفاده را می کنند.

******

احسان کرمی:

چیزی را جستجو کردن همیشه یافتن چیز دیگری است. پس برای یافتن چیزی باید به جستجوی آنچه نیست بروی. پرنده ای را جستحو کردن، گل سرخی را یافتن. عشق را جستجو کردن، جدایی را یافتن. هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن. به عقب رفتن برای پیش روی کردن. راز راه، نه در فرعی هایش، نه آغاز مشکوک و پایان تردید آمیزش که در طنز گزنده دوطرفه هایش است. همیشه می رسی ولی به جایی دیگر. همه چیز می گذرد اما در دیگر سو.

******

میلاد اسلام زاده :

ایستادم. پای تمام روزهای نبودنت، پای این انتظاری که مطمئن بودم پایان ندارد. پا به پای جاده ای رفتم که به تو ختم نمیشد. هیچ وقت از سوزن بانی که مسیر رفتنم را مشخص میکرد نپرسیدم کجا می رویم. من بلیطم را به مقصد نا معلومی گرفته بودم. به یاد روزهایی که روی ریل های زنگ زده ی این راه آهن به سمت تو قدم برمیداشتم. به یاد تمام آن روزها کنار این ایستگاه مترو که ایستاده ام ... ایستاده ام تا اولین قطار بیاید و من را به ایستگاه دیگری ببرد . خدا را چه دیدی شاید تو هم آنجا بودی. اما نمیدانم چرا هرچه می روم به آن ایستگاه نمیرسم. فکر کنم باید پیاده شوم . باید بقیه ی راه را خودم با پای پیاده بیایم. فکر کنم باید دوباره روی ریله ا به سمت تو قدم بزنم و تمام ایستگاه های بین راهی را دنبال تو بگردم. بله! فکر کنم تنها راه همین باشد، همین راهی که میدانم به تو نمیرسد اما من می ایستم؛ پای تمام دلهره های تمام نشدنی، تا از تمام رهگذرها سراغ تو را بگیرم.

من بزرگ شده ام . از همین امروز .

مجید واشقانی :

روی یک برگه کوچک در پیراهنم ، روی صفحه اول محبوب ترین کتابم ، روی دفترچه یادداشتی که همیشه همراه دارم و یا روی کاغذ کوچکی که روی در یخچال چسبانده ام ، شایدهم در تمام صفحه های تقویم جیبی ام بنویسم : من بزرگ شده ام . از همین امروز .

این جمله ها را یادداشت می کنم تا فراموش نکنم بزرگ شده ام . آدم وقتی بزرگ شد دیگر به گربه ی همسایه سلام نمی کند . برای پرندگان روی درخت دست تکان می دهد و نگران حال و روز قناری داخل قفس نیست . یادم هست یک جا نوشته بود آدم وقتی بزرگ شد تازه یاد دستهایش می افتد که در کوچه پس کوچه های کودکی جا گذاشته بود . تازه یادش می آید چشمهایش را گم کرده ولی افسوس که آن موقع خیلی دیرشده . فردای آن روز همه او را به خاک می سپارند و می گویند:من هم از امروز بزرگ شده ام . اما یادم می ماند که گاهی زندگی احتیاج دارد بچگی کند .

 *******

محمدرضا یزدان پرست:

خنده ی عاشقانه را در سبد سلام کن

پیرهن دریچه را پُر ز گل کلام کن

آه! عروس شیشه ها، سوگلی همیشه ها

زورق آفتاب را آیینه ی پیام کن

آیش بیشه ی ازل، باغ صنوبر غزل

تا که قصیده بشکنی ناز کنان قیام کن

نور خیال می چکد، شعر زلال می چکد

ای ز سلاله ی صدف ،ناله ی گوش، جام کن

گستره ی پگاه را، باغچه ی نگاه را

مثل چراغ سرخ گل، شعله ای از خرام کن

صبح شو، آفتاب شو، روشنی شراب شو

قفل حصار شب شکن، خواب به من حرام کن

روح هزار و یک شبی، بانوی قصر مطلبی

قصه ی تازه ای بگو ، شرح کهن تمام کن

صید ستاره دانه ام، مرغ فلک ترانه ام

خرمنی از گلابتون بر سر شانه دام کن

گیسوی لطف تاب ده، حرف مرا جواب ده

دسته گلی به آب ده، پیش بیا سلام کن

خدایا شکرت

 رشید کاکاوند :

یه دریچه ، یه ترانه ، یه ترنم شبانه

شب قصه ،شب لبخند ، شب شوق کودکانه

قصه های ناتمومه روی پشت بوم رویا

می شمورم ستاره ها رو مثل ماهی های دنیا

بزار آسمون بباره رو زمین ستاره هاشو

بزار ماه تو قلک خواب بریزه برق نگاشو

بیا چشم لحظه ها رو روی گیرمون ببندیم

پشت کیم به بغض دیوار روبه ایینه بخندیم

بزار عشق تو دل من تا ستاره پر بگیره

بزار این امید تازه ، قصه رو از سر بگیره

بیا روز پر صدا رو بزاریم تو گنجه ی شب

گریه بسه توی اصلا بیا خنده شیم توی اغلب

تو سکوت کوچه انگار یه ترانه رد میشه باز

واکن این پنجره ها رو بزن آروم زیر آواز

توی کوچه های خالی تو شب سکوت و رویا

قصه شو رو لب جاده یه دریچه روبه فردا

بیا چشم لحظه ها رو روی گیرمون ببندیم

پشت کیم به بغض دیوار روبه آیینه بخندیم

فال حافظ :

معاشران گره از زلف یار باز کنید
 
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
 
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
 
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
 
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
 
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
 
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
 
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
 
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
 
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
 
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
 
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
 
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
 
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
 
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
 
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

*****

مهراوه شریفی نیا :

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید كه رفته پیش فرشته ها و به كارهای انها نگاه می كند. هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند وتند تند نامه هایی را كه توسط پیكها از زمین می رسند باز می كنند و انها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چكار می كنید؟ فرشته در حالی كه داشت نامه ای را باز می كرد گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم را از خداوند تحویل می گیریم . 

مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید كه كاغذ هایی را داخل پاكت می كنند و انها را توسط پیكهایی به زمین می فرستند . مرد پرسید :شماها چكار می كنید؟!

یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم .

مرد كمی جلوتر رفت ویك فرشته را دید كه بیكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چه می كنید وچرا بیكارید؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی عده ی بسیار كمی جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید :مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده فقط

كافیست بگویند:

خدایا شكر

 

دل آب می شکند

شاهین شرافتی :

یکی بود . یکی نبود . مشکل از مانیست . مشکل از افسانه هاییست که از کودکی برایمان تعریف می کردند . از همان موقع هم درگوشمان می خواندند : یکی بود . یکی نبود . انگار می خواستند از همان کودکی بفهمیم معنی بودن ها و نبودن ها . آن که بود خدا را داشت و آن که بند وخدا پشت و پناهش. و طفلک کلاغ بیچاره ای که تا آخر پای قصه می ماند و باز هم به خانه ی اخری نمی رسید .

می بینی ! افسانه ها از همان ابتدا نامرد بودند . پس چرا ما دنبال ساختن افسانه ها بودیم ؟

مشکل از ما نیست وگرنه من از هفت خوان رستم هم گذشتم . بی هوا به دل آتش زدم . به امید مثل های قدیم که می گفتند : آخر شاهنامه خوش است .

آن روزها انگار ضرب المثل ها هم دروغ می گفتند . ما که به این بودن ها و نبودن ها عادت کردیم . آن زیرگنبدی که ابتدای داستان می دانستیم کبود است.

*******

گلاره عباسی:

انعکاس من در شیشه ماشین آرام و بی صدا .

چرا من مثل او آرام نیستم . او فقط دارد به من نگاه می کند . یعنی آنقدر تنها شدم که حتی انعکاسم هم از حالم خبر ندارد . چرا اینقدر بی قراری و آشوب را که در دلم دارم در چهره اش نمی بینم . هیچ اثری از من پیدانیست . دلم می خواهد دستم را به طرفش دراز کنم یا حداقل اگر رویم رابرگردانم با دستش روی شانه ام بزند . یعنی من واقعا مشکل این انعکاس هستم .  این کدام خود من می تواند باشد که با من بیگانه است. انگار اصلا دلش برای خود تنهایش نمی سوزد.

انعکاسم در آسمان ، محو و در خاکستری زمین نمایان می شود . معلوم است که ماندنی نیست . می ترسم . می ترسم شاید سوار انعکاس یکی از ماشین های خیابان شود و برود و دیگر نبینمش .

*****

وحید رونقی :

آب هم با تمام زلالیش گاهی شرمسار می شود . آب هم گاهی پاسخی ندارد . نمی داند چرا . آب هم دلش می گیرد . بغض می کند . گاهی در برابر عظمت و ایثار ، طاقت نمی آورد وقتی که می بیند مردی با تمام خستگی اش ، با تمام تشنگی اش از کنارش عبور می کند و حتی کف دستی از آن نمی نوشد تا تاب و توان دوباره ای بیابد . مردی که دلش را ، دل دریای اش را ، در خیمه ها جا گذاشته و لب های خشمگینش ، گلوی تشنه اش را به مردانگی اش می سپارد تا جرعه ی نخستین را به کودکان منتظر برساند . درست در همین لحظات ، آب بغض می کند و تاب نمی آورد . دل آب می شکند ، در حسرت آن لبی که نخواست در آخرین ثانیه ها هم پیمانش رابشکند .

******

کیوان ساکت اف :

خسته نمی شوی اگر برایت درد دل کنم ؟ یک شکایت شاده . از یک روز خوب که قرار است از خاطره های ماندگارم باشد ولی .

خسته نمی شوی اگربگویم روزی که ایران به جام جهانی صعود کرد ، وقتی که من هم مثل همه برای ابراز شادمانیم به خیابان رفتم ، وقتی که همراه مردم ،ایران ، ایران می گفتم ، وقتی دلم با شوق می تپید . می خواهی تمامش کنم اگر حوصله نداری ؟ بگویم ؟

خب . منم خسته می شوم . مثل همه . تشنه می شوم . آن هم در یک غروب دم کرده خرداد ، که یک دنیا فریاد از سر شوق کشیده باشم . مثل همان پسر بچه 4-5 ساله، که همراه پدر و مادرش بود و از تشنگی شکایت می کرد . می دانم ساده ترین کار این بود که یک بطری آب بخرم . خب ، من هم همین کار را کردم . پدر و مادر همان کودک هم همین کار راکردند . آن خانم میانسال چادری هم همین طور؛ و چند نفر دیگر که خسته بودند و تشنگی امانشان را بریده بود .

ولی دلم گرفت . می گویم چرا . کمی صبر کن . آخر به یاد آوردنش شادی آن روز را کمی مکدر می کند .

آقای محترم که پشت پیشخوان ایستاده بود  لبخند زد و در پاسخ به درخواست ما گفت : آب معدنی ؟ بله . اما... می دانید هربطری ...2500 تومان . همین بطری کوچک را می گفت . می دانست که تشنه ایم . یکی دونفر سر تکان داندند . من از مغازه خارج شدم و کودک را ... نمی دانم . اما ... نه . بگذار تمامش کنم . دامه دادنش چیزی را عوض نمی کند . شایدم عوض کند . شاید یک لحظه آن آقای نسبتا محترم پشت پیشخوان ، به یاد ان روز بیفتد و تصمیم بگیرد،گاهی مثل آب باشد . زلال . مثل آب ، مهربان .

******

صبا راد :

تمام خاطرات تو را مرور می کنم . درست از همان لحظه که انتظارش را داشتم و اتفاق نیفتاد. درست از همان لحظه که روی تمام داستان هایم آب پاکی را ریختی و اسم خودت را پاک کردی.

اسمت پاک شده است از تمام روزهایم . باور می کنی . خودم راحت باور کردم تو را نمی دانم . من تمام حرفهایم را در گلویم خفه کردم و با همین لیوان ، فروبردمشان . آن هایی هم که تا نک زبانم بالا آمدند را از یادم بردم . حالا خیلی راحت تر می توانم با تو صحبت کنم . دیگر ازسرم گذشته است . فقط فقط یک لحظه خوابیدم و تمام دنیایم را آب برداشت و تو را برد . برد تا دوردست ترین نقطه ذهنم. کلی حرف نگفته دارم . کلی حرف که نمی شود گفت و باز هم باید با این لیوان آب مشکلم حل کنم . می بینی. نیمه خالی لیوان حرف های نگفته من به توست و نیمه پرش حرف هاییست که هنوز روی دلم سنگینی می کند . حالابازهم بگو اینقدر به نیمه خالی نگاه نکن . مگر می شود . من کلی حرف برای گفتن دارم . کلی حرف . اما باید فراموش کنم . من یک دنیا حرف برای نگفتن دارم .

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

شاهین شرافتی:

یه روز خوب. باز هم همان کافه همیشه. روی همان صندلی، پشت همان میز نشسته بودم. باز هم مثل همیشه دو تا قهوه سفارش دادم یکی برای خودم و دیگری برای ...

هر روز صندلی تو خالی می ماند. داشتم به همان صندلی خالی نگاه می کردم، به نبودنت و به اینکه برای همیشه باید تنها به این کافه بیایم. یادم هست که تو همیشه قهوه ات را تلخ می خوردی اما من چی؟ واقعاً یادم نیست. قهوه تلخ دوست داشت یا قهوه شیرین. گوش کن...

مرد کافه چی دوباره همان آهنگ مورد علاقه ما را گذاشته، چشم هایم را می بندم و با آهنگ زمزمه می کنم. تو هم قهوه ات را می خوری. قهوه ای که سرد شده. اما امروز از همان اول دلم روشن بود که تو ناامیدم نمی کنی. امروز با تمام روزهای دیگر فرق داشت. جای تو خالی نبود. یک نفر شبیه تو روبرویم نشسته و با من حرف می زند. مدام از عشق می گوید و من دیگر مثل آن روزها عاشق نمی شوم.

******

حامد عسکری:(http://raadiohaft.blogfa.com/)

چند وقتیه انگار قسمت نیست

چیزی بگم خیلی دلم ریشه

هی با خودم میگم تو یه مردی

یه کم تحمل کن دُرُس میشه

حالم رو این روزا که می پرسن

میگم خودم خوبم دلم خوبه

آدم بدون شعر یه سنگه

برنوی بی باروت یه چوبه

از عشق می ترسم تو این روزا

عشقی که اول و آخرش سوزه

باید سیاوش باشی تا رد شی

اسبت که چوبی باشه می سوزه

من واسه چیزایی دلم تنگه       

که خیلی پاک و بی نشون بودن

اون دستای سرد و خشکی که

با نخل و شبدر مهربون بودن

من بچگی هامو دلم میخواد

مشتی پرستو ،یه کمی گنجشک

مادربزرگم رو که پر زد رفت

از بس تو این دنیا نمی گنجشک

اون بند پهن مشکی چرمی

که با(ها)شدر مشکُ ببندم کو؟

جوجه خروس لاری ام چی شد؟

پروانه های پشّه بندم کو؟

خونم کثیف دود این شهره

حس میکنم دلگیر و افسرده م

ای کاش میشد با پسر داییم

بازم انار دزدی می خوردم

دلگیرم از این شهر و آدمهاش

از اومدن اینجا پشیمونم

بابام داره نخلا رو آب میده

من، خاک بر سر ، توی توی تهرونم

****

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

اه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام
لانه ی بر شاخه های لاغرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

حامد عسکری از کتاب خانمی که شما باشید

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست

اشکان خطیبی / منبع : http://raadiohaft.blogfa.com/

وقتی یک ساعت به تو هدیه میدهند در واقع یک جحنم کوچک غرقه در گل را برایت هدیه آورده اند. یک غل و زنجیر از جنس گل سرخ. یک سلول،زندان از جنس هوا. فقط ساعت را به تو هدیه نمی دهند همراه آن بهترین آرزوها را هم ارزانی ات می کنندو اینکه امیدواریم یک عالمه وقت برایت کار کند چون یک مارک عالی سوییسی است. یک سنگ فوق العاده هم دارد. فقط این وسیله ی ظریف کاری شده را که به مچ دستت می بندی و با خودت به گردش می بری را به تو هدیه نمی کنند.خودشان هم نمی دانند و عمق فاجعه همین جاست که نمی دانند که به تو یک قطعه ی شکننده و متزلزل از خودت را هدیه می دهند. چیزی که پاره ای از توست اما جسمت نیست. چیزی که باید با یک بند چرمی به بدنت وصل کنی مثل یک دست اضافه که از مچت آویزان باشد . به تو ضرورت کوک کردن دائمش را تا همچنان یک ساعت بماند،به تو وسواس توجه کرن به زمان دقیق در ویترین جواهر فروشی ها، اخبار رادیو و ساعت گویا را هدیه می دهند. به تو هراس از دست دادنش را هدیه میدهند. . هراسِ از اینکه نکند آن را از تو بدزدند یا از دستت زمین بیفتد و بشکند، به تو مارکش را هدیه می دهند و اطمینان به اینکه این مارک از بقیه بهتر است.، به تو دغدغه ی مقایسه ی ساعتت را با بقیه ی ساعتها را هدیه می دهند، به تو یک ساعت هدیه نمی دهند. تو خودت هدیه هستی! تو را برای جشن تولد ساعت به او هدیه می دهند.

*******

اشکان خطیبی : شعر از استاد محمد علی بهمنی

دوست من دیدن اش آسان نبود

پنجره اش رو به خیابان نبود

 

دوست من منظره ی بسته اش

تارمی پر گل ایوان نبود

 

چهره گشایی که به چاه محاق

چهره گری هاش نمایان نبود

 

طرح زمینی بزنم دوست را

دوست من هیچ جز انسان نبود

 

با من وتو فرق زیادی نداشت

او فقط این گونه هراسان نبود

 

من پی درویزه ی جسم ام اگر

او پی درویزگی جان نبود

 

دامنه ای داشت پر از آبشار

منتظر رحمت باران نبود

 

بد خبران آنچه از او گفته اند

با دل خوش باورمان. آن نبود

 

دوست من با دل طوفانی اش

جز پی آرامش طوفان نبود

 

دوست من نکته ی آغازهاست

دوست من نقطه ی پایان نبود

 

با چه دریغی بسرایم از او

او که خود از خویش پشیمان نبود 

...

او که خود از خویش پشیمان نبود

*********

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست

این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلی برای سفر روبراه نیست

راندند مردم از دل پر کینه عشق را

گفتند جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مزحکی است

شطرنج مسخره است زمانی که شاه نیست

در عشق، آنکه یکسره دل باخت برده است

در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

افسرده می شوی اگر ای دوست حس کنی

جز میله های سرد قفس تکیه گاه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را

آنجا که کوه بیشتر از پر کاه نیست

سودابه روسپید و سیاوش روسپید

در رستخیز عشق کسی رو سیاه نیست
علیرضا بدیع / منبع : http://raadiohaaaft.blogfa.com/

روزی که یک مرد به دنیا آمد .


شبنم مقدمی :

گاهی خسته می شوم ، نام تو را می گویم . گاهی دلتنگ می شوم نام تو را می گویم .

اصلا نام تو جادو می کند تمام دنیای من .

گاهی از هرچه می گوییم به تو می رسم و نام تو را می گویم .

گاهی از تمام گاه های دیگر که بدون تو گذشت سرمشار می شوم .

گاهی تمام دنیایم می شود نام تو و گاهی نام تو می شود تمام دنیا .

علی . نام تو را می گویم . درها باز می شوند و حتی تمام بی راهه ها هم با من راه می آیند .

گاهی زمین هم به شوق نام تو می گردد. به عشق دیدار این روز . روز میلاد تو .

گوش شیطان کر ، امشب می خواهم زمین و زمان را به میهمانی دعوت کنم .

می خواهم جادو کنم زمین را با نام تو .

می خواهم این سیزده تکرار شود و به چهارده نرسد.

چه تاریخ عجیبی است این سیزده رجب .

بی شک این خوش یمن ترین سیزده ایست که تاریخ به خود دیده .

همین به تمام آن سیزده های دیگر در.

گوش شیطان کر ، امشب می خواهم نامت را بر تک تک ستاره ها حک کنم .

می خواهم با ماه شرط ببندم که تاب درخشش چشم های تو را ندارد .

اصلامی خواهم این روز را مبدا تاریخ اعلام کنم .

روزی که یک مرد به دنیا آمد .

سیزده رجب

*****

بهادر مالکی ( صدا پیشه : صدای فامیل دور در کلاه قرمزی )

عاشقت می شوم .

مثل یک ماهی که بدون دریا زنده نیست . مثل یک ستاره که فقط به عشق آسمان دیدنی شده .

عاشقت می شوم .

چقدر زیباست این عشق . این دوست داشتن تو . چقدر خوبست آدم تو را داشته باشد . چقدر خوبست یک شب وقتی در خواب هستی ، یک نفر آرام از پشت در عبور کند ، در را باز کنی ،هیچ کس پشت آن نباشد . اما انگار یک نفر شبانه به یادت بوده است . چقدر خوب است در را باز کنی و ببینی کسی مثل تو ، یک ظرف پر از عشق پشت در گذاشته است .

چقدر خوب است . پس عاشقت می شوم . پای تمام سختی هایش می ایستم . پای تمام جنگ ها و ایستادگی هایت . چقدر خوبست وقتی تو هستی . وقتی می آیی و وقتی که دیگر نیازی به این فانوس ها نیست . برای روشنی اندک شب .

تو خودت روشنایی راه می شوی . سکان دار این کشتی به گل نشسته . چقدر خوبست که آمدی . حالا تا صبح هم صدای فرشته ها می شوم و نام تو را می خوانم .

عاشقت می شوم و چه حس خوبیست عاشق کسی شدن که انگار آیینه دار خداست .

یاعلی .

*******

شاهین شرافتی :

میان تمام ستاره ها

میان تمام خاطره ها ، یادواره ها

می جویمت درون دل بی قرار خاک

در تکه های روشن آیینه پاره ها

در امتداد تلخ ترین روزهای سرد

آوار شد ، شکست ، فرو ریخت ، چاره ها

فصل غزل که کوچ غریبانه ات رسید

آتش گرفت جان غزل از شراره ها

بعد از ورود من به دل خاکی زمین

در قلب سنگِ سنگ ترین ، سنگ واره ها

یک قلب زنده ، گرم و پر از شور می تپد

می جویمت میان تمام هزاره ها

تو بیداری به یادش بودم

بهنام تشکر :

آقای خیام ما امشب اینجاییم تا بگوییم از داشتن شما تا چه اندازه خوشحالیم .

ما با شما آقای خیام جهان را به شوخی می گیریم . غصه ها را می رانیم و به غم می گوییم دورتر بایستد ، ان سو تر برود و بگذارد جهان به کام ما بگردد.

هر گاه غصه می خواهد پا بگذارد به حیاط خانه ی ما ، می رویم روی ایوان ، می ایستیم و این رباعی شما را به یاد می آوریم :

از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز بافته وجود ما پودی کو

در چنبره چرخ جان چندین پاکان

می سوزد و خاک می شود دودی کو

***

ابر آمد و باز بر سر سبز گریست

بی باده ارغوان نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

حرفهایتان ، آقای خیام بوی گل می دهد . بوی گلهایی که آدم را مست می کند . مستانه ترین مستی دنیا . هر وازه تان انگار یک درس است . نه آن درس علوم که از آن می گریختند و می گریزیم . درسی که با جانمان در می آمیزد و دستمان را می گیرد، تا هروقت دلی به غصه لرزید، سخت نگیریم کار جهان را و شما ما را نزدیک می کنید به خودمان ، به جهانمان . دستمان را می گیرید و می نشانیدمان روبه روی آیینه ی هستی که در انتهایش خدا ایستاده است . آن دورها را نشانمان می دهید و دوباره می گویید این جهان آن جهانی نیست که آدمی در اندوهش اندوهگین شود . 

شما بودید که سرودید:

 از آمدنم نبود گردون را سود / وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

از هیچکسی نیست دو گوشم نشنود / کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

دم را باید قنیمت شمرد . نفسی است . می آید و می رود. در میان این آمدن و رفتن ، زندگیست که معنا می یابد .

چون بلبل مست راه دربستان یافت / روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت / دریاب گه گور رفته را نتوان یافت

ما درین عمر رفته نایاب ، عشق را می جوییم . این همه کتاب و مسئله را رها می کنیم و به مهربانی می اندیشیم .

سپاس گذاریم آقای خیام .

*******

لاله اسکندری :

اولین بار زار زار گریه کردم ، به خاطر ماهی کوچولوم که دلش از دریا بزرگتر بود .

نمی خواستم قصه به این ترتیب تموم بشه . کوچیک بودم . دبستان می رفتم .

دلم کوچیک بود . مثل ماهی کوچولو که آخر قصه آخر زندگیش بود و من طاقت نیاوردم و زار زار گریه کردم .

ماهی سیاه کوچولو دیگه قهرمان رویاهام بود. شبا خوابشو می دیدم . تو بیداری به یادش بودم .

اصلا دلم می خواست ماهی سیاه کوچولویی باشم که از هیچ چیزی نمی ترسه و دلشو به دریا میزنه و هیچ وقت از این تقدیر ناگزیر پشیمون نمیشه .

ماهی سیاه کوچولو با پشیمونی بیگانه است .

سالها گذشت . من بزرگ شدم و ماهی سیاه کوچولو خاطره شد . کتابی شد تو گوشه انبار خونه . که اگه بعد مدتها قصد جا به جایی خونه رو نداشتم ، برای همیشه از خاطرم می رفت .

امروز دوباره پیداش کردم . دوباره خوندمش و زار زار گریه کردم .

هیچ کس اینجا گم نمی شود.


یکتا ناصر :

دنیا کوچکتر از آن است که گستره ای را درآن یافته باشی.

هیچ کس اینجا گم نمی شود.

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.

یکی در مه... یکی در غبار... یکی در باران... یکی در باد...

و بی رحم ترینشان در برف.

آنچه بر جای می ماند، رد پایی است، و خاطره ای که هر از گاه پس می زند مثل نسیم سحر، پرده های اتاقت را.

*****


آوند بزرگی:

باز باران

باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

هیچ کس ، هیچ کس مثل تو نیست

من چه دور باشم از این شهر و چه نزدیک

تو کنارم هستی

فکر نکن تنهایم

تو که باشی دنیا پشت من است

یک جهان با من همین جا آرام است

زیر این سقف بلند

نام زیبای تو رامی خوانند

تو کجایی؟ اینجا!

در همین نزدیکی !

باور نمی کنم ترانه تو را از حس می خواند

حتی باران

وقتی نام تو بر لب من روز و شب می نشیند

هرزمان که لرزیدم

یا از احساس بدی ترسیدم

تو کنارم بودی

کسی در گوشم می گفت

و خداییست که در این نزدیکی است

باز باران

باران تو همین جا هستی

این منم که دور شدم از تو و می دانم

اهل هرکجا باشم

تا تو باشی یعنی

مهربانی هست

سیب هست ایمان هست

تا تو هستی در دلم شقایقی زنده است

و تا شقایق هست زندگی باید کرد .