آخرین برنامه آبان ماه با...

سلام

رادیو 7 امشب را محمود رضا قدیریان اجرا میکنه ایشون هم از گویندگان رادیو  هستن بخصوص از نوع جوونش و در سریال به کجا چنین شتابان نقش مرتضی را بازی کردن .


 او متولد 20 شهريور 1359مي‌باشد، در دانشگاه آزاد كامپيوتر با گرايش نرم‌افزار خوانده، از سال 1382 وارد راديو شده و به عنوان گوينده ‌ مجري‌بازيگر و كارگرداني سريال‌هاي راديويي فعاليت كرده است.

او در راديو ايران گوينده برنامه «استوديو خانواده» و «پنجره» است، نمايش صداي عبرت متعلق به اوست. برنامه «آينه بي‌غبار» و «به افق آفتاب» را نيز در اين شبكه گويندگي مي‌كند و در شبكه جهاني صداي آشنا برنامه خالقان انديشه را دارد. وي در راديو قرآن، راديو جوان و راديو فرهنگ نيز فعاليت دارد.

برنامه 8/29

سلام دوستان گلم برنامه امشب را زهره سادات هاشمی اجرا میکنه من یکی که اجرا و صداشونو خیلی دوست دارم

شک/شکستن/دوری

انتهای شک  اگر انکار باشد بهتر است

هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است

مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون مکن

قبل هر اخراج  اگر اخطار باشد بهتر است

هرکه می خواهد بدست آرد دلی از سنگ را

در کنار صدق اگر مکار باشد بهتر است

بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیم

راه اگر پر پیچ و ناهموار باشد بهتر است

تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی

گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتر است

پشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را

دائما در حصرت دیدار باشد بهتر است

شکوه های کهنه اما، چون لحافی چرک مرد

بعد از این هم گوشه انبار باشد بهتر است

قیمت دنیای جاویدان بهای مرگ نیست

زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است

آب و آیینه یکی هستند اما در نظر

گاه جای اختیار اجبار باشد بهتر است


دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

شکسته باد کسی کین چنانمان می خواست

شما چقدر صبور و چقدر خشماگین

حضورتان چو تلاقی صخره و دریاست

به استواری معیار تازه بخشیدید

شما نه مثل دماوند او به مثل شماست

بیا که از همه دشتها سوال کنیم

کدام قله چنین سرفرازو پابرجاست ؟

به یک کرامت آبی نگاه دوخته ایم

کدام پنجره اینگونه سمت خداست ؟

میان معرکه لبخند می زنیم به عشق

حماسه چون به غزل ختم می شود زیباست

شما که اید صفی از گرسنگی و غرور

که استقامت و خشم از نگاهتان پیداست

اگرچه باغچه ها را کسی لگد کرده

ولی بهار فقط در تصرف گلهاست

تخلص غزلم چیست غیر نام شما؟

به یمن نام شما خود زبان من گویاست


هی سعی می کنی نگذاری ببینمت

پیداست هیچ دوست نداری ببینمت

 ای انعکاس کاسی یک دست اصفهان

تاکی به شوق ، هرچه تو را خیره می شوم

از پیش چشمها فراری ببینمت

آخر چه کرده ام که ؟ چه می خواستم مگر؟

غیر همین که گاه گداری ببینمت

گفتم که م بدون تو هرگز به هیچ کس

گفتی به نیش خند که آری ببینمت

حالا ببین چقدر تو را صبر می کنم

تا اینکه در کنار فراری ببینمت

که دور آن تمام کسانم سیاه پوش

آن روز اگر ، اگر بگذاری ببینمت

برف و پاییز!!!

مرد گفت : که چی ؟ و تکیه داد به درخت . برف از شاخه افتاد . اینکه برف باشه که پاییز باشه عجیبه  . آخه برف تکه کلام زمستونه نه پاییز، تکه کلام پاییز برگ هست. گفتم برگ ، کسی گفت . توجه داری ؟ ماشین ترمز کرد . برف که میاد ترمز میشه . برف که میاد ترمز میشه تکه کلام ماشین ، ترافیک میشه تکه کلام راه . گفتم راه ، کسی گفت : عجب !! داشت به کسی می گفت برف از راه دوری اومده . برف اومده نشسته تا پاییز روسفید بشه ، تادرختها عروسی بگیرند تا خیابون ترافیک بشه تا یادمون بیاد هرکسی پوشتبونش بزرگتر است برفشم بیشتر است . برف گفت : که چی ؟ ماشین ترمز کرد یکی گفت : توجه داری ؟! و دیگری گفت عجب !! حالا وقت خوبیه شمابگید تکه کلامتون چیه ؟ تکه کلام رادیو 7 اینه : احترام تکه کلاماتون رو به 30000704 پیامک کنید.

پرتقال

روزهایی هست که به شکل مرموزی تمام رنگ ها پرتقالی می شوند و حتی لبخند های شیطنت آمیز عکسها هم بوی پرتغال می دهند و یکدفعه قیمتی می شوند تمام بهار نارنج ها ، سیب ها و هرآنچه نسبتی دارد با پرتغال. روزهایی هم هست که برگ درختها هم نارنجی است و هردستی به شاخه ای می رودپرتقال می چیند و گویی این روزها در سراسر جهان  بدون آنکه تقویم را اشغال کنند روز جهانی خنده های تواند . روزهایی هست که دنیا جامع نارنجی می پوشد به شکل مرموزی پرتقال ها عطرشان را می فروشند به باغ ، تنها کافی است تو بخندی و من ترجیح می دهم نباشم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم و بدون خنده هایت نارنجی تر از نارنجی های دنیا.  


در صف خرید که میروی پرتقال بخر . بوی خنده هایت را می دهد پرتغال های پاییزی. نوبرانه و استثنایی ، همراه با حس روزهای سرد و حس شومینه روشن و کمی حتی ان سوتر ، حس کرسی های مادر بزرگ که پا را به گزگزمی رساند. ازدم بی روح و بی خاصیت  هستند پرتقال هایی که من پوست می گیرم؛چراکه دست تو به آنها نخورده است و رسیده نشده است به واسطه لمس تو . باید خانه پر باشد از پرتقال و بوی رها شده باد در گندم زار خندهایت وچه بی افتند خندهایی که تو به صورتم مهمانشان می کنی . در صف خرید که می روی پرتقال بخر. می خواهم طعم گز روزهایم را با نوبرانه خندهایت قیمتی کنم تا به طعم پرتقال نوبرانه نزدیک شود و من باور دارم مادر بزرگ راست می گفت با هر نوبرانه ایی می شود آرزو کرد . با هر نوبرانه ایی خندهایت را آرزو می کنم .   

ببین  دل چی میگه؟

فرصتی نمانده است بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را خواهم کشت با تو چاقو را در آب خواهی نشاند.همین چند سطر ، دنیا به همین چند سطر رسیده است . به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است ، به دنیا نیاید بهتر است . اصلا این فیلم را به عقب برگردان ، آنقدر که پالتو پشت .یترین پلنگی بشود که می دود در دشت های دور ، آنقدر که عصا ها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره برگردند زمین ، نه ! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دستهایش را بشوید در آیینه بنگر، شاید تصمیم دیگری گرفت.


من بی دلیل از تو می ترسم . مثل بچه ها از رعد و برق ، مثل بادبادک از نخ های کوتاه ، مثل پنجره از دیوار، مثل مترسک از گنجشک . من بی دلیل از تو می ترسم . تو اما بی تفاوتی ، شبیه شبیخون باد بین برگ ها ، شبیه رنگ سفید روی بوم ، شبیه بارش بارون به دریا ، شبیه قافیه قبل ردیف ، شبیه واژه هنوز، تو بی تفاوتی . حالا بیا آمار بگیریم . من از تو می ترسم و تو بی تفاوتی . به نظرت توی همچین قصه ای ، کلاغا که هیچ ، ما به خونمون می رسیم؟ ...

8/25

سلام رادیو 7 امشب رو محمد سلوکی به عهده داره دعوت میکنم همتون بیننده باشید راسی اگه کسی دوست داره دربرنامه رادیو 7 حضور داشته باشه یعنی متن بخونه میتونه پیامک بزنه به 30000704 رو اعلام آمادگی کنه

ویژه برنامه غدیر

ویژه برنامه عید غدیر با اجرای مشترک منصور ضابطیان و احسان کرمی  حتما ببینید .

در ضمن عیدتون مبارک

تولد *نیما یوشیج*

دیشب رادیو 7 برنامه خاصی داشت به مناسبت سالگرد تولد نیما یوشیج و آقای کاکاوند خیلی از نیما گفتند که خلاصه مهمترین ها رو براتون گذاشتم اومیدوارم خوشتون بیاد .

* نیما یوشیج * در 1315ه.ق به دنیا آمد.(21 آبان ) در دهکده ای در مازندران که کوهستانی است به نام *یوش* به دنیا آمد. ( نام اصلی اش نیما است وبه اشتباه می نویستد که نامش علی اسفندیاری است. ) به گفته اخوان ثالث مرد مردستان بود . نیما تغییرات بنیادینی را در شعر فارسی ایجاد کرد:

از لحاظ شکل ، او آزادی در فرم شعر ایجاد کرد. مصرع ها را از شکل یکنواخت خارج کرد . ( عدم تساوی در مصرع ها ) و دیگر اینکه به نگاه شاعرانه توجه داشت . یعنی از چیزی می گفت که دفدفه اش بود . شاعر باید در خلال شعرها حرفش را بیان کند . مانند نیما که غیر مستقیم حرفش را می زد. عینی بود در شعرها خیلی مهم است که بهترین شعرها از این نوع هستند.

چندتا از شعرهایش را واستون گذاشتم :

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

 

در جیگر لیکن خاری

ازراه این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی که بجانش کشتم

و بجان دادمش اب ای دریغا به برم می شکند

 

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

برسرم می شکند

 

می تراود مهتاب

می درخشد مهتاب

مانده پای ابله از راه دور

بردم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش دست او بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود:

غم این خفته چند

خواب در چشتم ترم می شکند.


خشك آمد كشتگاه من

در جوار كشت همسايه.

گرچه مي گويند: «مي گريند روي ساحل نزديك

سوگواران در ميان سوگواران.»

قاصد روزان ابري، داروك! كي مي رسد باران؟

 

بر بساطي كه بساطي نيست،

در درون كومه ي تاريك من كه ذرّه اي با آن نشاطي نيست

و جدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم داد از خشكيش مي تركد

- چون دل ياران كه در هجران ياران-

قاصد روزان ابري، داروك! كي مي رسد باران؟



تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ  تلاجن  سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

یاد قیصر امین پور ....


سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

 

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک‌خورده‌ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

 

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم



 

بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما

نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما

 

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می‌خواهد

همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

 

بفرمایید تا این بی‌چراتر کار عالم؛ عشق

رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

 

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری

بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما

 

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می‌بالند

بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

 

شب و روز از تو می‌گوییم و می‌گویند، کاری کن

که «می‌بینم» بگیرد جای «می‌گویند»‌های ما

 

نمی‌دانم کجایی یا که‌ای! آنقدر می‌دانم

که می‌آیی که بگشایی گره از بندهای ما

 

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز

همین حالا بیاید وعده آیند‌های ما



 

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها، هجری و شمسی، همه بیخورشیدند

 

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشمهای نگران آینهی تردیدند

 

نشد از سایهی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

 

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

 

غرق دریای تو بودند ولی ماهیوار

باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

 

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

 

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصلهات سنجیدند

 

تو بیایی همهی ثانیهها، ساعتها

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

برنامه 8/19

سلام شبتون خوش امشب با کمی تاخیر اومدم که بگم احسان کرمی اجرا رو به عهده داره حتما ببینید. شب آرومی رو داشته باشید و الهی خودم یه تنه غصه هاتونو پرپر کنم .

تو

تب انگشت ستاره روی پیشونی شب بود

توی هذیونه شبونه خونه غم دوربین شب بود

لب طاقچه توی ایون گل شمعدونی می لرزید

شونه هام دور از نگاهت تو که میدونی می لرزید

تاکه اومدی تو از راه شبم از ترانه پرشد

دفتر هجرونیام از شعرعاشقانه پر شد

توی کوچه ما انگار رنگ خونه ها صدا کرد

انگاری عطر گلاب بود کوچه رو پر از خدا کرد

روی پشت بوم رویا یه ستاره بود که خندید

آسمون پولک نشون شد ماه از اون وسط منو دید

نم بارون رو صدام ریخت چش من رنگین کمون شد

هرچی از خدا می خواستم تو که اومدی همون شد

تو باید باشی که من روبه آسمون ستاره بیارم

تو باید باشی که من چشامو رو قاب ابرا بزارم

تو باید باشی که من خط به خط نگات و از بر بکنم

تو باید باشی که من قصه بهار رو باور بکنم


من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی  گل

همه را می شنوم ، می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا هم خوبی

 تک و تنها ، به تو می اندیشم

همه وقت ، همه جا

من به هر حال که باشم

به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان بامن، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها ، تو بتاب

من فدای تو

به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کند آن موی دراز

تو بگیر ، تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ساغر هستی ، تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

باران

باز هم سلام برنامه امسب رادیو 7 با جرای آقای معینی عزیر هست که من خودم به شخصه اجرا و صداشونو خیلی دوست دارم این شعرهایی که پایین گذاشتم ایشون هفته پیش در برنامه خوندن .


باران گرفت و پنجره مشغول دیدن است

در دور دست شهر کسی از شکوفه ها

در حال قبض و بست زخود وارسیدن است

شاعر کنار پنجره تنها نشسته و

در حال کشف تازه معنای دیدن است

باران تمام گشت و نو شد جهان همه

گل پیشتاز عرصه شور و شکفتن است

من مانده ام که چیست زباران نصیب من

باران گرفت و پنجره مشغول دیدن است  


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابری سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

شوق پرستو های شاد   


باران شبیه آبشار آمد .

سرشار آمد ،

سیل وار آمد .

با ما قراری داشت هرباره ، این بار اما بی قرار آمد .

دیدی دوباره باغچه خندید .

گلدان ببین از نو به ببار آمد .!

ای خانه های بی صدا آواه ،

ای کوچه های خسته یارآمد .

هان ! ای غمین ، شادا و شادابا

ای آسمان وقت هوار آمد .

هجله بیارا ای عروس خاک

داماد آمد وقت کار آمد.

از آب ، زنده شود هر چیز

آبی زلال و بی غبار آمد.

آبی که شهر تشنه را جان داد

آبی که با آتش کنار آمد.

آبی زلال از آسمان ،

باران که آمد بی شمار آمد

شاعر سلامم را پذیرا باش

شاعر سلاما سربدار آمد

من سربدارم ، سربدار شعر

شعری که شب بی اختیار آمد .

برگ برنده در کف شعر است

شاعر بیا وقت قمار آمد.

تو شاعری نه ، شعر شعری تو

شعری که پیرار و کار آمد

شعری که اصل و نسل ما با اوست

شعری که با ایل و تبار آمد

شعری بخوان شاعر که با شعرت ،

آبی به روی روزگار آمد

آبی که رفت و رفت اما باز

با شعر تو به جویبارآمد .

شعری که چون صبح نیشابور است

ای سنگ ها فیروزه کار آمد.

شعرت نرفت از خاطرم شاعر

چندان که لیل آمد، نهار آمد.

باران شبیه آبشار آمد.

قایق

خوشبخت بود . دستشو گرفته بود به عرشه .باد باسرعت متناسبی بادبونارو تکون می داد. اندازشو نمی دونم ، ولی مهم این بود که حال دریا خوب بود . دریا به زاویه 45 درجه توی افق لبه قایق تقسیم شده بود. اگه قایق نبود واقعا نمی شد بین آسمون و دریا فرقی قائل شد. آسمون رنگ دریا ، دریا رنگ آسمون . انگار یکیشون آینه گرفته بود روبه روی صورت اون یکی .

خوشبت بود . کسی که توی قایق رو میگم ، خوشبخت بود. از قیافش می شد اینو فهمید.

روی دیوار سفید اتاق خالی ، یه تابلو آبی بود که عکس قایق تفریحی رو نشون می داد، یه قاق خوشبخت که دل زده بود به جزر دریا و مد الف آسمون و کشیده بود شرس. پایین عکسش نوشته بود : قایقی باید ساخت

  سید علی ضیاء


هیچ وقت در مورد سرنوشت یک قایق کاغذی که از کاغذ چروک و چند تا تا سرنوشتش شروع میشه ، قایق کاغذی که از کاغذی که میتونه طول رودخونه وسط کوچه رو تندی بره و برسه به ته کوچه ، یه کاغذ چروک که جونش بند اینکه بادباناش خراب نشه . سرنوشت غم انگیزیی که از چروک به غرق شدن برسی اما قایق دیدن خوبه .

فرهادآییش


من عاشق این شده ام که وقتی چشمانت می رود تا دور ، بنشینم و به دور خیره شوم تا سهم نگاهت عذاب من شود.

من عاشق این شده ام که وقتی بیداری ات را صبح اندازه می گیرد ، خورشید عکسش افتاده باشد در آیینه اتاق و من تو را ببینم ، تورا از زخم پنجره که داری خورشید را از پنجره اتاقت دور می کنی .

من عاشق این شده ام که دوستت داشته باشم و با هر صفحه سرنوشت برای شوخی هم که شده قایقی بسازم ، کاغذی که مرا ببرد تا تو و سرنوشت را برساند به سرنوشت لبخندهایت .

من عاشق این شده ام که عاشقت باشم ، اگر عیبی ندارد.

سیدعلی ضیاء

عید بندگی

آنگاه گفت ابراهیم دست نگه دار، این امتحان تو بود و از این پس هرگاه احساس به مسلخ عشق برود و نفس قربانی شود عید خواهد بود .حال ، در این جشن نیمه پاییزی ، در حالی که باران و برف ایران را غافل گیر کرده است به طور رسمی رادیو 7 آغاز می شود.یک اغاز شادمانه از آن دست شادی هایی که فراگیر است و مثل لباس احرام رنگ سپید دارد. این شادی ، شادی دل پاکی است ؛ شادی سنگ زدن برنفس بد و تجربه حال خوب . باید اسپندها دود شود برای آنکه به دیدن شاه جهان می روی و دل به خون شود اهرمن ، از این دیدار با بسم الله الرحمن الرحیم.


سلام دوستان عیدتون مبارک اشب رادیو ۷ برنامه دیشبشو باز پخش می کنه هرکی ندیده میتونه امشب تماشا کنه در ضمن فرداشب منصور ضابطیان اجرا برنامه رو بر عهده داره.

ویژه عید قربان

سلام . برنامه امشب رادیو 7 با اجرای آقای علی رضا جاوید نیا پخش می شود به مناسبت  عید سعید قربان هست (ویژه برنامه دارن حتما ببینید)

عیدتون هم پیش پیش مبارک. دوستون دارم .

 

علی‌رضا جاویدنیا (زاده ۱۳۳۰- خیابان ری تهران) از هنرمندان و گویندگان رادیو و تلویزیون است.

جاویدنیا برای اولین بار در سال ۱۳۴۶ در یک برنامهٔ تلویزیونی آغاز به کار کرد. اما کار حرفه‌ای را در سال ۱۳۵۰ در تلویزیون شروع نمود. وی سپس توسط حسن خیاط باشی براي برنامه شبكه صفر و دوخت و دوز كه يك برنامه راديويي بود، دعوت شد و در فاصلهٔ سالهای ۵۴ تا ۵۷ با برنامهٔ شبکهٔ صفر همکاری می‌کرد. او توسط منوچهر نوذری به احمد شیشه‌گران و سعید توکل پایه‌گذاران برنامهٔ صبح جمعه با شما معرفی شد و از سالهای ۶۶-۶۷ همکاری با این برنامه را آغاز کرد. همکاریی که تا امروز در قالب برنامهٔ جمعهٔ ایرانی ادامه یافته است.

او در جمعهٔ ایرانی اجراکنندهٔ نقش «خان خان» است.[۱] یکی دیگر از برنامه‌های او اجرای راه شب پنجشنبه شب به مدت هشت سال از ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۸ بود که با همکاری منوچهر نوذری انجام می‌شد. جاویدنیا ضرب هم می‌زند و به هنگام اجرای برنامه گاهی آواز هم می‌خواند.

او همچنین سابقهٔ بازی در فیلم سینمایی زخمی ساختهٔ کامران قدکچیان را دارد.[۲]

هرگزم نقش توام از دل و از جان نرود

هرگزم نقش توام از دل و از جان نرود

هرگز ازیاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سرزلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سرپیمان نرود

هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود  از پی خوبان دل من معذوراست

درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هرکه خواهد که پو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

چه دوره و زمونه ای

چه دوره و زمونه ای همه میگن دیونه ای

هرچی میخوان بزار بگن اینم شده بهونه ای

روز رسیدنم به تو آخر این کنایه هاست

ابریم و آفتاب تو آشتی نورو سایه هاست

من توی دنیای دیگه آواره یاد تواَم

میون زنجیر سکوت هم بغض وفریاد توام

غصه نخور خودم برات دنیا رو برهم میزنم

میام روبوم آسمون از عشق تو دم میزنم

هرچی به جز خیال تو دیگه فراموش می کنم

حتی اگه توهم بگو که من گوش می کنم

ماه و رو طاقچه میزارم تا خودتو نگاه کنی

پنبه ابرو می برم تا گریه رو رها کنی

ستاره ها رو میارم تا شبت آفتابی بشه

آفتاب شهرومیبرم تا کوچه مهتابی بشه

چه دوره و زمونه ای همه میگن دیونه ای

هرچی میخوان بزار بگن اینم شده بهونه ای

...

سلام دوستان برنامه امشب رادیو ۷ با اجرای آقای رشید کاکاوند است . همین طور ایشون واسمون حافظ هم می خونن. کلا برنامه هایی که ایشون هستن حافظ خوانی یه پای ثابت هست.

آه...

دنیا منهای خنده های تو شبیه خیابان های شلوغ است . اینجا پاییز که می شود از تمام خنده های جعلی برگ ها می فهمم ؛ نه دور ، نه نزدیک . باید تا تو بدوم تا زود تر از هر نامه دیگری به تو برسم .

 منو این برگ ها ، منو این فرش بافته شده از مرگ برگ روی زمین ، من و حال این دل بی تاب و تو ، و تو که سر به هواترین انسان کره خاکی هستی و فرایند بیدارهایت ، طولانی ترین تغییر فصل هاست .

دنیا منهای خنده های تو شبیه خیابان های شلوغ است و به علاوه خندهایت شبیه دریاست ، آبی و آرام .

خاطره اسدی

شب

اینک شب است . کسی از شب بدی ای نخواهد دید . اما من خوابم نمی آید البته دیری است که خوابم نمی آید ، البته دیری است که خوابم نمی آید . گاهی اوقات از آن هزاره های دور ، یک دقیقه آبی می آید و مرا مکس مشترکمان گره می زند . هی می روم به فکر، شاید آب از آب تکان بخورد . اما باد از پنجره  می آید دوری می زند از بی راهی خویش و باز می گردد باز و من هیچ پیغامی برای شب بلند ندارم . کسی از شب بدی ای نخواهد دید.

امیرحسین رستمی

----------------------------------------------

عزیز من مدتی است که می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی از شبهای مهتابی علی رغم جمیع مشکلات و مشقات قدری پیاده راه برویم دوش به دوش هم، شبگردی بیشک بخش فرسوده روح را نوساز می کند و تن را برای تحمل و دشواری ها پرتوان . نترس بانوی من ، تنها کسانی خواهند گفت این کارها برازنده جوانان است که روحشان پیر شده باشد و چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد ، از مرگ هم صدبار بدتر است.

ژاله صادقیانی