انتهای شک اگر انکار باشد بهتر است
هر خطای فاحشی
یک بار باشد بهتر است
مهر کس را بی
گدار از قلب خود بیرون مکن
قبل هر
اخراج اگر اخطار باشد بهتر است
هرکه می خواهد
بدست آرد دلی از سنگ را
در کنار صدق اگر
مکار باشد بهتر است
بیم خواب آلودگی
دارد مسیر مستقیم
راه اگر پر پیچ
و ناهموار باشد بهتر است
تا بگیری پاسخت
را خیره در چشمم شدی
گاه پرسش هرقَدَر
دشوار باشد بهتر است
پشم عاشق چون
نداند قدر روز وصل را
دائما در حصرت
دیدار باشد بهتر است
شکوه های کهنه
اما، چون لحافی چرک مرد
بعد از این هم
گوشه انبار باشد بهتر است
قیمت دنیای
جاویدان بهای مرگ نیست
زندگی تنها همین
یک بار باشد بهتر است
آب و آیینه یکی
هستند اما در نظر
گاه جای اختیار
اجبار باشد بهتر است
دلم شکسته تر از
شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی
کین چنانمان می خواست
شما چقدر صبور و
چقدر خشماگین
حضورتان چو
تلاقی صخره و دریاست
به استواری
معیار تازه بخشیدید
شما نه مثل
دماوند او به مثل شماست
بیا که از همه
دشتها سوال کنیم
کدام قله چنین
سرفرازو پابرجاست ؟
به یک کرامت آبی
نگاه دوخته ایم
کدام پنجره
اینگونه سمت خداست ؟
میان معرکه
لبخند می زنیم به عشق
حماسه چون به
غزل ختم می شود زیباست
شما که اید صفی
از گرسنگی و غرور
که استقامت و
خشم از نگاهتان پیداست
اگرچه باغچه ها
را کسی لگد کرده
ولی بهار فقط در
تصرف گلهاست
تخلص غزلم چیست
غیر نام شما؟
به یمن نام شما
خود زبان من گویاست
هی سعی می کنی
نگذاری ببینمت
پیداست هیچ
دوست نداری ببینمت
ای انعکاس کاسی یک دست اصفهان
تاکی به شوق ،
هرچه تو را خیره می شوم
از پیش چشمها
فراری ببینمت
آخر چه کرده ام
که ؟ چه می خواستم مگر؟
غیر همین که گاه
گداری ببینمت
گفتم که م بدون
تو هرگز به هیچ کس
گفتی به نیش خند که آری ببینمت
حالا ببین چقدر
تو را صبر می کنم
تا اینکه در
کنار فراری ببینمت
که دور آن تمام
کسانم سیاه پوش
آن روز اگر
، اگر بگذاری ببینمت