صدام بزن مادر

منصور ضابطیان:

صدایم بزن مادر! و با نگاه سرحالت بتاز بر اتفاقهای خیره و نگرانشان کن و مراقبم باش و دستت را به نوازش بازیگوش ترین حس هایم بکش . صدایم کن تا دنیا عقب نشینی کند و ناگهانگی هایش را از سر راهم بردارد و ببرد جای دور.بخند تا دنیا یادش بیاید تو ... تو که نه ، شما تنها شمای عالمی . نگاهم کن که بی نگاهت شبیه دست خطی فراموش شده در کنج کتابی بی ارزش می مانم مادر. بخند... بخند بگو همه چیز تمام میشود و یادم بینداز خوشی های عالم با تو تشدیدی ست مثل همان روز که برای اولین بار یادم دادی بنّا تشدید دارد ، مثل همان روز که یاد گرفتم بابا نان داد ، مثل همان روز که یاد گرفتم مادر مثل میم . میم مثل شما  و شما بی مِثل ترین مَثل عالم . صدایم کن مادر و بگذار صدایت خم به ابروی جهان نیاورد.

******

بهنوش طباطبایی:

تمایل عجیبی دارم در یک شب، وقتی که بیش از حد سرخوشم یک بار آرزوهایم را مرور کنم. این کار ایجاد خونسردی بیش از حد میکند و اجازه میدهد زمان را غافلگیر کنم. بوی کاج، درختان را کلافه میکند و من تمام خستگی هایم را میدهم دست باد و منتظر می مانم تا یک قاصدک بیاورد برای آرزوهایم.

کاش از اول می دونستم که تو صندوقچه ی قلبت

رشید کاکاوند :

تو کدوم کوهی که خورشید از تو چشم تو می تابه؟

چشمه چشمه ابر ایثار روی سینه ی تو خوابه؟

تو کدوم خلیج سبزی که عمیق اما زلاله؟ 

مثل آینه پاک و روشن مهربون مثل خیاله؟

کاش از اول می دونستم که تو صندوقچه ی قلبت

مرهمی داری برای قلب این همیشه خسته

کاش از اول می دونستم که تو دستای نجیبت

کلیدی داری برای درای همیشه بسته

تو به قصه ها می مونی ساده اما حیرت آور

شوق تکرار تو دارم وقتی می رسم به آخر

تو پلی پل رسیدن روی گرداب یه تردید

منو رد می کنی از رود منو می بری به خورشید

من از اونور شکستن گنگ بی رمق گذشتم

رفتم و رفتم و رفتم سایمو بردم و بردم

خسته بودم و شکسته خودمو به شب سپردم

منو از شبم جدا کن نمی خوام تو شب بمیرم

دوست دارم که پیش چشمات بوسه از خورشید بگیرم

دوست دارم که نوشدارو واسه این شکسته باشی

تا دم مردن پناه این غریب خسته باشی

*****

پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت

دیدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت

 

ما را دگر چه چشم امیدی ز پیری است

کز پیش من جوانی با چشم تر گذشت

 

گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من

این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت

 

ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب

در بحر آب دیده و خون جگر گذشت

 

از دست کار من شد و جانم بلب رسید

از پا در افتادم و آبم ز سر گذشت

 

با سادگی بساز نظاما که سهلتر

آنکس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت

 

ترانه سرا: نظام وفا

********

غزلی حافظی که دیشب آقای کاکوند خوندند

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

*****

لعیا زنگنه

به مرور زمان خواهی فهمید دوست داشتن چیزی فراتر از احساس است

به مرور زمان در ک خواهی کرد من تو را به قدر خودم ، به علاوه ی خوشی هایم ، دوست دارم .

به مرور اینکه خاطره هایمان را مرور می کنیم کسی شبیه من برایت دست تکان می دهد .

اما من نیستم . او خود توست در ابعادی که من دوستت داشتم .

کنار همهی کارهای روزانه ات ، کنار خستگی ها و لبخند ها ، کنار اخم ها و خوشی ها ، همیشه سایه ام را خواهی دید که دارد تو را به دیوار خانه نزدیک می کند .

به مرور زمان می یابی دوستت دارم . حرفی فراتر از یک حس ساده است .

ای کاش به چشم هایت نگاه می کردی . چشم ها دروغ نمی گویند وقتی دوستت داشته باشند .

موضوع هفته : مادر

موضوع امشب برنامه

مادر

هرچی دوست دارید ، هرچه دل تنگتون می خواد بگید درباره ماماناتون

30000704

من دلم گرفته  ، هرچه می روم نمی رسم

  " محمدرضا عبدالملکیان " : 

من دلم گرفته

                 هرچه می روم نمی رسم

رد پای دوست ،

                  کوچه باغ عشق ،

سایه بان زندگی کجاست ؟

                               من کلاس چندمم

------

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوهِ استوار آب شد؛

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد.

روبه روی من فقط تو بوده ای

از همان اشاره‌٬ از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد؛

از همان جرقه ای که چلچراغ شد.

           چارسوی من پر است از همان غروب!

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز

                روبه روی من فقط تو بوده ای؛

من درست رفته ام

در تمام طول راه

  دره های سیب بود و

خستگی نبود؛

در تمام طول راه

یک پرنده پا به پای من

بال می گشود و اوج می گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه های تازگی؛

                                 فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره های آسمان

رقص عاشقانه ی زمین

زاد روز دل،

ترانه،

چشمک ستاره،

پیچ و تاب رود،

هرچه بود٬ بود

                 فرصت شکستگی نبود؛

  در کنار من درخت،

       چشمه،

   چارسوی زندگی،

روبه روی من ولی

              در تمام طول راه

                          روبه روی من تو

                                  روبه روی من فقط " تو " بوده ای

                                                                               

********

محمد علی بهمنی :

گـــوش تـــلفن کـر


دوستت دارم را

امشب

در گـــوش خـــودت

خــــواهم گفت !

------

با نگاه تو به خودم که نگاه می گنم دوشتداشتنی می شود

مویم سپید شده

دندان هایم ریخته

هنوز هم اما دوستداشتنی می نمایم

پیر چشمی نگرانم می کند

عینکی به شماره نگاه خودت برایم بفرست 

------

زمان را که نمی توانم متوقف کنم

گاهی زمان متوقفم می کند

همین امروز شعر در گلوی مدادم ماند

و زمان به تراشیدنی متوقفم کرد

میدانم شاعر باید چند مداد تراشیده همراهش باشد

حیرانم

دلواپس که نباشم

شعر به سراغم نمی آید

*****

کتاب تو از یادم نخواهی رفت : کوروس احمدی

ای همه پنجره ها رو به تو

شهر و ده آشفته ی آشوب تو

کوهِ مه آلودِ پر ابهام من

عشقِ پرآوازه ی گمنامِ من

کاش دلم پیش شما بود و بس

آنطرف پنجره ها بود و بس

من همه ویرانی و حیرانی ام

حک شده این نقش به پیشانی ام

از تهِ دهلیز زمین آمدم

باز به این دوزخ کین آمدم

برف زمینگیرِ زمستان منم.

گم شده در زوزه ی طوفان منم.

سرد و نفسگیر و ترک خورده ام.

زیر تلنبار خودم مرده ام.

مثل نفس های سراسیمه ام.

گم شده اینجا به خدا نیمه ام.

**

عقربه ی ساعت مرگم تو باش

ساعت جان دادنِ برگم تو باش

کی تو به دادِ دل من میرسی؟

باز رهانیـــش زِ دل واپسی

حادثه شو اول تقویم را

خط بزن از دفترِ من بیم را

حادثه اینست که در میزنی

صبح به هرپنجره سر میزنی

حادثه یعنی همه ی چشم تو

قهر، تبسّم، خوشی و خشم تو

حادثه یعنی که تو از گل سری

از همه ی آینه ها بهتری

حادثه یعنی که تکلم کنی

نامِ مرا روی زمین گم کنی

حادثه یعنی که جهان مال توست

هرچه غزل هست همه فالِ توست!

**

ای گل خوش خنده ی آتش تبار

نسبت فامیلیِ من با بهار

چشم تو سرمنشاء انگور هاست

ساقیِ هر روزه ی مخمور هاست

ای گل نیلوفر بودایی ام

پیچکِ پیچیده به تنهایی ام

مطلع هر شعر، تماشای توست

پای غزل ها من امضای توست

پیرهنت بافته از ابر و نور

گل زده بر دور و برش از بلور

ای زِ بهشت آمده ی خاکی ام

آدم خاکی، تن افلاکی ام

تو گلِ گلدانِ اتاقِ منی

شعله ی مادامِ اجاقِ منی

وسوسه ی گندم و سیبم تویی

آنکه دهد باز فریبم تویی

باز به من معنی ِ بودن بده

فرصتِ از عشق سرودن بده

اینکه نباشی به خدا دلهره است

یخ زدنِ پنجره ها فاجعه است

**

بی خبر از دغدغه و اظطراب

بندِ دلِ نازکم امشب بتاب

جاده ی طولانی و پرپیچ و خم

باز رساند دونفر را به هم

میرسی و شب همه شب روشن است

هرچه خوشی هست همه با من است.

********

کتیبه های جیبی : احسان افشاری

افسوس دو تا قناری دلداده

اسباب قرارشان نشد آماده

موضوع فراتر از قناریست رفیق

این بار کلید در قفس افتاده 

------

ای کاش فریبی به سرابم ببرد

تا کشف دقیق های نابم ببرد 

یا روی درخت سیب بیدار شوم

یا زیر درخت کاج خوابم ببرد 

-----

حیف تو خواب قشنگ عصر گاهی هستی

پلکی بزنم تمام خواهی شد حیف

چون می نگرم به کار عالم بهتر

هر مسئله چند وجه دارد در بر

از منظر شعر آه بیچاره درخت

از منظر جبر آه بیچاره تبر

گفتم بگو ،  سکوت کرد و رفت  و من هنوز گوش میکنم...

سلام رحلت پیامبر و شهادت امام رضا و شهادت امام حسن مجتبی تسلیت می گم :

شعری از صابر قدیمی:

پرم از تنهایی ،کوهی از آتیشم

عکستو می بوسم، تا یه کم خالی شم

تو دلم آشوبه، ذهن من آشفته ست

بی تو بازم جاده، بی تو ابزم بن بست 

حسرتم آه شد و، روی آیینه نشست

بغض من لرزید و، دل آیینه شکست

خسته از تنهایی، خسته از کابوسم

نصفه شب پا میشم، عکستو می بوسم

ساعت دیواری، از نفس افتاده

نیستس و تنهایی، کار دستم داده

خسته از کابوس و، خسته از تکرارم

من از این تنهایی، از خودم بیزارم

حسرتم آه شد و، روی آیینه نشست

بغض من لرزید و، دل آیینه شکست

**********

رهی معیری:

دیده فرو بستم از خاکیان

تا نگرم جلوه ی افلاکیان

شاید از این پرده ندایی دهند

یک نفسم راه به جایی دهند

ای که بر این پرده ی خاطر فریب

دوخته ای دیده ی حسرتَ نصیب

آب بزن چشم هوسناک را

با نظر پاک ببین پاک را

آنکه در این پرده گذر یافته است

چون سحر از فیضَ نظر یافته است

خانه ی تن جایگه زیستَ نیست

در خون جان فلکی نیست، نیست

آنکه تو داری سر سودای او

برتر از این پایه بود جای او

پهنه ی دریا چو نظرگاه ماست

چشمه ی ناچیز نه دلخواه ماست

پرتو این کوکب رخشان نگر

کوکبه ی شاه خراسان نگر

آینه ی غیب نما را ببین

ترک خودی گوی خدا را ببین

هر که بر او نور رضا تافته است

در دل خود گنج رضایافته است

سایه ی شهَ مایه ی خرسندی است

مُلک رضا ، ملک رضا مندی است

خاک ز فیض قدمش زر شده

وز نفسش نافه معطر شده

من کیم از خیل غلامان او

دست طلب سوده به دامان او

شاه خراسان را دربانَ منم

خاک در شاه خراسان منم

 **********

 ترانه ای از محمد صالح علا:

تو شیستون چشات ، پای پله های پلکت مچ مهتابو میگیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گلّه ی شقایق پیش پای تو می میرم

من شبو به خاطراتت وصله میزنم ، میدوزم

من به هر رعد نگاهت گُر میگیرم و میسوزم

اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم

میزنم به آب و آتیش، تا خود خورشید میجوشم

زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن میخندم

تو شیستون چشات ، پای پله های پلکت مچ مهتابو میگیرم

اون دمی که گرگ و میشه با یه گلّه ی شقایق پیش پای تو می میرم

تو با این نگاه یاغی ، قُرُق سین هی مایی

فاتح قلعه ی رویا! کی به فتح ما میایی؟

 **********

ترانه ای از دکتر افشین یداللهی( تیتراژ پایانی مدار صفر درجه ) :

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم ازاین دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمیدانم ازاین دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

********

مجید سعد آبادی :

امروز، مادر ، سرفه هایت را از توی اتاق جمع میکند

حنجره را باز می پاشد توی خیابان

خیابانِ هنوز شیمی درمانی نشده

درخت را تیر میکِشند و تو درست زیر همان درخت

که یک روز ترکش خوردی نشته ای و خرما میخوری!

توی نخلستان، هسته ی خرماها وقتی به نخ کشیده شوند بیشتر انرژی دارند

وقتی ذکر شوند لا به لای انگشتانَت

یا نه ، می شماری

یدالله هایی که رفت فرنگ

حاج احمد با دوچرخه لحاف دوزی اش رفت جبهه

حتی خطوط تفتی ، پایگاه بازی بچه های بعد از مدرسه ، تحریم،

انگار همه رفتند، تو ماندی و هسته ی خرمایی که تو دهانت می چرخد

یکی از همین روزها سرفه ها همه چیز را از دهانت بیرون میکشند

 *******

وحشی بافقی

دوستان! شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

 

قصه ی بی سر سامانی من گوش کنید

گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم ، سوختم این راز َ نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

 

عقلو دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش هیچ گرفتار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

 

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

دادَرسوایی من ، شهرت زیبایی او

 

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کِی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

 

چون چنین است پی کار دگر باشم بّه

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

 

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش؟

سازم از تازه جوانان چمن َممتازش

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه درد بریدیم بس است

 

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدم بس است

 

بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر

با غزالی به غزلخوانی غوغای دگر 

**********

شیرین هاشمی :

تا تو هستی خیال همه آرزوهامان جمع . خواسته هامان پابرجا . تا تو هستی هشتمین بار دعای ما نهمین نمی شود . ای امام طوس . تا گنبد طلاییت جای کبوتران دخیل بسته است . تا تو هستی همه چیز است . ای امام طوس . من همان آهوی پناه آورده ام به تو ، من همان کبوتران وفادار ، من همان غریبی که به غریب پناه آورده است . یا امام رضا

فال حافظ :

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش





-----------------------------------------

علیرضا معینی:

گفتم بگو ،

سکوت کرد و رفت

و من هنوز گوش میکنم...

 

علیرضا معینی:

آبرو داده به عالم هستِ تو

عالمی دارد شدنَ پابست تو

دستگیری میکند افتاده را

سایه ی افتاده ی بی دست تو

تا قیامت صید دلها میکنی

هرچه نخجیر است ناز شست تو

پشت پا بر هر دو عالم میزند

هر سیه مستی که شد سرمست تو

بی نهایت میشود با عشق او

ای دل من، کوچه ی بن بست تو

*******

شعری از احمد عزیزی

مهتاب پیاده بود در کوه

مه، راه گشوده بود در کوه

مهتاب به برکه منتشر بود

صحرا سرچشمه منتظر بود

همرنگ نسیم بود صحرا

از نقش گلیم بود صحرا

در دامن تپه ، چشمه ی ماه

از خانه به خانه یک قدم راه

شاید درِ خلسه باز باشد

یک فاخته در نماز باشد

احساس ترانه میکنم من

در خویش جوانه میکنم من

من کبک شدم تو راشنیدم

آهو شدم از تو پر کشیدم

ناگاه سپیده بر تنت ریخت

یک پنجره گل به دامنت ریخت

هر سو اثر گلوله ی گُل

رگبار گرفته بود بلبل

ما هر دو سوار باد بودیم

بر گُرده ی بامداد بودیم

تو رفتی و اشک ما افتاد

جنگل ز پی ات به راه افتاد

 ******

شعری از سید محمد میرعلی مرتضایی :

 چو گل، زیبا ، سراپایی ، سراپا!

چنان بلبل ، خوش آوایی، خوش آوایی، خوش آوا

تو جان تازه ای بر پیکر عشق

دم گرم مسیحایی، مسیحا

رها کن شانه و آیینه ها را

تو زیبایی، تو زیبایی، تو زیبا

به شیدایی چو مجنونم، چو مجنون

به شیرینی چو لیلایی، چو لیلایی، چو لیلا

منم شبنم منم قطره منم اشک

تو دریایی، تو دریایی، تو دریا

 ******

شعری از فریدون پهلوانی:

دریا شبی به ساحل چشم تو ایستاد

آمد و در مقابل چشم تو ایستاد

لختی درنگ کرد و به من گفت کیست این؟

تا مومنانه در دل چشم تو ایستاد

آن موجهای سرکش و وحشی، خموش و رام

بر هفت شهر منزل چشم تو ایستاد

فانوس روشن شب دریا ، ستاره بار

چشمک زنان به محفل چشم تو ایستاد

بهترین کتاب و نویسنده آن

امیر علی خان نبویان و قصه های قشنگ و شنیدنی شون .

شرمین نادری و قمر در عقرب ، خانجون و خواب شمرون ، خانجون و کوچه ی پریون

منصور خان ضابطیان و کتاب سفرنامشون

پوریا آذربایجانی و مادر توی قاب عکس ( مجموعه داستان های ایشون هست )

احسان عمادی ، زهرا الوندی : خرده روایت های زن و شوهری ، تفاوت نگاه یک زن و مرد به یک موضوع ساده

علی لطفی

مارال دوستی عزیز

حسین کلهر

 علیرضا بدیع و حامد عسکری( شاعران مهمان رادیو 7 )

 نوشته کدام یک از نویسنده های رادیو 7 و بیشتر می پسندید؟


پ.ن : سلام بازهم امیر علی نبویان . بهترین نویسنده امیر علی نبویان . نظر خواهی تمام شد و شما می تونید فقط نظرات و بخونید .

برایت نامه می نویسم اما به دستت نمی رسد .

احمد ساعتچیان :

برایت نامه می نویسم اما به دستت نمی رسد .

به محض آنکه آخرین نقطه را گذاشتم ، تکه هایش را به دست باد می سپارم .

نامه ام را با شمس شروع می کنم که می گفت : نی با تو اتفاقم / نی صبر در فراقم .

حال من است تا حالا . از همین چند روز گذشته به یک نتیجه عالی رسیده ام : وقتی همه چیز خوب است،نخواه که عالی شود . در عالی شدن یک اتفاق حادثه های کوچک تلخی سر کشیده اند که تو را به غم بکشاند.

من نمی خواهم از آن آدم هایی باشم که در این بیت شعر خلاصه می شوند که :

قفل است در ، نیست ، نمی دانی

دور اتاق یکسره می چرخید

هرگز به دستگیره نبردیده است

از ترس اینکه فقل نباشد

من تمام ترس هایم را گذاشته ام در کمد مجاور پنجره . سپردمشان به باد .

من بی تو و با تو زنده نخواهم بود و نه خوبم و نه بد . یک معمولی خوشبختم .

برایت نامه می نویسم . اما به دستت نمی رسد .

شبیه آن شعری که می گوید : تا با خبری بند سوالی و جوابی

*******

خاطره حاتمی :

کسی از عمق دریا کرد صدایت ماهی قرمز

و دریا پهن شد در زیر پایت ماهی قرمز

شبی قلاب ماهی گیر دست از دامنت ماهی قرمز

و کرد آن ترس بی مورد رهایت ماهی قرمز

پریدی توی آب و کوسه ها با طعنه پرسیدند

تو با این کفش ها ی تا به تایت ماهی قرمز

تصور هم نمی کردند جاشوها که اقیانوس

نهنگی زیر سر دارد برایت ماهی قرمز

تو را می خواست قایق ران که هرشب طور می انداخت

و گرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز

*******

لیلا برخورداری :

سر چهار راه گل می فروشد . گل های سرخ پیچیده در زنبق های براق .

ماشینها می گذرند از چهار راه . بوق می زنند ؛ حرف می زنند ؛ غر می زنند و می گذرند . بعد دندان می سایند و گلهای کوچک قرمزش را ندیده می گیرند .

خانم گل می خری ؟

-          ماشین فاصله بگیر

آقا گل بدم ؟

-          برو خدا امواتت و بیامرزه

این دسته گل فقط 2 هزار تومان است . این شاخه گل فقط .... . آقا ... خانم ...

رد که می شوم از سر چهار راه صدای شکستن بغضش تکانم می دهد . گریه می کند دخترک گل فروش ، سر چهار راه ، گل برگ های سرخ می افتند از سر شانه اش و روی زمین تلی از بهار می سازند .

وای پاییز ... حالا گوشه ای از چهار راه رقیب جدی ات بهار پیدا شده است .

ابوالفضل اینانلو :

من سالهای سال مُردم تا اینکه یک دم زندگی کنم . تو میتوانی یک ذره ، یک مثقال ، مثل من بمیری؟

من سالهای سال زندگی نکردم ، تا یک دم توانستم . هرگز کسی نمی تواند جایی مثل من باشد .

چتر ، باران و ...

محسن بهرامی :

چتری ندارم که در روزهای بارانی مهمانت کنم که سرپناهت باشم . از روزی که گفته ای عاشق بارانی ، من نیز زیر باران رفتم بی چتر ، بی سر پناه و همان جا ایستادم ، صرف کردم . فکر نمی کردم انتظار زیر باران می تواند تا امتداد همین لحظه که ساده از مقابلم می گذرد ادامه دار باشد . ایستاده ام و باران با من بی چتر ، دست رفاقت داد. تو نیامدی . من دیگر نه تو را داشتم نه چتر را . باران را داشتم که بی وقفه می بارید و انتظار را که مرا می شناخت و چتر فرسوده ام که سالها بود که باز نشده بود . برای من شعر می گفت . قصه می خواند . منی که فراموشش کرده بودم . چون تو ، باران را دوست داشتم . دیر دریافتم اما به هیچ کس نگفتم . دیر دریافتم که تو باران را دوست داشتی ، چون همیشه زیر چترت نیز باران می بارید .

شعر چرکنویس:         

بزرگترین گناه من ای شاهزاده دریا چشم ، دوست داشتن کودکانه تو بود

کودکان عاشقان بزرگند

نخستین و نه آخرین اشتباه من زندگی کولی وارم بود

آماده بودم برای حیرت از عبور ساده شب و روز

و برای هزار پاره شدن در راه دوست داشتن

تا از آن پاره ها شهری بسازم

و آن گاه ترکت کنم

لغزش من دیدن کودکانه جهان بود

اشتباهم بیرون کشیدن عشق از سیاهی به سوی نور

و گشودن آغوشم همچون دریچه های دل

به روی تمام عاشقان

باغ :

آن هنگام که دوستت می دارم

بارانی سبز باریدن می گیرد

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی رنگارنگ

از مژگانم گندم می روید

انگور ، انگور

لیمو و ریحان

آن هنگام که دوستت می دارم

ماه از من سر می زند

چشمه های جوشند

و پرندگان مهاجر باز می گردند

وقتی به قهوه خانه می روم

دوستانم مرا باغی می پندارند

*******

فرناز رهنما :

من هر دستوری را می پذیرم اما به این دستور زبان که قصد جان ما را کرده بی انگیزه ام .

چگونه توانسته مرا ، تو را از هم جدا کند .

می بینی چه مشکوک است . اصلا چگونه می شود فعل ها را صَرف کرد در حالی که به صِرف حرف زدن ساده خیلی از همین فعل ها روزگارت را ناخوش می کند .

من از معنا خوشم نمی آید. وقتی که به سادگی هرچه را که نمی دانی توجیح می کند و جای ما تصمیم می گیرد . همین نقطه ، هم باید سر خط بگذاریم و هم آن هُل مان می دهد خط بعدی هم باید روبه روی حرفهای تو بگذاریم و مجبورت کنیم که سکوت نکنی .

من تفاوتی بین مفرد و جمع نمی گذارم . مفرد بودن و جمع بودن به ما بسنگی دارد ؛ نه یک کلمه .

من به این دستور زبان دستور می دهم من را از بین همه فاعل ها و مفعول ها ، واسطه و بی واسطه ها بگذارد میان یک پرانتز تا تو مراقبم باشی تا تو خیلی مراقبم باشی .

من از همه ی این ضمیرهای بی هیجان ما را ، تو را دوست دارم .

*******

رشید کاکاوند :

عبدالجبار کاکایی :

به عقل وامونده بگو یه روز تو رو رها کنه

دست از سر تو برداره راهی کربلا کنه

چاره ی عاشقی چیه وقتی لب تشنه میخواد

عقلو نمیشه ببری وقتی که همرات نمیاد

چاره ی عاشقی چیه وفتی دل تو زخمیه

قید تحملو بزن ببین حقیقت با کیه

گیرم که عقلو بردی و رفتی و مستی پا نداد

جواب عشقو چی میدی وقتی که از تو جون میخواد

پرچمو دستم می گیرم دور سرم تکون میدم

از همه دیوونه ترم ، پاش برسه نشون میدم

عشقو بیار تو کوچه ها که عقلمون خونگیه

دهل بزن ، دهل بزن نوبت دیوونگیه

ببین رو بوم خونه ها پرچمای سبز و سیا

علامتا و علما، عاشقا وعاشقیا

لباس قرمز می پوشه یکی ،یزیدش میکنن

یکی امام حسین میشه تشنه شهیدش میکنن

داغ حسین تشنه لب ، زینبُ محزون میکنه

جایی که شمر تعزیه اشکاشو پنهون میکنه

عشقو بیار تو کوچه ها گریه ی مردمو ببین

ابن زیاد بی صفت، طفلای مسلمو ببین

ببین وداع آخرُ ، زمزمه های خواهرُ

چطور به میدون می بره بچه های برادرُ

مثل یه حبه قندی که تو آب چشمه حل میشه

تا لب قاسم میرسه تلخه ولی عسل میشه

پرچمو دستم می گیرم دور سرم تکون میدم

از همه دیوونه ترم ، پاش برسه نشون میدم

 

 ابوالحسن ورزی :

چو زینب دید خیل کوفیان را

جنایت پیشگان تیره جان را

ز فرط خشم وبیزاری برآشفت

دهان بگشود ، با آنان چنین گفت:

که هی پیمان شکن ، مردان بد کیش

پشیمان نیستید از کرده ی خویش؟

فرستادید بس پیغام و نامه

امام خویش را با حرف و خامه

از او دعوت به صد اصرار کردید

برای این سفر وادار کردید

که از مکه به سودای امامت

به کوفه افکند رحل اقامت

به جنگ مردم گمراه آید

برای رهبری از راه آید

خلافت را که حق آن امام است

به چنگ غاصبی، آلوده نام است

از او گیرند با جانبازی و جنگ

کنند اسلام را فارغ از این ننگ

ولیکن او چون دعوت را پذیرفت

به ترک راحت و آرام خود گفت

به او چون آمد از ره ، پشت کردید

به کین او گره در مشت کردید

به پستی نام خود افسانه کردید

شهیدش ناجوانمردانه کردید

کنون گریان شوید از دیدن ما

همه نالید از نالیدن ما

الهی تا ابد گریان بمانید

ز محنت با دلی بریان بمانید

ببینید از جهان، افسرده حالی

نگردد چشمتان از اشک خالی

چو بشنیدند مردم این سخن ها

گشوده شد به تحسینش دهن ها

همه گفتند این گفتار زن نیست

چونین فدرتَ زنان را در سخن نیست

بود گفتار از بس علی وار

تو پنداری علی آمد به گفتار

دروغی زد چو از لب ها گوهر را

به یاد آرد سخن های پدر را

ز گفتاری چنین پر سوز و محکم

علی در دیده ها گردد مجسم

شود تا زینب شوریده،  خاموش

نماید شکوه ی خود را فراموش

بدادند آن سیه دلَ دشمنانش

سر شاه شهیدان را نشانش

به روی نیزه چون سر را عیان دید

تو گویی آخرت را در جهان دید

چو صبر و طاقت او رفت از دست

بزد فریاد و لب را از سخن بست

 

علی موسوی گرمارودی :

مستوره ی پاک پرده ی شب!

ای پرده ی کائنات! زینب!

ای جوهر مردی زنانه

مردی ز تو یافت پشتوانه

ای چادر عفت تو لولاک

از شرم تو شرم را جگرَ پاک

یک دشت شقایق بهشتی

بر سینه ز داغ و درد، کِشتی

افراشته باد قامت غم

تا قامت زینب است پرچم

 از پشت علی ، حسین دیگر؟!

یا آنکه علی ست زیر معجر؟!

چشمان علی ست در نگاهش

طوفان خداست ابر آهش

در بیشه ی سرخ غم نوردی

سرمشق کمال شیر مردی

 حافظ خوانی :

یاد باد آن‌که نهانت نظری با ما بود                رَقَم مِهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن‌که چو چَشمت به عِتابم می‌کُشت              مُعجِزِ عیسویت در لب شکّرخا بود

یاد باد آن‌که صَبوحی زده در مجلس اُنس                  جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن‌که رُخَت شمعِ طرب می‌اَفروخت                  وین دلِ سوخته پروانهٔ ناپروا بود

یاد باد آن‌که در آن بَزمگه خلق و ادب                        آن که او خندهٔ مستانه زدی صَهبا بود

یاد باد آن‌که چو یاقوتِ قدح خنده زدی                       در میان من و لَعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آن‌که نگارم چو کمر بَربستی              در رکابش مَهِ نو پیکِ جهان‌پیما بود

یاد باد آن‌که خرابات‌نشین بودم و مست                    وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

یاد باد آن‌که به اِصلاح شما می‌شد راست                 نظم هر گوهر ناسُفته که حافظ را بود


******

سرّ نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

چشمه ی فریاد مظلومیت لب تشنگان

در کویر تفته جا می ماند اگر زیتب نبود

ذوالجناح داد خواهی، بی سوار و بی لگام

در بیابان ها رها می ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب

پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

علیرضا معینی :

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود  /  آنچنان پای بلغزد که مشکل برود 

دلی از سنگ بیاید به سر راه وداع  /  تا تحمل بکند آن روز که محمل برود

اشک حسرت به سر انگشت فرو می گیرم  /  که اگر راه دهم غافله در گِل برود

موجم این بار چنان کشتی طاقت بشکست  /  که عجب باشد اگر تخته به ساحل برود

نه عجب گر برود قافله صبر تو نیست  /  پیش هر چشم که ان قد شمایل برود

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست  /  مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

روی بنما که صبر از دل صوفی ببری  /  پرده بردار که هوش از سر عاقل برود

سهمی از عشق نباشد چه کند ملک وجود  /  حیف باشد که همه عمر به باطل برود

*******

شاعر : سعید بیابانکی :

 بی رحمی است اینکه نخواهی ببینمت / می دانم اینکه چشم به راهی ببینمت

گیسوی خویش یله کن بافه بافه کن / تا ماه تو میان سیاهی ببینمت

در شـام من ستـــاره دنبالـه دار باش / چرخی بزن که نامتناهی ببینمت

در چــاه سینــه غافـل چــه می کنی / بیرون بیا کبوتر چاهی ببینمت

 در غرفه های نقش جهان چون صدا بپیچ / تا درشکوه و شوکت شاهی ببینمت

چندیست خـو گرفتـه دلــم با ندیدنت / عمری نمانده است الهی ببینمت

*******

کتاب زخمه : مریم جعفری آذرمایی

واکنم پیرهنم را که تن را بکشم / تن پنهان شده پیرهنم را بکشم

مرد بی حوصله ای توی تنم هست ولی / دشته ای نیست به دستش بدنم را بکشم

وطنم خاک ، تنم خاک ، چه فرقی دارد / که تنم را بکشم یا وطنم را بکشم

قلمی هست که بر آینه خطی بکشم / خنجری نیست که عکس بدنم را بکشم

بدنم عکس خودم بود که در من افتاد / شده بودم که نمی شد شدنم را بکشم

چه فرقی دارد که تنم را بکشم یا وطنم رابکشم

*******

سودابه امینی :

غروب دیگریست و گریه مهلتم نمی دهد

تو در نگاه من

در آب شسته تر بر آمدی

دو سوی چهره ات به سرخ سیب و سیل سیلی آشناست

تو را به شکل شعله می کشم

و برف روی باور زمین نشیته است

و قلب من پر از نشان دوستی و زخم خنجر است

*******

رفتیم به سوی تنگه دل / با دختر پادشاه بابل

شد آینه ذورق دل ما / در باغ معلق دل ما

باز جنگل عشق جاده تر بود / انجا پر نذگس و سحر بود

ناگه پریان ظهور کردند / بر نیلبکان عبور کردند

گفتم به حساب آر ما را / گفتا تو ادم شمار مارا

گفتم چه کنیم گاه گاهی / گفتا که پیاله نگاهی

گفتم ره دوست گفت بی سوی / گفتم که چقدر گفت یک موی

گل غنچه شکوفد ار لبانت / قربان تکلم زبانت

برخیز و بهار را صدا کن / چرخی زن و قفل غنچه باز کن

از بس نگه تو شد خون ما / می چکد از تکلم ما

باز آی بهار رفته از رود / بر شانه ی این شب مه آلود

ما نسل ترانه های زردیم / یک مشت فراق دوره گردیم

ما چشم به راه راه ماندیم / آواز نخوانده باز ماندیم

خون پنجه به پنجه تیغ می زد / در دره کمانچه جیغ می زد

در خوب درخت ذره ای بود / روی لب گرگ بره ای بود

شب رو به افق پیاده می رفت / روباه به سمت جاده می رفت

از پرسه ی نرگسی اثر نه / از رد شقایقی خیر نه

شب سیلی برگ بود در باغ / دشنام تگرگ بود در باغ

تو خواهر خشک سایه ای عشق / لب باز نکن محالی ای عشق

ای عشق تو حیرتی غریبی / ببری و غرال می خریدی

بر اوج تو پر زدن محال است / خورشید ز حیرت تو لال است

ای آتش دامن زبانه / ای ورد زبان رودخانه

دامان تو معبد طلاقیست / عشاق شدند و عشق باقیست

تقریبا شبیه دوستت دارم شده ای .

رحیم نوروزی :

تمام خوبی حس مالیک این است که بتوانی از کسی که دوستش داری بپرسی تو برای که هستی ؟

و او بی دریغ و بی هیچ اتلاف وقتی بگوید ک برای تو !

و گرنه سند خانه داشتن یا ماشین خریدن خوب است برای رفع اتهامی از عدالت یا عدالتی برای رفع اتهام .

من دوست دارم سند چشم های تو را به نام خودم کنم .

چشم هایی که به اقیانوس آرام اصالت می دهد .

یا یک پلک زدن .

********

8 ساله ام . گنج من مداد صورتی زنگوله داریست که هدیه گرفته ام . بچه های مدرسه روی نیمکت زِوار در رفته و کنار بخاری گنده سیاه نشسته اند و گنج من را نگاه می کنند و دلشان می سوزد .

8 ساله ام . گنج من مداد صورتی زنگوله داریست که تراشیدنش هزار سال طول می کشد . وقتی تصمیم کبری می نویسم دلنگ دلنگ صدا می دهد و گوشه گرفته و سنگین ، کلاس را نوازش می دهد .

8 ساله ام . گنج دارم . خوشبختم . اما گنجم گم می شود . یک روز بعد از ظهر ، بعد از زنگ تفریح اول . وقتی که نه دیگر توی جامیزیست و نه جامداد طوردار دوخت مادرم .

8 ساله ام گریه می گنم . معلم گوشه کلاس نگهم می دارد . مادر بابت گم شدن مداد زنگوله دار ، دعوایم می کند و همکلاسی ها پشت سرم می خندند و دلنگ دلنگ ادای مشق نوشتنم و در می آورند

8 ساله ام . غم دارم . پاییزم بارانیست . کوچه مدرسه ام پر از برگ و راه روهای مدرسه ام پر از آدم هایست که عشق یک بچه 8 ساله به مداد صورتی زنگوله دار را نمی فهمند .

8 ساله ام ، 8 سال و نیم . کمی بعد وقتی سرما می آید و بخاری دم می گیرد ، روزی صدای زنگوله ام را دوباره می شنوم . زنگ کوچک طلایی دل بسته به نخی صورتی و تابیده . گنج کوچکم را گم کرده ام .

8 ساله ام . 8 ساله ام . مدادم را بخشیده ام . دلم برایش تنگ نمی شود . چون 8 ساله ام .

*******

آدمی تنها تر از آن است که سکوتش م گوید . دیشب تنهاییم تا نوک مدادت آمده بود . اگه می نوشته ام . گاه تنهایی تنها تر از آن است که دیده شود . آه که از عشق تنها برخیزد و نتهایی.

*******

رزیتا غفاری :

( پر پر کردن گل ) من دوستت دارم ، دوستت ندارم ، دوستت دارم ، ندارم ، دارم .

دیگر حال خودم را هم نمی دانم .

باید به شانس و اقبال رو کنم و از حال خودم خبر گیرو و به دانم آیا واقعا دوستت دارم .

دیگر حالا ببین روزگارم با تو چگونه است .

******

بهنام تشکر :

تقریبا شبیه دوستت دارم شده ای. ( در حال نگاه کردن به قاب عکسی )

هر وقت که می بینمت منتظرم یه هو در میان حرفهای عادیمان در آیی که دوستت دارم .

من تقریبا کمی بی تفاوتی ذانی در مورد حرفهای احساسی دارم و این به آن معنا نیست که دوستت ندارم .

از تو ترسیدم به عکس هایت که نگاه می کنم ، در تو چیزی شبیه ... انتقام نهفته است که داری با ابزار محبت انجامش می دهی .

من به عکس تو دست می کشم تو به عکس من از من دست می کشی .

تقریبا شبیه دوستت دارم شده ای .

******

علی صالحی :

وقتی او را نمی بینم در ذهن مجسمش می کنم و قوی هستم مثل درختان بلند اما وقتی می بینمش می لرزم . نمی دانم چه بر سر آنچه در غیابش احساس می کنم می آید . اما من می دانم مثل نیرویست که مرا ترک می کند و واقعیت به تمامی مرا می نگرد مثل گل آفتاب گردانی که مرکزش چهره اوست .

فال حافظ شب یلدا

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعیان می‌شنود
شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

شب ساکت و برفی ته کوچه تک و نتهاست

یکتا ناصر

شب ساکت و برفی ته کوچه تک و نتهاست

با تموم انتظارش چشم به راه صبح فرداست

به سپیدی خیره مونده با دوتا چشم زغالیش

میخواد آسمون بخنده توی فردای خیالیش

توی تن خسته و سردش دونه های برف می شینه

اگه آدمک بخوابه خواب خورشید و می بینه

عشق خورشید توی قلبش داره آشیون میسازه

نمی دونه پای این عشق باید عمرش و ببازه

نمی دونه چتر آفتاب هستیشو ازش میگیره

آب میشه تو دست خورشید توی تنهایی میمیره

صبح فردا ته کوچه ساکت و سرد و خالی

اون طرف تر توی برفا مونده چشمای زغالی

*******

محمد حسین امیدی ( گوینده ) :

به شب های بی ستاره قسم که هنوز باور دارم هیچ شبی برای من بی ستاره نیست حتی اگر دستی تمام ستاره ها را در خرجینش بریزد و ببرد و در ته دور ترین غارها پنهان کند . دستش به تو نمی رسد . از همان روز که شناختمت ، می دانستم که تو همان اتفاقی که هزاران سال پیش از من و بعد از من تکرار می شوی و هیچ وقت تکراری نمی شوی .

انتظار پنجره ای بود روبه روی همه ی آرزوهایم ، پنجره ای که رو به آشتی کنان دوباره پروانه و باغچه باز می شد . انتظار ، همه ی سهم من از تو بود ، از همان روز نخست . من به انتظار گره خوردم . روزی که پنجره را شناختم .

شب که می رسد دلهره می گیرم خوابم نمی برد . می ترسم از این همه تاریکی و این همه یأس . شب که می رسد انگار همه ی غم های جهان در دلم آوار می شود و درست در آخرین لحظه به یاد می آروم که راه شیری از آسمان خانه ی من نیز می گذرد .

*******

بهروز پناهنده :

مگر می شود از هفت سالگی تا هفتاد سالگی مدام جریمه شد ؟ نه ! هرگز جریمه هایم را کامل ننوشتم . ولی بهراحتی یک دانش آموز ناخلف ، حرص معلم هایم را در آورده ام .

جریمه که می شویم یادمان می آید چقدر قیافه 18 بهتر از 20 بود یا چقدر صد آفرین بهتر از هزار آفرین بود . چقدر اخراج از کلاس کیف می داد و چه بازیگوشی هایی در حیاط مدرسه منتظر ما بود .

مگر می شود از هفت سالگی تا هفتاد سالگی جریمه شد ؟

و جواب این است : می شود .  وقتی قانون ها تورا نادیده بگیرند و تو قانون ها را ، احتمال جریمه بالاست .

باید بهار کرد دوباره نگاه را

علیرضا معینی :

غزل ابری شبیه دوری تو :

باید بهار کرد دوباره نگاه را

خط زد تمام خاطره های سیاه را

شب روی پلک زمین ایستاده است

باید گشود پنجره ی روبه ماه را             

با من بیا که رد شوم از مرز دلهره

سقفی بیار و این دل بی سر پناه را

با من بیا که لب این آب مهربان

از عشق پر کنیم عطش های آه را

دلخوش به دست های شما ایستاده ایم

تکرار می کنیم اگر اشتباه را

من دوست دارم از تو بگویم هنوز هم .... .

شاعر : حیدر منصوری

******

کتاب آغاز یک جهان بینی از سمانه نائینی :

با خودت حرفهای تازه بیزن

چندبار از خودت بهانه بگیر

با همین چای تلخ شاعر شو

تا ببینی چقدر شیرینی

******

چشم ها را می گشایی صبح می ریزد زمین

با گل لبخندتان باید در آمیزد زمین

کی هوای تو کبوتر می وزد کی ناگهان

کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین

می نشینید پیش رویت آسمان با احترام

پیش پای حضرتت وقتی که برخیزد زمین

کاش سمت بی کسی های دلم باشد که نیست

هرچه از سمت ردایت عشق می ریزد زمین

مریم رسام

******

دشت تماشاکده یار بود

دهکده ی دوست پدیدار بود

بیشه پر از زمزمه ی یاس شد

آه طلا خوشه ی الماس شد

ماه نشینان لب جام آمدند

غنچه لبان سرو خرام آمدند

غنچه تبسم به لب آورده بود

بین من و ناز تو یک پرده بود

غنچه ی حیرانی ما باز شد

جز و مد ناز تو آغاز شد

مثل بهار آمده بودی به بام

آینه می ریخت ز چشم تو جام

دشت پر از پر پر آواز بود

دهکده در هلهله، دمساز بود

عکس تو چون ماه به چاه اوفتاد

آینه سیلی شد و راه اوفتاد

جلوه به چشمان تو پر می کشید

راه به راه آینه سر می کشید

سهم تو از آمدن گل چه بود

باغ جهان غیر تخیل چه بود

چیست جنون آنچه شنیدیم ما

وهم همان است که دیدیم ما

******

شاهین شرافتی :

این بار هم ستاره ی تو آسمان من

جولان خاطرات خوشت در جهان من

من آنقدر درون تو گم می شوم که باز

دیگر کسی نیافته باشد نشان من

اما همیشه تلخی ابهام و شک و ترس

چون دشنه ای نشسته پشت گمان من

یعنی به گور می برم این آرزو که کاش

من تا ابد برای تو باشم و تو آن من ؟

اما تو مال هیچ کسی نه نمی شوی

این حرف را ندیده بگیر از زبان من

******

نیلوفر امینی فر :

در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .

کلامی در فاصله دو نگاه بی آنکه آوایش حریم نازک سکوتمان را بشکند .

چه صادقانه سخن گفتیم .چه عاشقانه خندیدیم و چه کودکانه اخم از چهره گشوده ایم .

کدام فریب از میانامان گذشت ؟

ای کاش لب نمی گشودیم . چگونه گاه سخن سکوت را به هم می ریزد و علاقه را کم می کند .

در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .

کلامی در فاصله دو نگاه و تمام موج های من ایستادند تا به تو سلام کنند .

******

گلاره عباسی :

تو را که می بینم ترجیح می دهم به هر دلیلی دوستت داشته باشم

تو را که می بینم یادم می رود بهتر است آدم ها عاشق نباشند و به هر بهانه به اطرافیانم یاد آوری می کنم تو بهترینی و کنار علامت ؟ هایشان زندگی مسالمت آمیز می کنم .

تو را که می بینم به جمله باداباد اعتقاد راسخ پیدا می کنم و دلم می خواهد بلند فریاد بزنم :

قد حوا نمی رسید تمام سیب ها را من خواهم چید .

******

امید زندگانی :

به عکس ساده اش نگاه می کنم . ایستاده ، بی قید و جست .

چشم می بندم . عطرش مثل حباب های کوچکی می آیند .

میان آن همه خاطرات معمولی ، لحظه ای جان می گیرم .

من حاضرم ادعا کنم عطرها صاحب سبز ترین خاطره های طبیعی اند .

حالا لحظه ای مانده است میان گذشته های دور . گذشته هایی که نه می آیند و نه می میرند و هیچ وقت عادی نمی شوند .

از من بپرسی می گویم در این عکس به من علاقه مند بودی و عطر آن روزت عطر رودربایستی و عشق بود .

هرگز آن روز را از من نگیر .

عکسهای شب یلدا سری اول

بقیه ادامه مطلب

ادامه نوشته

تناقلات

موضوع هفته

تناقلات

پیامک 30000704

پنج شنبه این هفته قرار است درباره تناقلات صحبت بکیم . دوران کودکی و شهر و استانتان

یادتون نره

نتیجه نظر سنجی وبلاگ

« آیتم های برنامه  »
 
کدام آیتم برنامه رادیو 7 را بیشتر می پسندید ؟

/**/
1- گفتگو ها
.
.
 21رای - 2%
.

2- صحبت با کوچولو ها
 165رای - 16.3%
.

3- حضور هنرمندان(متن) و خوانندگان
.
 143رای - 14.1%
.

4- قصه های شرمین نادری
.
.
 8رای - 0.7%
.

5- سخنرانی حسین کلهر
.
 32رای - 3.1%
.

6- قصه های پوریا آذربایجانی
 16رای - 1.5%
.
.
.

7- فیلم بازی ( بهرام عظیمی)
.
 32رای - 3.1%
.

8- داستان های شاهنامه وحافظ خوانی
.
 98رای - 9.7%
.

9- قصه های امیر علی
.
 444رای - 44%
.

10- موضوع هفته
.
 50رای - 4.9%
.

عنوان نظرسنجی: آیتم های برنامه
تاريخ شروع نظرسنجی: 1391/11/3
مجموع نظرات: 1009




« شب یلدا »
 
محتوای برنامه شب یلدا رادیو 7 چگونه بود؟

1- عالی
.
.
 195رای - 65%
.

2- خوب
.
.
 75رای - 25%
.

3- متوسط
.
.
 21رای - 7%
.

4- ضعیف
.
.
 9رای - 3%
.

عنوان نظرسنجی: شب یلدا
تاريخ شروع نظرسنجی: 1391/10/2
مجموع نظرات: 300


بهترین برنامه رادیو 7 کدام مورد است ؟



1- ویژه برنامه نوروز

 27رای - 10.9%


2- سری جدید رادیو 7

 30رای - 12.1%


3- ویژه برنامه نیمه شعبان

 7رای - 2.8%


4- سالگرد تولد رادیو7


5- سایر برنامه ها
.
.
 14رای - 5.6%
.



 169رای - 68.4%