بارید صدای تو و گل کرد ترنم
انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم
عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
چون دست تیقن ز گریبان توهم
خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز
روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم
آرامش مرداب به دریا نبرازد
زین بیشترم دم بده آری به تلاطم
شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد
موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
بسم الله ات ای دوست بر آن غنچه که خنداند
صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
شعر آمد و بارید به همراه صدایت
الهام به شکل غزلی یافت تجسم
دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
با پیرهن کاغذی اید به تظلم

شاعر : حسین منزوی

لیلا برخورداری

----------------------

روشني ، من ، گل ، آب

ابري نيست.
بادي نيست.
مي‌نشينم لب حوض:
گردش ماهي‌ها، روشني، من، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.
مادرم ريحان مي‌چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي‌هايي تـَر.
رستگاري نزديك: لاي گل‌هاي حياط.
نور در كاسه ي مس، چه نوازش‌ها مي‌ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي‌آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره ي من پيداست.
چيزهايي هست، كه نمي‌دانم.
مي‌دانم، سبزه‌اي را بكنم خواهم مرد.
مي‌روم بالا تا اوج، من پُـر از بال و پرم.
راه مي‌بينم در ظلمت، من پـُر از فانوسم.
من پراز نورم و شن.
و پر از دار و درخت .
پُرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پُرم از سايه ي برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
سهراب سپهري

-------------------

درخت بارور که سالهاست بی هواو نور مانده است

بازوان هر طرف گشوده اش از نوازش پرندگان مهربان

وزنوای دلپذیرشان دور مانده است

آه اینک از نسیم تازه تبسمی که ناگهان جوانه می کند

از میان این جوانه

جان او چو مرغکی ترانه خوان

سر برون به آشیانه می کند

در چنین فضای دلپذیر

دل هوای شعر عاشقانه می کند .

بهناز جعفری

----------------------

سر به سویی می کشد ما را در این ره پا به سویی

طبل اخر زین به سویی عشق بی پروا به سویی

این پریشان خاطری ها کی توان رستن که دائم

جان به سویی مانده به حیران سر به سویی پا به سویی

هریکم خواند به بزم خویشتن این هم نشینان

گریه ی مستان به سویی خنده مینا به سویی

وای از این آواره گری ها وای از این بیچاره گی ها

تا به چند آخر گذشتن او به سویی ما به سویی

در تماشاگاه هستی کاش یا رب کور گردد

دیده گر پنهان به سویی بیند و پیدا به سویی

جمع مشتاقان گریزی از پریشانی ندارد

عاقبت مجنون به سویی می رود لیلا به سویی