مدتی است که سفر بیشتر ذهنم و تمام قلبم را اشغال کرده .

سفری که انجام نمی شود

10 سال پیش دیدمش نمی دانست چه طور عاشقم باشد

یک ماه پیش که پیغامش را خواندم می دانست چه طور عاشقش باشم

چند روز بعد که دیدمش نمی دانست که چه طور عاشقش نباشم 10

سال است که ندیدمش و یک ماه است که نمی بینمش تمام ذهنش را سفر اشغال کرده .

سفری که او را برد حالا باز گرداند اگر چه دیر ، اگر چه دور ، وقتی فاصله ای میان مانیست ، تحمل فاصله ای که میان ماست بسیار سخت است بی تابی می کنم و تاب می آورد .

تاب می آورم و بی تابی می کند و این سفر که درد ماشد حالا درمان ماست اما آنگاه که درد بود اتفاق افتاد اما حالا که درمان است اتفاق نمی افتد

وقتی گفت در آخرین سفرش به عمق دریا رفته ، چون میخواسته با دستان خود برای من صدفی بیاورد خواستم چیزی بگویم نشد و حالا می خواهم چیزی بنویسم نمی شود و این احساس نگفتنی انگار مرا به عمق اقیانوس سکوت می برد تا با دستان خود برای او شاید شعری بیاورم

او چند ماه دیگر می آید و چند روز دیگر باز می گردد

اشتیاق سفر و دلشوره سفر چه چیز عجیبی است سفر این دوستداشتنی لعنتی اما دیگر نمی خواهم به آن اینطور نگاه کنم

سفر جزئی از زندگی است ، چه به سمت جدایی چه به سمت رسیدن مهم مسافری است که در راه است . مسافری که در راه است .

افشین یداللهی 

---------------------

بیا بازم، مثل قدیم، با همدیگه بریم شمال

دلم گرفته، راضی ام، به این خیالای محال

منو ببر، تا آخر جاده چالوس ببرم
تا شیشه بارونی خیس اتوبوس ببرم

تا جای پات، رو ماسه داغ هتل قو ببرم
تا آخرین دلهره نگاه آهو ببرم

منو ببر، تا گم شدن، تو اون چشای بی قرار
تا ساختن قصر شنی، رو ساحل دریا کنار

دلم پره، بی آوازم، با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر

یه عمر جاده شمال، منتظر عبور ماست
نمی دونه یکی از اون، دو تا قناری بی صداست

یادش بخیر، لحظه ای که چشمای ما دریا رو دید
نور چراغ زنبوری، رستوران اسب سفید

یادش بخیر، شنای ما، میون موج های بلا
خاطره های مشترک، وقت سفر تو جنگلا

دلم پره، بی آوازم، با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه، منو ببر، منو ببر

یه عمر جاده شمال، منتظر عبور ماست
نمی دونه یکی از اون، دو تا قناری بی صداست

رضا یزدانی