بیشتر شب ها دلم مي خواهد با درخت سخن بگويم . زماني كه برق چراغ در شيشه پنجره اتاق اورا از ديد من پنهان مي كند .مي دانم كه آنجاست و در تاريكي مرا مي پايد . اين حس به من آرامش مي دهد . همانطور كه صداي پدر و مادر در اتاق كناردستي به كودكي كه در خواب عميق فرو رفته، آرامش مي بخشد . رنگ زرد به درون برگهاي درخت رخنه مي كند ، همانطور كه خون به گونه هاي آدمي خجالتي مي دمد . برگهايي كه در آغوش باد، مستانه در رقص آمده اند . حاضر نيستند جايشان را در اين دنيا با هيچكس عوض كنند

نیما رئیسی

----------------------------

قبـل از اون روز هَرچـیزی خودش بود سَـفر،سَـفر بود ، دریا،دریا بود ، بندر،بندر بود ، تاکسـی،تاکسـی بود ، تلویزیون،تلویزیون ، کتاب ، کتاب ...کتاب....مـثل شازده کوچولو !

" روباه گفت : سلام

شازده کوچولو به او تکلیــف کرد که بیـا با من بازی کن

روباه گفت : من نمـی تونم با تو بازی کنم ، مرا اهلــی نکرده اند !

شازده کوچولو گفت : اهلی کردن یعنــی چه؟

روباه گفت : اهلی کردن چیزه بسیــار فراموش شده ایـست ، یعنـی دل بستن !روباه ساکت شد و آخر گفت : بـی زحمت مرا اهلی کُن !

شازده کوچولو گفت : خیـلی دلم می خواهد ولـی ، وقت زیـادی ندارم

روباه گفت : آدم ها دیـگر وقت شـناختن هیچ چیز را ندارند ، آن ها چیـزهای ساخته و پرداختـه از دُکان می خرند. اما چون کاسبی نیـست که دوست بفروشد آدم ها بـی دوست و آشنا مانده اند. آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشـد ، باید پیه گریه کردن را به تـن خود بمالد "

ایـنارو نویسـنده ی شازده کوچولو نوشته ، اما نَنِوشته که اهلـیت گاهـی منتظر تصـمیم من و تو نمی مونه.

می دونـی ...

پیش از تو قَــد یه وانت کتاب خـونده بودم. همیــن شازده کوچولو رو تا تو نوجونی ، با سه تا ترجمه بارها دوره کرده بودم

اما بـعد از تو...

باید همه چــیز رو از نو بخونم ، حتـی شازده کوچولو رو !

حالا داسـتان ها معناهای تازه ای دارند ، رنـگ تازه ای دارند . یه چـیزایی لابه لای خَـط های کلمه ها مدفون مونده بود ، خواب رفتـه بود ، چِشـم دیگه ای می خواست کشفـشون !

بعد از تو ، شازده کوچولو دیـگه یه داسـتان کودکانه نبود

بعد از تو ، سـفر،سـفر نبود ، راه گَز کردن و خسـتگی به تن دادن بود بـی تو...

دریا،دریا نبود ، منظره ای بود که تو نبـودی نظر کنی بهش !

بندر،بندر نبود ، لنگرگاه سفیرای جدایـی بود

تاکسـی،تاکسی نبود ، اُتاقکی بود که هیـچ وقت نمـیومدی صندلیتو تو اون پر کنی

کتاب ، کتاب نبود. تلویزیون ، تلویزیون نبود.

نـبـود...

چــون تــو نـبـودی !

هومن سیدی

-----------------------

واژه ها به ناگزیر گاه در شعری می نشینند که سرود در رستگاری نیست . ما جای واژه نیستیم که داوریشان کنیم . وقتی به گل می گویند اگر در قصیده نبویی در هیچ غزلی نیمه شبان به دست محبوبی نمی رسی . وقتی که سرود که سرودها واژه ها را از ترانه می دزدند در این کشاکش واژه ها در نبرد قصیده و غزل ، واژه های قصیده هم کنار غزل می ایستند.

مجید مظفری