عاشقانه ها
مجتبی گراوند : زندگی واژه ها (مجموعه ای از شعرهای نیمایی شاعران )
از پس هزاره های جستجو
پا به کوچه ای نهاده ام؛
که نام تو به روی آن نقش بسته است
کوچه ای که یک نفر
با خطی معوج و سیاه
قلب تیر خورده ای به روی آن کشیده است
آه...
گام های من چقدر خسته اند...
عاشقی برای ما
همیشه
کوچه های بسته
گام های خسته بود .
سال های سال
سوختیم و ساختیم
در شب فراق یا تب وصال
بی امان گداختیم...
هرچه میرویم
عشق مثل یک سراب
از برابر نگاه ما
نا پدید می شود
گیسوان ما
مو به مو
سپید می شود...
گریه می کنی که نیستم
بغض می کنم که نیستی
مثل روزهای کودکی
که باتمامی دلم
برای یک مداد گمشده
یک دوچرخه،
می گریستم
ما هنوز کودکیم و قلب های ما
هنوز کوچک است....
عاشقی برای ما قصه ی همان عروسک است
کاش ما بزرگ می شدیم و عشق ها
پا به پای ما بزرگ می شدند
خسته ام
از هر آنچه از قبیل عادت است
کو کجاست
آن چه بی نهایت است؟
*********
یک اتفاق ساده ... ولی ماندگار شد
وقتی که چشم من به نگاهت دچار شد
لب را گشودی و دلم آغوش باز کرد
خندیدی و جهان، همه باغ انار شد
از گیسوان مست تو عطر جنون چکید
با هر نسیم، هستیِ من بی قرار شد
پاییز، فصل خاطره های قشنگ ماست
هر وقت حرفِ غنچه لبت زد، بهار شد
بانوی ماه! هر غزل، آغوش تشنه ایست
شعری که وزن و قافیه اش داغدار شد
آواره بود، تا به نگاهت قدم گذاشت
در شهر چشم های تو، دل ماندگار شد
حسن یعقوبی کتاب به لهجه انگور
********
هر چقدر این روزها دستان من تنها ترند
چشمهایت شب به شب زیباترو زیباترند
رازداری های من بیهوده است ، این چشمها
از تمام تابلوهای جهان گویا ترند
این چه تقدیری ست که عشق من و انکار تو
هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟
من پر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشم های روشنت از کهربا گیرا ترند
یک قدم بردار و از توفان آذر پس بگیر
برگ هایی را که از شلاق باران ها ترند
باد می آید درخت نارون خم می شود
شاخه های لخت از دستان من تنها ترند
پانته آ صفایی بروجنی : روزهای آخر آبان
******
دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده است
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم
دوباره می خوا هم به سوی تو بیایم تو را کجا می توان دید؟؟
در اواز شباویز های عاشق؟؟در شاخه های یک مر جان قرمز؟؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برای تو نامه بنویسم و تو نامه ام را بخوانی
و جواب ان را به نشانی همه غریبه های جهان بفرستی
ای کاش میتوانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم
و از گوشه های افق برایت اواز بخوانم کاش می تئانستم همیشه از تو بنویسم
می ترسم نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بماند
و حرفهای نا گفته ام هرگز به دنیا نیاید
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود
میترسم نتوانم بنویسم و اخرین نامه هایم در سکوتی محض بمیرد
و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود
دوباره شب دوباره تپش این قلب بی قرارم
دوباره سایه حرفهای تئ که روی دیوار روبرو می افتد
دلم می خواهد دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم بنشانم
دوباره شب دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ابرها ی عالم پر نمی شود
دوباره یاده تو که این دل بی قرار را بیدار نگه ذاشته است
محمد رضا مهدی زاده کتاب آرام تر از خواب درختان
اینجا ایران است رادیو 7