باید بهار کرد دوباره نگاه را
علیرضا معینی :
غزل ابری شبیه دوری تو :
باید بهار کرد دوباره نگاه را
خط زد تمام خاطره های سیاه را
شب روی پلک زمین ایستاده است
باید گشود پنجره ی روبه ماه را
با من بیا که رد شوم از مرز دلهره
سقفی بیار و این دل بی سر پناه را
با من بیا که لب این آب مهربان
از عشق پر کنیم عطش های آه را
دلخوش به دست های شما ایستاده ایم
تکرار می کنیم اگر اشتباه را
من دوست دارم از تو بگویم هنوز هم .... .
شاعر : حیدر منصوری
******
کتاب آغاز یک جهان بینی از سمانه نائینی :
با خودت حرفهای تازه بیزن
چندبار از خودت بهانه بگیر
با همین چای تلخ شاعر شو
تا ببینی چقدر شیرینی
******
چشم ها را می گشایی صبح می ریزد زمین
با گل لبخندتان باید در آمیزد زمین
کی هوای تو کبوتر می وزد کی ناگهان
کی بگو کی می شود از خون بپرهیزد زمین
می نشینید پیش رویت آسمان با احترام
پیش پای حضرتت وقتی که برخیزد زمین
کاش سمت بی کسی های دلم باشد که نیست
هرچه از سمت ردایت عشق می ریزد زمین
مریم رسام
******
دشت تماشاکده یار بود
دهکده ی دوست پدیدار بود
بیشه پر از زمزمه ی یاس شد
آه طلا خوشه ی الماس شد
ماه نشینان لب جام آمدند
غنچه لبان سرو خرام آمدند
غنچه تبسم به لب آورده بود
بین من و ناز تو یک پرده بود
غنچه ی حیرانی ما باز شد
جز و مد ناز تو آغاز شد
مثل بهار آمده بودی به بام
آینه می ریخت ز چشم تو جام
دشت پر از پر پر آواز بود
دهکده در هلهله، دمساز بود
عکس تو چون ماه به چاه اوفتاد
آینه سیلی شد و راه اوفتاد
جلوه به چشمان تو پر می کشید
راه به راه آینه سر می کشید
سهم تو از آمدن گل چه بود
باغ جهان غیر تخیل چه بود
چیست جنون آنچه شنیدیم ما
وهم همان است که دیدیم ما
******
شاهین شرافتی :
این بار هم ستاره ی تو آسمان من
جولان خاطرات خوشت در جهان من
من آنقدر درون تو گم می شوم که باز
دیگر کسی نیافته باشد نشان من
اما همیشه تلخی ابهام و شک و ترس
چون دشنه ای نشسته پشت گمان من
یعنی به گور می برم این آرزو که کاش
من تا ابد برای تو باشم و تو آن من ؟
اما تو مال هیچ کسی نه نمی شوی
این حرف را ندیده بگیر از زبان من
******
نیلوفر امینی فر :
در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .
کلامی در فاصله دو نگاه بی آنکه آوایش حریم نازک سکوتمان را بشکند .
چه صادقانه سخن گفتیم .چه عاشقانه خندیدیم و چه کودکانه اخم از چهره گشوده ایم .
کدام فریب از میانامان گذشت ؟
ای کاش لب نمی گشودیم . چگونه گاه سخن سکوت را به هم می ریزد و علاقه را کم می کند .
در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .
کلامی در فاصله دو نگاه و تمام موج های من ایستادند تا به تو سلام کنند .
******
گلاره عباسی :
تو را که می بینم ترجیح می دهم به هر دلیلی دوستت داشته باشم
تو را که می بینم یادم می رود بهتر است آدم ها عاشق نباشند و به هر بهانه به اطرافیانم یاد آوری می کنم تو بهترینی و کنار علامت ؟ هایشان زندگی مسالمت آمیز می کنم .
تو را که می بینم به جمله باداباد اعتقاد راسخ پیدا می کنم و دلم می خواهد بلند فریاد بزنم :
قد حوا نمی رسید تمام سیب ها را من خواهم چید .
******
امید زندگانی :
به عکس ساده اش نگاه می کنم . ایستاده ، بی قید و جست .
چشم می بندم . عطرش مثل حباب های کوچکی می آیند .
میان آن همه خاطرات معمولی ، لحظه ای جان می گیرم .
من حاضرم ادعا کنم عطرها صاحب سبز ترین خاطره های طبیعی اند .
حالا لحظه ای مانده است میان گذشته های دور . گذشته هایی که نه می آیند و نه می میرند و هیچ وقت عادی نمی شوند .
از من بپرسی می گویم در این عکس به من علاقه مند بودی و عطر آن روزت عطر رودربایستی و عشق بود .
هرگز آن روز را از من نگیر .
اینجا ایران است رادیو 7