یکتا ناصر

شب ساکت و برفی ته کوچه تک و نتهاست

با تموم انتظارش چشم به راه صبح فرداست

به سپیدی خیره مونده با دوتا چشم زغالیش

میخواد آسمون بخنده توی فردای خیالیش

توی تن خسته و سردش دونه های برف می شینه

اگه آدمک بخوابه خواب خورشید و می بینه

عشق خورشید توی قلبش داره آشیون میسازه

نمی دونه پای این عشق باید عمرش و ببازه

نمی دونه چتر آفتاب هستیشو ازش میگیره

آب میشه تو دست خورشید توی تنهایی میمیره

صبح فردا ته کوچه ساکت و سرد و خالی

اون طرف تر توی برفا مونده چشمای زغالی

*******

محمد حسین امیدی ( گوینده ) :

به شب های بی ستاره قسم که هنوز باور دارم هیچ شبی برای من بی ستاره نیست حتی اگر دستی تمام ستاره ها را در خرجینش بریزد و ببرد و در ته دور ترین غارها پنهان کند . دستش به تو نمی رسد . از همان روز که شناختمت ، می دانستم که تو همان اتفاقی که هزاران سال پیش از من و بعد از من تکرار می شوی و هیچ وقت تکراری نمی شوی .

انتظار پنجره ای بود روبه روی همه ی آرزوهایم ، پنجره ای که رو به آشتی کنان دوباره پروانه و باغچه باز می شد . انتظار ، همه ی سهم من از تو بود ، از همان روز نخست . من به انتظار گره خوردم . روزی که پنجره را شناختم .

شب که می رسد دلهره می گیرم خوابم نمی برد . می ترسم از این همه تاریکی و این همه یأس . شب که می رسد انگار همه ی غم های جهان در دلم آوار می شود و درست در آخرین لحظه به یاد می آروم که راه شیری از آسمان خانه ی من نیز می گذرد .

*******

بهروز پناهنده :

مگر می شود از هفت سالگی تا هفتاد سالگی مدام جریمه شد ؟ نه ! هرگز جریمه هایم را کامل ننوشتم . ولی بهراحتی یک دانش آموز ناخلف ، حرص معلم هایم را در آورده ام .

جریمه که می شویم یادمان می آید چقدر قیافه 18 بهتر از 20 بود یا چقدر صد آفرین بهتر از هزار آفرین بود . چقدر اخراج از کلاس کیف می داد و چه بازیگوشی هایی در حیاط مدرسه منتظر ما بود .

مگر می شود از هفت سالگی تا هفتاد سالگی جریمه شد ؟

و جواب این است : می شود .  وقتی قانون ها تورا نادیده بگیرند و تو قانون ها را ، احتمال جریمه بالاست .