گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
علیرضا معینی :
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود / آنچنان پای بلغزد که مشکل برود
دلی از سنگ بیاید به سر راه وداع / تا تحمل بکند آن روز که محمل برود
اشک حسرت به سر انگشت فرو می گیرم / که اگر راه دهم غافله در گِل برود
موجم این بار چنان کشتی طاقت بشکست / که عجب باشد اگر تخته به ساحل برود
نه عجب گر برود قافله صبر تو نیست / پیش هر چشم که ان قد شمایل برود
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست / مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
روی بنما که صبر از دل صوفی ببری / پرده بردار که هوش از سر عاقل برود
سهمی از عشق نباشد چه کند ملک وجود / حیف باشد که همه عمر به باطل برود
*******
شاعر : سعید بیابانکی :
بی رحمی است اینکه نخواهی ببینمت / می دانم اینکه چشم به راهی ببینمت
گیسوی خویش یله کن بافه بافه کن / تا ماه تو میان سیاهی ببینمت
در شـام من ستـــاره دنبالـه دار باش / چرخی بزن که نامتناهی ببینمت
در چــاه سینــه غافـل چــه می کنی / بیرون بیا کبوتر چاهی ببینمت
در غرفه های نقش جهان چون صدا بپیچ / تا درشکوه و شوکت شاهی ببینمت
چندیست خـو گرفتـه دلــم با ندیدنت / عمری نمانده است الهی ببینمت
*******
کتاب زخمه : مریم جعفری آذرمایی
واکنم پیرهنم را که تن را بکشم / تن پنهان شده پیرهنم را بکشم
مرد بی حوصله ای توی تنم هست ولی / دشته ای نیست به دستش بدنم را بکشم
وطنم خاک ، تنم خاک ، چه فرقی دارد / که تنم را بکشم یا وطنم را بکشم
قلمی هست که بر آینه خطی بکشم / خنجری نیست که عکس بدنم را بکشم
بدنم عکس خودم بود که در من افتاد / شده بودم که نمی شد شدنم را بکشم
چه فرقی دارد که تنم را بکشم یا وطنم رابکشم
*******
سودابه امینی :
غروب دیگریست و گریه مهلتم نمی دهد
تو در نگاه من
در آب شسته تر بر آمدی
دو سوی چهره ات به سرخ سیب و سیل سیلی آشناست
تو را به شکل شعله می کشم
و برف روی باور زمین نشیته است
و قلب من پر از نشان دوستی و زخم خنجر است
*******
رفتیم به سوی تنگه دل / با دختر پادشاه بابل
شد آینه ذورق دل ما / در باغ معلق دل ما
باز جنگل عشق جاده تر بود / انجا پر نذگس و سحر بود
ناگه پریان ظهور کردند / بر نیلبکان عبور کردند
گفتم به حساب آر ما را / گفتا تو ادم شمار مارا
گفتم چه کنیم گاه گاهی / گفتا که پیاله نگاهی
گفتم ره دوست گفت بی سوی / گفتم که چقدر گفت یک موی
گل غنچه شکوفد ار لبانت / قربان تکلم زبانت
برخیز و بهار را صدا کن / چرخی زن و قفل غنچه باز کن
از بس نگه تو شد خون ما / می چکد از تکلم ما
باز آی بهار رفته از رود / بر شانه ی این شب مه آلود
ما نسل ترانه های زردیم / یک مشت فراق دوره گردیم
ما چشم به راه راه ماندیم / آواز نخوانده باز ماندیم
خون پنجه به پنجه تیغ می زد / در دره کمانچه جیغ می زد
در خوب درخت ذره ای بود / روی لب گرگ بره ای بود
شب رو به افق پیاده می رفت / روباه به سمت جاده می رفت
از پرسه ی نرگسی اثر نه / از رد شقایقی خیر نه
شب سیلی برگ بود در باغ / دشنام تگرگ بود در باغ
تو خواهر خشک سایه ای عشق / لب باز نکن محالی ای عشق
ای عشق تو حیرتی غریبی / ببری و غرال می خریدی
بر اوج تو پر زدن محال است / خورشید ز حیرت تو لال است
ای آتش دامن زبانه / ای ورد زبان رودخانه
دامان تو معبد طلاقیست / عشاق شدند و عشق باقیست
اینجا ایران است رادیو 7