محسن بهرامی :

چتری ندارم که در روزهای بارانی مهمانت کنم که سرپناهت باشم . از روزی که گفته ای عاشق بارانی ، من نیز زیر باران رفتم بی چتر ، بی سر پناه و همان جا ایستادم ، صرف کردم . فکر نمی کردم انتظار زیر باران می تواند تا امتداد همین لحظه که ساده از مقابلم می گذرد ادامه دار باشد . ایستاده ام و باران با من بی چتر ، دست رفاقت داد. تو نیامدی . من دیگر نه تو را داشتم نه چتر را . باران را داشتم که بی وقفه می بارید و انتظار را که مرا می شناخت و چتر فرسوده ام که سالها بود که باز نشده بود . برای من شعر می گفت . قصه می خواند . منی که فراموشش کرده بودم . چون تو ، باران را دوست داشتم . دیر دریافتم اما به هیچ کس نگفتم . دیر دریافتم که تو باران را دوست داشتی ، چون همیشه زیر چترت نیز باران می بارید .

شعر چرکنویس:         

بزرگترین گناه من ای شاهزاده دریا چشم ، دوست داشتن کودکانه تو بود

کودکان عاشقان بزرگند

نخستین و نه آخرین اشتباه من زندگی کولی وارم بود

آماده بودم برای حیرت از عبور ساده شب و روز

و برای هزار پاره شدن در راه دوست داشتن

تا از آن پاره ها شهری بسازم

و آن گاه ترکت کنم

لغزش من دیدن کودکانه جهان بود

اشتباهم بیرون کشیدن عشق از سیاهی به سوی نور

و گشودن آغوشم همچون دریچه های دل

به روی تمام عاشقان

باغ :

آن هنگام که دوستت می دارم

بارانی سبز باریدن می گیرد

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی رنگارنگ

از مژگانم گندم می روید

انگور ، انگور

لیمو و ریحان

آن هنگام که دوستت می دارم

ماه از من سر می زند

چشمه های جوشند

و پرندگان مهاجر باز می گردند

وقتی به قهوه خانه می روم

دوستانم مرا باغی می پندارند

*******

فرناز رهنما :

من هر دستوری را می پذیرم اما به این دستور زبان که قصد جان ما را کرده بی انگیزه ام .

چگونه توانسته مرا ، تو را از هم جدا کند .

می بینی چه مشکوک است . اصلا چگونه می شود فعل ها را صَرف کرد در حالی که به صِرف حرف زدن ساده خیلی از همین فعل ها روزگارت را ناخوش می کند .

من از معنا خوشم نمی آید. وقتی که به سادگی هرچه را که نمی دانی توجیح می کند و جای ما تصمیم می گیرد . همین نقطه ، هم باید سر خط بگذاریم و هم آن هُل مان می دهد خط بعدی هم باید روبه روی حرفهای تو بگذاریم و مجبورت کنیم که سکوت نکنی .

من تفاوتی بین مفرد و جمع نمی گذارم . مفرد بودن و جمع بودن به ما بسنگی دارد ؛ نه یک کلمه .

من به این دستور زبان دستور می دهم من را از بین همه فاعل ها و مفعول ها ، واسطه و بی واسطه ها بگذارد میان یک پرانتز تا تو مراقبم باشی تا تو خیلی مراقبم باشی .

من از همه ی این ضمیرهای بی هیجان ما را ، تو را دوست دارم .

*******

رشید کاکاوند :

عبدالجبار کاکایی :

به عقل وامونده بگو یه روز تو رو رها کنه

دست از سر تو برداره راهی کربلا کنه

چاره ی عاشقی چیه وقتی لب تشنه میخواد

عقلو نمیشه ببری وقتی که همرات نمیاد

چاره ی عاشقی چیه وفتی دل تو زخمیه

قید تحملو بزن ببین حقیقت با کیه

گیرم که عقلو بردی و رفتی و مستی پا نداد

جواب عشقو چی میدی وقتی که از تو جون میخواد

پرچمو دستم می گیرم دور سرم تکون میدم

از همه دیوونه ترم ، پاش برسه نشون میدم

عشقو بیار تو کوچه ها که عقلمون خونگیه

دهل بزن ، دهل بزن نوبت دیوونگیه

ببین رو بوم خونه ها پرچمای سبز و سیا

علامتا و علما، عاشقا وعاشقیا

لباس قرمز می پوشه یکی ،یزیدش میکنن

یکی امام حسین میشه تشنه شهیدش میکنن

داغ حسین تشنه لب ، زینبُ محزون میکنه

جایی که شمر تعزیه اشکاشو پنهون میکنه

عشقو بیار تو کوچه ها گریه ی مردمو ببین

ابن زیاد بی صفت، طفلای مسلمو ببین

ببین وداع آخرُ ، زمزمه های خواهرُ

چطور به میدون می بره بچه های برادرُ

مثل یه حبه قندی که تو آب چشمه حل میشه

تا لب قاسم میرسه تلخه ولی عسل میشه

پرچمو دستم می گیرم دور سرم تکون میدم

از همه دیوونه ترم ، پاش برسه نشون میدم

 

 ابوالحسن ورزی :

چو زینب دید خیل کوفیان را

جنایت پیشگان تیره جان را

ز فرط خشم وبیزاری برآشفت

دهان بگشود ، با آنان چنین گفت:

که هی پیمان شکن ، مردان بد کیش

پشیمان نیستید از کرده ی خویش؟

فرستادید بس پیغام و نامه

امام خویش را با حرف و خامه

از او دعوت به صد اصرار کردید

برای این سفر وادار کردید

که از مکه به سودای امامت

به کوفه افکند رحل اقامت

به جنگ مردم گمراه آید

برای رهبری از راه آید

خلافت را که حق آن امام است

به چنگ غاصبی، آلوده نام است

از او گیرند با جانبازی و جنگ

کنند اسلام را فارغ از این ننگ

ولیکن او چون دعوت را پذیرفت

به ترک راحت و آرام خود گفت

به او چون آمد از ره ، پشت کردید

به کین او گره در مشت کردید

به پستی نام خود افسانه کردید

شهیدش ناجوانمردانه کردید

کنون گریان شوید از دیدن ما

همه نالید از نالیدن ما

الهی تا ابد گریان بمانید

ز محنت با دلی بریان بمانید

ببینید از جهان، افسرده حالی

نگردد چشمتان از اشک خالی

چو بشنیدند مردم این سخن ها

گشوده شد به تحسینش دهن ها

همه گفتند این گفتار زن نیست

چونین فدرتَ زنان را در سخن نیست

بود گفتار از بس علی وار

تو پنداری علی آمد به گفتار

دروغی زد چو از لب ها گوهر را

به یاد آرد سخن های پدر را

ز گفتاری چنین پر سوز و محکم

علی در دیده ها گردد مجسم

شود تا زینب شوریده،  خاموش

نماید شکوه ی خود را فراموش

بدادند آن سیه دلَ دشمنانش

سر شاه شهیدان را نشانش

به روی نیزه چون سر را عیان دید

تو گویی آخرت را در جهان دید

چو صبر و طاقت او رفت از دست

بزد فریاد و لب را از سخن بست

 

علی موسوی گرمارودی :

مستوره ی پاک پرده ی شب!

ای پرده ی کائنات! زینب!

ای جوهر مردی زنانه

مردی ز تو یافت پشتوانه

ای چادر عفت تو لولاک

از شرم تو شرم را جگرَ پاک

یک دشت شقایق بهشتی

بر سینه ز داغ و درد، کِشتی

افراشته باد قامت غم

تا قامت زینب است پرچم

 از پشت علی ، حسین دیگر؟!

یا آنکه علی ست زیر معجر؟!

چشمان علی ست در نگاهش

طوفان خداست ابر آهش

در بیشه ی سرخ غم نوردی

سرمشق کمال شیر مردی

 حافظ خوانی :

یاد باد آن‌که نهانت نظری با ما بود                رَقَم مِهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن‌که چو چَشمت به عِتابم می‌کُشت              مُعجِزِ عیسویت در لب شکّرخا بود

یاد باد آن‌که صَبوحی زده در مجلس اُنس                  جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن‌که رُخَت شمعِ طرب می‌اَفروخت                  وین دلِ سوخته پروانهٔ ناپروا بود

یاد باد آن‌که در آن بَزمگه خلق و ادب                        آن که او خندهٔ مستانه زدی صَهبا بود

یاد باد آن‌که چو یاقوتِ قدح خنده زدی                       در میان من و لَعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آن‌که نگارم چو کمر بَربستی              در رکابش مَهِ نو پیکِ جهان‌پیما بود

یاد باد آن‌که خرابات‌نشین بودم و مست                    وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

یاد باد آن‌که به اِصلاح شما می‌شد راست                 نظم هر گوهر ناسُفته که حافظ را بود


******

سرّ نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

چشمه ی فریاد مظلومیت لب تشنگان

در کویر تفته جا می ماند اگر زیتب نبود

ذوالجناح داد خواهی، بی سوار و بی لگام

در بیابان ها رها می ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب

پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود