من دلم گرفته ، هرچه می روم نمی رسم
" محمدرضا عبدالملکیان " :
من دلم گرفته
هرچه می روم نمی رسم
رد پای دوست ،
کوچه باغ عشق ،
سایه بان زندگی کجاست ؟
من کلاس چندمم
------
از همان نگاه اولین
از همان زمان که آفتاب
با تو آفتاب شد
از همان زمان که کوهِ استوار آب شد؛
از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا
نگاه تو جواب شد.
روبه روی من فقط تو بوده ای
از همان اشاره٬ از همان شروع
از همان بهانه ای که برگ
باغ شد؛
از همان جرقه ای که چلچراغ شد.
چارسوی من پر است از همان غروب!
از همان غروب جاده
از همان طلوع
از همان حضور تا هنوز
روبه روی من فقط تو بوده ای؛
من درست رفته ام
در تمام طول راه
دره های سیب بود و
خستگی نبود؛
در تمام طول راه
یک پرنده پا به پای من
بال می گشود و اوج می گرفت
پونه غرق در پیام نورس بهار
چشمه غرق در ترانه های تازگی؛
فرصتی عجیب بود
شور بود و شبنم و اشاره های آسمان
رقص عاشقانه ی زمین
زاد روز دل،
ترانه،
چشمک ستاره،
پیچ و تاب رود،
هرچه بود٬ بود
فرصت شکستگی نبود؛
در کنار من درخت،
چشمه،
چارسوی زندگی،
روبه روی من ولی
در تمام طول راه
روبه روی من تو
روبه روی من فقط " تو " بوده ای
********
محمد علی بهمنی :گـــوش تـــلفن کـر
دوستت دارم را
امشب
در گـــوش خـــودت
خــــواهم گفت !
------
با نگاه تو به خودم که نگاه می گنم دوشتداشتنی می شود
مویم سپید شده
دندان هایم ریخته
هنوز هم اما دوستداشتنی می نمایم
پیر چشمی نگرانم می کند
عینکی به شماره نگاه خودت برایم بفرست
------
زمان را که نمی توانم متوقف کنم
گاهی زمان متوقفم می کند
همین امروز شعر در گلوی مدادم ماند
و زمان به تراشیدنی متوقفم کرد
میدانم شاعر باید چند مداد تراشیده همراهش باشد
حیرانم
دلواپس که نباشم
شعر به سراغم نمی آید
*****
کتاب تو از یادم نخواهی رفت : کوروس احمدی
ای همه پنجره ها رو به تو
شهر و ده آشفته ی آشوب تو
کوهِ مه آلودِ پر ابهام من
عشقِ پرآوازه ی گمنامِ من
کاش دلم پیش شما بود و بس
آنطرف پنجره ها بود و بس
من همه ویرانی و حیرانی ام
حک شده این نقش به پیشانی ام
از تهِ دهلیز زمین آمدم
باز به این دوزخ کین آمدم
برف زمینگیرِ زمستان منم.
گم شده در زوزه ی طوفان منم.
سرد و نفسگیر و ترک خورده ام.
زیر تلنبار خودم مرده ام.
مثل نفس های سراسیمه ام.
گم شده اینجا به خدا نیمه ام.
**
عقربه ی ساعت مرگم تو باش
ساعت جان دادنِ برگم تو باش
کی تو به دادِ دل من میرسی؟
باز رهانیـــش زِ دل واپسی
حادثه شو اول تقویم را
خط بزن از دفترِ من بیم را
حادثه اینست که در میزنی
صبح به هرپنجره سر میزنی
حادثه یعنی همه ی چشم تو
قهر، تبسّم، خوشی و خشم تو
حادثه یعنی که تو از گل سری
از همه ی آینه ها بهتری
حادثه یعنی که تکلم کنی
نامِ مرا روی زمین گم کنی
حادثه یعنی که جهان مال توست
هرچه غزل هست همه فالِ توست!
**
ای گل خوش خنده ی آتش تبار
نسبت فامیلیِ من با بهار
چشم تو سرمنشاء انگور هاست
ساقیِ هر روزه ی مخمور هاست
ای گل نیلوفر بودایی ام
پیچکِ پیچیده به تنهایی ام
مطلع هر شعر، تماشای توست
پای غزل ها من امضای توست
پیرهنت بافته از ابر و نور
گل زده بر دور و برش از بلور
ای زِ بهشت آمده ی خاکی ام
آدم خاکی، تن افلاکی ام
تو گلِ گلدانِ اتاقِ منی
شعله ی مادامِ اجاقِ منی
وسوسه ی گندم و سیبم تویی
آنکه دهد باز فریبم تویی
باز به من معنی ِ بودن بده
فرصتِ از عشق سرودن بده
اینکه نباشی به خدا دلهره است
یخ زدنِ پنجره ها فاجعه است
**
بی خبر از دغدغه و اظطراب
بندِ دلِ نازکم امشب بتاب
جاده ی طولانی و پرپیچ و خم
باز رساند دونفر را به هم
میرسی و شب همه شب روشن است
هرچه خوشی هست همه با من است.
********
کتیبه های جیبی : احسان افشاری
افسوس دو تا قناری دلداده
اسباب قرارشان نشد آماده
موضوع فراتر از قناریست رفیق
این بار کلید در قفس افتاده
------
ای کاش فریبی به سرابم ببرد
تا کشف دقیق های نابم ببرد
یا روی درخت سیب بیدار شوم
یا زیر درخت کاج خوابم ببرد
-----
حیف تو خواب قشنگ عصر گاهی هستی
پلکی بزنم تمام خواهی شد حیف
چون می نگرم به کار عالم بهتر
هر مسئله چند وجه دارد در بر
از منظر شعر آه بیچاره درخت
از منظر جبر آه بیچاره تبر
اینجا ایران است رادیو 7