علیرضا معینی:

در خویش دارم گاهی نگاهی

ره می سپارم در کوره راهی

حیرت وزان است در تار و پودم

در چنگ بادم چون برگ کاهی

ای من! محال است تا او رسیدن

تا ذره ذره از خود نکاهی

دیشب که حیرت طوفان به پا کرد

در خود خزیدم از بی پناهی

مصحف گشودم این آیت آمد:

می بینی او را خواهی نخواهی

*********

از امشب کمی روشنایی بگیر

برو یک دل روستایی بگیر

اگر زخم داری فراموش کن

اگر آه برخاست خاموش کن

کتابی فراهم کن از برگ آب

بخوان زیر نورانی ماهتاب

صفایی زحوض طراوت بگیر

وضویی به قصد طراوت بگیر

به گلخانه های نهانی برو

به زیر درخت جوانی برو

ببین حاصل ضرب آه تو چیست

در آیینه جمع نگاه تو چیست

در ایوان شب سور و سات تو چیست؟

گل سرخ در خاطرات تو چیست؟

چه رنگ است شبهای دریای تو؟

گیاهِ چه روید به صحرای تو؟

کجاهاست اتراق تنهایی ات؟

چه مرغی ست در باغ لالایی ات؟

هیاهوی خواب تو در بادهاست؟

و یا در درون تو فریادهاست؟

چه مقدارَ تن، خرج جان می کنی؟

کجا جسم خود را روان میکنی؟

دعای بلند قنوت تو چیست؟

بگو بر زبان سکوت تو چیست؟ 

*******

بهنام تشکر :

یه روز ازم پرسید چرا هیچ وقت لبخند نمی زنی ؟

این سوال مثل یه مشت خورد تو صورتم . یه ضربه محکم که انتظارشو نداشتم  .

 لبخند فقط مال پولدارهاست . من توان مالیشم ندارم .

حتما برای اینکه لجم و دربیاره شروع کرد به خندیدن . لابد فکر می کنه من پولدارم .

صندوق شما همیشه پر از اسکناسه . کسی رو نمی شناسم که در عرض روز اینقدر اسکناس ببینه .

گفت : اما من با این اسکناسا باید تا آخر ماه ، پول جنسا و اجراه رو بپردازم . می دونی چیز زیادی باقی نمی مونه .

اون وقت بیشتر خندید . مثه اینکه میخوات کفر من و دربیاره .

گقت : نه اشتباه می کنی این لبخند که خوشبختت می کنه .

*****

امیر حسین آرمان :

اگر نبود این فاصله ها ی تاریک میان ستاره ها ، هیچ شوقی به بالا نمی خواند نگاهم را .

اگر نبود این فاصله ها ی تاریک میان ستاره ها ، شهابی نمی گذشت و رابطه ها گم می شد .

اگر فاصله ی تاریک میان ما نبود ، دلتنگی هایم همه بیهوده بود و شعرم در همین چند قدمی وا می ماند .

ببین فیلسوف شده ام . برای آنچه که نبود .

اگر نبود آسما ، چگونه پرنده ها پرواز می کردند و بالنها می رفتند .

ببین که چقدر حرفهای خالی پرند .