علیرضا معینی :

مهتاب پیاده بود در کوه

مه، راه گشوده بود در کوه

مهتاب به برکه منتشر بود

صحرا سرچشمه منتظر بود

همرنگ نسیم بود صحرا

از نقش گلیم بود صحرا

در دامن تپه ، چشمه ی ماه

از خانه به خانه یک قدم راه

شاید درِ خلسه باز باشد

یک فاخته در نماز باشد

احساس ترانه میکنم من

در خویش جوانه میکنم من

من کبک شدم تو راشنیدم

آهو شدم از تو پر کشیدم

ناگاه سپیده بر تنت ریخت

یک پنجره گل به دامنت ریخت

هر سو اثر گلوله ی گُل

رگبار گرفته بود بلبل

ما هر دو سوار باد بودیم

بر گُرده ی بامداد بودیم

تو رفتی و اشک ما افتاد

جنگل ز پی ات به راه افتاد

******

علیرضا معینی :

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد

دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد
گه پیر و جوان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد
آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم

از دیده عیوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد

حقا که هم او بود کاندر ید بیضا
میکرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر کیان شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر تفرج

عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد
تسبیح کنان شد

بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت
هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد

منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت
آن دلبر زیبا

شمشیر شد و در کف کرار بر آمد
قتال زمان شد

نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق
در صوت الهی

منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد

رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید
منکر مشویدش

کافر بود آن کس که به انکار بر آمد
از دوزخیان شد

******

علیرضا معینی :

تویی که عطر پونه رو دوس داری

قناریای خونه رو دوس داری

مثل تموم مادرای شرقی

قصه ی عاشقونه رو دوس داری

سر می ذاری به شونه ی آسمون

گریه ی بی بهونه رو دوس داری

گرچه دلت گرفته از زمونه

مردم این زمونه رو دوس داری

به شونه هات صلیب رنجه اما

زخمای روی شونه رو دوس داری

نشون به اون نشون که خیلی وقتا

یه حس بی بهونه رو دوس داری

*******

حامد عسکری :

چه شبها که تو بارون بهاری

نشستی اسممو تکرار کردی

چقدر با اون صدای گرم و معصوم

نماز صبح منو بیدار کردی

تو این دنیای اغلب تلخ و دلگیر

چقدر خوبه که با هم بد نبودیم

تصور کن چه آغاز بدی بود

اگه ماه عسل مشهد نبودیم

تو انگشتر فیروزه و باز

قنوت ساده و راز و نیازت

من و سنگینی یه بغض مسموم

من و بوییدن چادر نمازت

زمستون میشه دنیام تو نباشی

زمستون گفتمو دستام یخ کرد

ببخش از اینکه گاهی دیر کردم

ببخش از اینکه گاهی شام یخ کرد

هنوز حرف نگفته خیلی مونده

هنوز شعر نخونده خیلی دارم

تو این گنجشکای معصومُ بشمار

منم می رم 2 تا چایی بیارم

*******

نیوشا ضیغمی : (شاعر : علی اصغر داوری )

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

*******

سپیده خداوردی ( بخشی از شعر هوشنگ ابتهاج )

عشق آتش به سینه داشتن است

دم همت برو گماشتن است

عشق شوری زخود فزاینده ست

زایش کهکشان زاینده ست

تپش نبض باغ در دانه ست

در شب پیله رقص پروانه ست

جنبشی درنهفت پرده جان

در بنِ جان زندگی پنهان

زندگی چیست؟ عشق ورزیدن

زندگی را به عشق بخشیدن

زنده است آنکه عشق می ورزد

دل و جانش به عشق می ارزد