بهنام تشکر :

آقای خیام ما امشب اینجاییم تا بگوییم از داشتن شما تا چه اندازه خوشحالیم .

ما با شما آقای خیام جهان را به شوخی می گیریم . غصه ها را می رانیم و به غم می گوییم دورتر بایستد ، ان سو تر برود و بگذارد جهان به کام ما بگردد.

هر گاه غصه می خواهد پا بگذارد به حیاط خانه ی ما ، می رویم روی ایوان ، می ایستیم و این رباعی شما را به یاد می آوریم :

از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز بافته وجود ما پودی کو

در چنبره چرخ جان چندین پاکان

می سوزد و خاک می شود دودی کو

***

ابر آمد و باز بر سر سبز گریست

بی باده ارغوان نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

حرفهایتان ، آقای خیام بوی گل می دهد . بوی گلهایی که آدم را مست می کند . مستانه ترین مستی دنیا . هر وازه تان انگار یک درس است . نه آن درس علوم که از آن می گریختند و می گریزیم . درسی که با جانمان در می آمیزد و دستمان را می گیرد، تا هروقت دلی به غصه لرزید، سخت نگیریم کار جهان را و شما ما را نزدیک می کنید به خودمان ، به جهانمان . دستمان را می گیرید و می نشانیدمان روبه روی آیینه ی هستی که در انتهایش خدا ایستاده است . آن دورها را نشانمان می دهید و دوباره می گویید این جهان آن جهانی نیست که آدمی در اندوهش اندوهگین شود . 

شما بودید که سرودید:

 از آمدنم نبود گردون را سود / وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

از هیچکسی نیست دو گوشم نشنود / کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

دم را باید قنیمت شمرد . نفسی است . می آید و می رود. در میان این آمدن و رفتن ، زندگیست که معنا می یابد .

چون بلبل مست راه دربستان یافت / روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت / دریاب گه گور رفته را نتوان یافت

ما درین عمر رفته نایاب ، عشق را می جوییم . این همه کتاب و مسئله را رها می کنیم و به مهربانی می اندیشیم .

سپاس گذاریم آقای خیام .

*******

لاله اسکندری :

اولین بار زار زار گریه کردم ، به خاطر ماهی کوچولوم که دلش از دریا بزرگتر بود .

نمی خواستم قصه به این ترتیب تموم بشه . کوچیک بودم . دبستان می رفتم .

دلم کوچیک بود . مثل ماهی کوچولو که آخر قصه آخر زندگیش بود و من طاقت نیاوردم و زار زار گریه کردم .

ماهی سیاه کوچولو دیگه قهرمان رویاهام بود. شبا خوابشو می دیدم . تو بیداری به یادش بودم .

اصلا دلم می خواست ماهی سیاه کوچولویی باشم که از هیچ چیزی نمی ترسه و دلشو به دریا میزنه و هیچ وقت از این تقدیر ناگزیر پشیمون نمیشه .

ماهی سیاه کوچولو با پشیمونی بیگانه است .

سالها گذشت . من بزرگ شدم و ماهی سیاه کوچولو خاطره شد . کتابی شد تو گوشه انبار خونه . که اگه بعد مدتها قصد جا به جایی خونه رو نداشتم ، برای همیشه از خاطرم می رفت .

امروز دوباره پیداش کردم . دوباره خوندمش و زار زار گریه کردم .