دل آب می شکند
شاهین شرافتی :
یکی بود . یکی نبود . مشکل از مانیست . مشکل از افسانه هاییست که از کودکی برایمان تعریف می کردند . از همان موقع هم درگوشمان می خواندند : یکی بود . یکی نبود . انگار می خواستند از همان کودکی بفهمیم معنی بودن ها و نبودن ها . آن که بود خدا را داشت و آن که بند وخدا پشت و پناهش. و طفلک کلاغ بیچاره ای که تا آخر پای قصه می ماند و باز هم به خانه ی اخری نمی رسید .
می بینی ! افسانه ها از همان ابتدا نامرد بودند . پس چرا ما دنبال ساختن افسانه ها بودیم ؟
مشکل از ما نیست وگرنه من از هفت خوان رستم هم گذشتم . بی هوا به دل آتش زدم . به امید مثل های قدیم که می گفتند : آخر شاهنامه خوش است .
آن روزها انگار ضرب المثل ها هم دروغ می گفتند . ما که به این بودن ها و نبودن ها عادت کردیم . آن زیرگنبدی که ابتدای داستان می دانستیم کبود است.
*******
گلاره عباسی:
انعکاس من در شیشه ماشین آرام و بی صدا .
چرا من مثل او آرام نیستم . او فقط دارد به من نگاه می کند . یعنی آنقدر تنها شدم که حتی انعکاسم هم از حالم خبر ندارد . چرا اینقدر بی قراری و آشوب را که در دلم دارم در چهره اش نمی بینم . هیچ اثری از من پیدانیست . دلم می خواهد دستم را به طرفش دراز کنم یا حداقل اگر رویم رابرگردانم با دستش روی شانه ام بزند . یعنی من واقعا مشکل این انعکاس هستم . این کدام خود من می تواند باشد که با من بیگانه است. انگار اصلا دلش برای خود تنهایش نمی سوزد.
انعکاسم در آسمان ، محو و در خاکستری زمین نمایان می شود . معلوم است که ماندنی نیست . می ترسم . می ترسم شاید سوار انعکاس یکی از ماشین های خیابان شود و برود و دیگر نبینمش .
*****
وحید رونقی :
آب هم با تمام زلالیش گاهی شرمسار می شود . آب هم گاهی پاسخی ندارد . نمی داند چرا . آب هم دلش می گیرد . بغض می کند . گاهی در برابر عظمت و ایثار ، طاقت نمی آورد وقتی که می بیند مردی با تمام خستگی اش ، با تمام تشنگی اش از کنارش عبور می کند و حتی کف دستی از آن نمی نوشد تا تاب و توان دوباره ای بیابد . مردی که دلش را ، دل دریای اش را ، در خیمه ها جا گذاشته و لب های خشمگینش ، گلوی تشنه اش را به مردانگی اش می سپارد تا جرعه ی نخستین را به کودکان منتظر برساند . درست در همین لحظات ، آب بغض می کند و تاب نمی آورد . دل آب می شکند ، در حسرت آن لبی که نخواست در آخرین ثانیه ها هم پیمانش رابشکند .
******
کیوان ساکت اف :
خسته نمی شوی اگر برایت درد دل کنم ؟ یک شکایت شاده . از یک روز خوب که قرار است از خاطره های ماندگارم باشد ولی .
خسته نمی شوی اگربگویم روزی که ایران به جام جهانی صعود کرد ، وقتی که من هم مثل همه برای ابراز شادمانیم به خیابان رفتم ، وقتی که همراه مردم ،ایران ، ایران می گفتم ، وقتی دلم با شوق می تپید . می خواهی تمامش کنم اگر حوصله نداری ؟ بگویم ؟
خب . منم خسته می شوم . مثل همه . تشنه می شوم . آن هم در یک غروب دم کرده خرداد ، که یک دنیا فریاد از سر شوق کشیده باشم . مثل همان پسر بچه 4-5 ساله، که همراه پدر و مادرش بود و از تشنگی شکایت می کرد . می دانم ساده ترین کار این بود که یک بطری آب بخرم . خب ، من هم همین کار را کردم . پدر و مادر همان کودک هم همین کار راکردند . آن خانم میانسال چادری هم همین طور؛ و چند نفر دیگر که خسته بودند و تشنگی امانشان را بریده بود .
ولی دلم گرفت . می گویم چرا . کمی صبر کن . آخر به یاد آوردنش شادی آن روز را کمی مکدر می کند .
آقای محترم که پشت پیشخوان ایستاده بود لبخند زد و در پاسخ به درخواست ما گفت : آب معدنی ؟ بله . اما... می دانید هربطری ...2500 تومان . همین بطری کوچک را می گفت . می دانست که تشنه ایم . یکی دونفر سر تکان داندند . من از مغازه خارج شدم و کودک را ... نمی دانم . اما ... نه . بگذار تمامش کنم . دامه دادنش چیزی را عوض نمی کند . شایدم عوض کند . شاید یک لحظه آن آقای نسبتا محترم پشت پیشخوان ، به یاد ان روز بیفتد و تصمیم بگیرد،گاهی مثل آب باشد . زلال . مثل آب ، مهربان .
******
صبا راد :
تمام خاطرات تو را مرور می کنم . درست از همان لحظه که انتظارش را داشتم و اتفاق نیفتاد. درست از همان لحظه که روی تمام داستان هایم آب پاکی را ریختی و اسم خودت را پاک کردی.
اسمت پاک شده است از تمام روزهایم . باور می کنی . خودم راحت باور کردم تو را نمی دانم . من تمام حرفهایم را در گلویم خفه کردم و با همین لیوان ، فروبردمشان . آن هایی هم که تا نک زبانم بالا آمدند را از یادم بردم . حالا خیلی راحت تر می توانم با تو صحبت کنم . دیگر ازسرم گذشته است . فقط فقط یک لحظه خوابیدم و تمام دنیایم را آب برداشت و تو را برد . برد تا دوردست ترین نقطه ذهنم. کلی حرف نگفته دارم . کلی حرف که نمی شود گفت و باز هم باید با این لیوان آب مشکلم حل کنم . می بینی. نیمه خالی لیوان حرف های نگفته من به توست و نیمه پرش حرف هاییست که هنوز روی دلم سنگینی می کند . حالابازهم بگو اینقدر به نیمه خالی نگاه نکن . مگر می شود . من کلی حرف برای گفتن دارم . کلی حرف . اما باید فراموش کنم . من یک دنیا حرف برای نگفتن دارم .
اینجا ایران است رادیو 7