بهگوش شب بخوان امشب تمام ماجرایم را
استاد معینی :
شعرهای صائب اصفهانی
هر خار این گلستان، انگشت رهنمایی است
هر شبنمی در این باغ،جام جهان نمایی است
هر غنچه خموشی، مکتوب سر به مُهری
هر بانگ عندلیبی آواز آشنایی است
آیینه خانه دل از رنگ گر بر آید
هر برگ سبز این باغ طوطی خوش نوایی است
آوازه طلب را خضری است هر سیاهی
کشتی شکستگان را هر موج ناخدایی است
تا نور حسن مطلق گوهر فروز خاک است
هر جغد بی پر و بال در چشم خود همایی است
با دستگاه فردوست یک باغبان چه سازد
هر جزء حسن او را مشاطه جدایی است
تا عشق سایه افکند بر خانه تو «صائب»
مشتاق ناله توست هر جا که خوش نوایی است
***
چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما
باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما
ناله ما حلقه در گوش اجابت می کشد
کز سحر خیزان آن صبح بناگوشیم ما
نامه پیچیده را چون آب خواندن حق ماست
کز سخن فهمان آن لب های خاموشیم ما
بی تأمل چون عرق بر روی خوبان می دری
چون کمند زلف گستاخ بر و دوشیم ما
****
محمد علی اینانلو :
بهگوش شب بخوان امشب تمام ماجرایم را
بخوان تا بشنود مرغ شبانگاهی صدایم را
من از یک راه بیبرگشت، از یک شهر میآیم
که گم کردم درون کوچههایش ردّپایم را
مرا بیرون ببر از از این خیابانهای طولانی
که دلتنگم کنار چشمههای روستایم را
بیا تا زود بگریزیم کز این شهر دلگیرم
فقط آهستهتر تا من بپوشم گیوههایم را
برایم نی بزن چوپان که شب سنگین و یلداییست
بزن تا لحظهای پیدا کنم دردآشنایم را
مپرس از من چرا بر روستایت بازمیگردی
بیا در راه میگویم برایت ماجرایم را
اینجا ایران است رادیو 7