مجید واشقانی :

روی یک برگه کوچک در پیراهنم ، روی صفحه اول محبوب ترین کتابم ، روی دفترچه یادداشتی که همیشه همراه دارم و یا روی کاغذ کوچکی که روی در یخچال چسبانده ام ، شایدهم در تمام صفحه های تقویم جیبی ام بنویسم : من بزرگ شده ام . از همین امروز .

این جمله ها را یادداشت می کنم تا فراموش نکنم بزرگ شده ام . آدم وقتی بزرگ شد دیگر به گربه ی همسایه سلام نمی کند . برای پرندگان روی درخت دست تکان می دهد و نگران حال و روز قناری داخل قفس نیست . یادم هست یک جا نوشته بود آدم وقتی بزرگ شد تازه یاد دستهایش می افتد که در کوچه پس کوچه های کودکی جا گذاشته بود . تازه یادش می آید چشمهایش را گم کرده ولی افسوس که آن موقع خیلی دیرشده . فردای آن روز همه او را به خاک می سپارند و می گویند:من هم از امروز بزرگ شده ام . اما یادم می ماند که گاهی زندگی احتیاج دارد بچگی کند .

 *******

محمدرضا یزدان پرست:

خنده ی عاشقانه را در سبد سلام کن

پیرهن دریچه را پُر ز گل کلام کن

آه! عروس شیشه ها، سوگلی همیشه ها

زورق آفتاب را آیینه ی پیام کن

آیش بیشه ی ازل، باغ صنوبر غزل

تا که قصیده بشکنی ناز کنان قیام کن

نور خیال می چکد، شعر زلال می چکد

ای ز سلاله ی صدف ،ناله ی گوش، جام کن

گستره ی پگاه را، باغچه ی نگاه را

مثل چراغ سرخ گل، شعله ای از خرام کن

صبح شو، آفتاب شو، روشنی شراب شو

قفل حصار شب شکن، خواب به من حرام کن

روح هزار و یک شبی، بانوی قصر مطلبی

قصه ی تازه ای بگو ، شرح کهن تمام کن

صید ستاره دانه ام، مرغ فلک ترانه ام

خرمنی از گلابتون بر سر شانه دام کن

گیسوی لطف تاب ده، حرف مرا جواب ده

دسته گلی به آب ده، پیش بیا سلام کن