منصور ضابطیان:

سالهای بعد یعنی کی؟ یعنی کدام 5شنبه ی تابستان که تو باز به یاد من بیفتی و در ساعت 11 تصویر یک لیوان آب خنک تو را پرتاب کند به یک 5 شنبه ی تیر ماه که منتظر بودی کسی را ببینی ، کسی که قرار بود خاطره ات باشد تا هر وقت که ساعت 11 بار نواخت به یاد من بیفتی در سالهای بعد که نمیدانم چقدر دلم برایت تنگ شده است من که تمام 5 شنبه ها را به ساعت 11 بدهکارم؛ 5شنبه هایی که قرار است در آینده که نمیدانم یعنی کدام آینده ی محتوم، خاطره ات شود. مثل دیروزهایی که امروز خاطره اند. مثل امروز که همان سالهای بعد روزهایی ست که رفت و من نمیدانم که امشب چرا اینقدر دلواپس سالهای بعدم که مبادا از یاد تو بروم و هیچ طلسمی در ساعت 11 شکسته نشود! فراموش شدن تلخ ترین کابوس زندگی من است. سالهای بعد میدانم همین که عقربه های ساعت روی عدد 11 آرام گرفتند تو از خودت می پرسی : آیا من هنوز منتظر کسی هستم؟! و من مثل همیشه رو به آینه می گویم : سلام!

شعر مخاطبان رادیو 7 :

وحید رشیدی:

عجب شوری ست در آواز چشمت

چه شیرین می زنی با ساز چشمت

نگاه مانده ام ای کاش میشد

شبی همسایه ی پرواز چشمت!

و با هر تار دل پر میزدم تا

به اوج گوشه ی شهناز چشمت

نگاه اولت در خاطرم هست

نگفتی چیست آخر، راز چشمت!-

که از مضراب های زخمه هایش

گمانم دل شده جانباز چشمت

دلم تا ریخت از وزن نگاهت

غزل شد قافیه پرداز چشمت

شب و روزم دو مصرع استعاره است

و پلکت پرده ی ایجاز چشمت

سیاهی در سپیدی، موج در موج

بریزد ابر باران ساز چشمت

که می گویند این سرفصل عشق است

و می گویم که هست اعجاز چشمت

************

حسن اسدی- متخلص به شبدیز

من خاکَ سرشتِ آتشَ آمیزم

لبریزترین پیاله یعنی من

از خاطره از شراب لبریزم

این پیر هزار ساله یعنی من

من شیره ی جان تاک میدوزم

در هاله ی اضطراب می نوشم

در تاب و تب سکوت می جوشم

در نای سکوت ، ناله یعنی من

زانو زده در دل فراموشان

تندیس نفیسی از قدح نوشان

در چینک قرن سرد خاموشان

گویایی استهاله یعنی من

در تنگی دخمه ی نفس گیرم

هر لحظه هزار بار می میرم

زنجیر، تنیده روی زنجیرم

زندانی تنگ،چاله یعنی من

چونان افق نگاه غمبارم

از گریه انتظار سرشارم

بر چهره ی زرد عشق می بارم

بر چهره ی زرد ، ژاله یعنی من

هر دم که خزان قیامتی انگیخت

صد مرغ ز دار شاخه ای آویخت

هر لحظه که مرگ ،خنجری آهیخت

بر خاک، فتاده لاله یعنی من

از دفتر خاطرات خود برکن

آهسته مچاله کن به دور افکن

ای پنجه ی روزگار ، ای دشمن!

چرکین،ورق مچاله یعنی من