شبی با استاد داوود رشیدی ( قسمت 2 )
رسول صدر عاملی :
گلهای داوودی :
گلها همیشه پژمرده می شوند . له می شوند . فرقی ندارد توی باغچه یک پارک باشند یا روی قالی یک خانه . گلها برای پرپر شدن به میدان آمدند . به میدان جنگ . جنگ بین آدم ها ، زمینی ها . آدمها فکر می کنند گلها فروشی اند . فکر می کنند گلها را می شود با پول خرید . آدمها اشتباه می کنند . آدمها همیشه اشتباه می کنند . جای گلها توی گلدان ترک خورده ی حیاط خلوط نیست . جای گلها توی مغازه گل فروشی نیست . جای گلها حتی توی گلخانه نیست . گلها باید سرجای خودشان بایستند . باید ریشه داشته باشند و وقتی تشنه می شوند روبه آسمان کنند و ازابرهای مهربان باران بخواهند .
گلها ... گلهای خوش بو ، گلهای سرخ ، گلهای لاله .
گلها ... تو مرا یاد گلهای داوودی می اندازی . یه یاد سالهای دور باهم بودنمان . سالهای آغاز . گلهای داوودی با یک عالمه گلبرگ های معصوم . گلبرگ هایی که نمی بینند اما بهتر از آنان که می بینند دنیا را نگاه می کنند . با چشم هایی که به قول سهراب سپهری شسته شده اند . گلهای داوودی یک خانواده بودند . با یک پدر که عشق می دوخت . با یک پدر که ستاره ها سرنوشت او را در یک شب تاریک رقم زدند . وقتی که خسته بود . وقتی که دل شکسته بود . وقتی که دیگر نمی دید، نه مثل پسرش . مثل خودش که عینک رفاقت به چشم زده بود و نمی دانست همیشه ناگهان های نامردهی هستند که می توانند شیره ی یک گل را بگیرند . لطافت گل را بگیرند و خارهای آن را به تماشا بگذارند .
پدر . پدر در یک ناگهان به زندان رفت . برای آدمی که نکشته بود . یعنی نمی خواست بکشد .
پدر . پدر که لا به لای میله های زندان گلهای داوودی می دوخت و زندان بان که به بوی گل حساس بود و پدر دیگر رفته بود و زندان چهار دیوار دارد و یک در که همیشه بسته است . تو آن پدر خسته و دوست داشتنی بودی که همراه با آن موسیقی معصومانه و به یادماندنی ،رفتی . داغ حسرت بود . تلخ بود . هرچه که بود تو نبودی و این نبودن همه ماجرا بود و امروز خوشحالم از این که تو هستی و با یک آب پاش به سراغ گلهای داوودی می روی که نخشکند و مرا به یاد آن روزهای دور می اندازند که رفاقتمان را در خاک باغچه ای کاشتیم تا در هر بهار گل بدهد .
********
مازیار میری :
در دنیای او همیشه عجیب و پر از راز و رمز بود . شاید اولین بار که با قامتی اتوکشیده ، به همراه لبخندی تلخ در قاب تلویزیون دیدمش کمی جا خوردم . چیزی در نگاهش بود که با خودم فکر کردم اگر یک گل کوچک به او بدهم شاید جرات کنم کنارش در آن قهوه خانه ، روی همان تخت بنشینم و صدایش کنم آقا حسینی ، آقا حسینی و از او بپرسم : پشت خنده تلخت چه رازیست ؟ و شاید بعدها بتوانم چشم به انگشتهایش بیندازم و از راز انگشت ششم سر در بیاورم . اما نشد .
بعدتر دوباره دیدمش که رئیس جمهور شده بود . ماکت کره زمین را برداشتم و به دنبال ایندولند گشتم تا ببینم چقدر به ما نزدیک است . آیا می شود روزی به آنجا سفر کنم و از دور هم که شده او را ببینم و فریاد بزنم آقا من شما را می شناسم . دستهایت را نشانم بده . هنوز هم شش انگشت داری ؟ کمی که گذشت فهمیدم عجب آن مرد جدی و عجیب اهل جنوب خودمان است و یک برادر زاده دارد به نام لیلا که به زیبایی گل پامچال است و از بد حادثه تک و تنها سر از شمال در آورده است و هر روز این راز برایم پیچیده تر و پیچیده تر می شد . رازی که در وجود او بود .
عاقبت دیدمش . در کنارش ایستادم و بعد از اولین سلام به دستانش نگاه کردم . به انگشتهایش. مهربان بود . با هم قطعه ای ساختیم . می خندید . مهربان هم می خندید . اما همچنان رازی در نگاهش هست که حالادیگر برایم عجیب نیست . دوست داشتنیست .
******
لیلی رشیدی :
وقتی می گویم پدر به کسی فکر می کنم که همیشه نیست . به کسی فکر می کنم که در خاطره ام و در هرجای دیگر همیشگیست. حتی جادوی صحنه و زرق و برق فیلم و شعبده فیلم هم نمی تواند او را از من بگیرد .
6-7 ساله که بودم تئاتری از پدرم می دیدم که آخر کار کشته می شد. در شب و قتی نمایش به انتها می رسید و نزدیک کشته شدن پدرم ، به خودم ی گفتم خوابم میاد و چشم هایم را می بستم . تا به خودم ثابت کنم هیچ کس نمی تواند حتی برای لحظه ای او را ازمن بگیرد. تا مدتها وقتی پدرم سرکار جدیدی می رفت با نگرانی آخر کار را می پرسیدم که آیا او زنده می ماند یا می میرد ؟ و ته دلم دعا می کردم که پدرم در تمام نقش هایش تا آخر کار زنده باشد.
پدر واژه ایست که برای همه تداعی کننده جاودانگیست . منهای شغل و واقعیت و هرچیز دیگر .
اینجا ایران است رادیو 7