قهوه
آزاده صمدی :
هرشب خواب تو را می دیدم . نمی دونم خوب بود یا بد اما،نمی خواستم این خواب ها ادامه پید کند .
دوست داشتم یک بار دستانم را سمت خوابم دراز کنم و تو را از لابه لای تمام این رویاهای گاه و بی گاهم بیرون بکشم.دوست داشتم به جای اینکه تنها در خواب هایم قدم بگذاری ، یک بار هم که شده هم قدم با خودم شوی . اما تو بازهم هرشی تنها در خوابم همراهیم کردی . شاید یک فنجان قهوه دوای دردم می شد . بله ، یک فنجان قهوه مرا هم از تو دور می کرد هم از رویاهایی که تو همراهیشان می کردی . یک فنجان قهوه برای خودم میریزم اما ، تو ته فنجان قهوه ام هم هستی . می خواهم این بار تصویرت را با آب بشویم . شنیدم آب روشناییست . شاید به این بهانه چشمم به چشمت روشن شد . چشم های تو دو فنجان قهوه اند . اخم که می کنی قهوه تلخ تر می شود
*********
نوید محمد زاده :
قورباغه توی کلاس ورجه ورجه می کرد . آقای افتخاری گفت : قاسم بیا این قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون . قاسم گفت : آقا اجازه ما از قورباغه می ترسیم . آقای افتخاری گفت : ساسان تو قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون . ساسان گفت : آقا اجازه ما ما هم از قورباغه می ترسیم . آقای افتخاری گفت : بچه ها کی از قورباغه نمی ترسه ؟ من دستمو بردم بالا و گفتم : آقا اجازه ما نمی ترسیم . آقای افتخاری گفت : کیف و کتابتو بردار زود از کلاس برو بیرون . فکر کنم محمود منو لو داده باشه وگرنه آقای افتخاری از کجا می دونست که من قورباغه رو تو کلاس انداختم .
اینجا ایران است رادیو 7