تو دیروز هم که بیایی برای من فرداست!
منصور ضابطیان :
قرار نیست تکراری شوی. با وجودی که هر روز می آیی و مرا از خواب بیدار می کنی تا خورشید را ببینم و گاهی باران را که به شیشه تلنگر میزند، فراموش میکنم که دیشب نگران آمدنت بودم. فراموش می کنم که تو مهربان تر از دیروزی. یعنی باید مهربان تر باشی! وقتی کسی مرا دوست دارد نگرانی هایم را به امید بدل می کند. رسیدنت مژده ی روزی دوباره است. اینکه هنوز می توانی عاشق شوی و دوستت بدارند و ضربان قلبت را با عاشقانه هایت تنظیم کنی. فردا یعنی آذر، یعنی ماه آخر پاییز. حیف است که این پاییز هم تمام شود و ما با هم قدم نزده باشیم این پیاده روهای خیس و چشم انتظار را! شاید کسی در فردایی که نمی دانیم کی از راه میرسد منتظرمان باشد. فردایی که قرار است از همین لحظه آن را بسازیم .
*****************
نیما رئیسی :
پشت پنجره ی باران، لحظه ها را نخ می کشم تا فردا بیاید. فردا که روز من است. فردا که روز توست. لباس هایم را اتو زده ام تا نگویی شلخته ای. بازار را گشته ام تا عطر دلخواهت را پیدا کنم. همان که روی لاله ی گوشم می نشیند تا هوا را حالی دیگر بدهد. از سر پل گل خریده ام تا گلدان های خانه جای تو را پر کنند تا فردا که خودت بیایی. خورشید که طلوع کند فردا می شود. چه فردایی؟! برگ ها را زیر پایمان له می کنیم تا فردا صدایی شود از خش خش در گوشهای خسته ی مان! و می دویم تا انتهای خیابان امید، جایی که میرسد به فردایی دیگر. آنجا که پرنده ها روی شاخه هایی نشسته اند که برگ تردید روی آن نمی روید.
بیا! همین لحظه بیا! تو دیروز هم که بیایی برای من فرداست!
اینجا ایران است رادیو 7