روزگاری بود که با یک شاخه گل پژمرده عطر گلستانی را به مشام می کشیدم. زمانی بود که از یک شاخه ی شکسته باغی می ساختم پر درخت، پر برگ، پر سایه. وقت هایی بود که انگشتانم یک برگ کهنه از نامه ای قدیمی را می فشرد و انگار دنیا را در دستم داشتم. و چه سبک بود آن دنیا، چه بی وزن، کوچک. و چه دل بزرگی داشتم. آنقدر که آن همه دلتنگی، دلشوره، بی قراری و چشم انتظاری را در خود گم می کرد و جایشان را به یک دوست داشتن بی اندازه می داد. و تمام گلایه هایش را با یک نگاه گرم و یک سلام بعد از ماه ها و یک عذر خواهی سرسری فراموش می کرد. حالا از آن روزگار روزگاری گذشته. حالا که رو در روی آینه ایستاده ام و خیره در دو چشم آشنا به دنبال خودم می گردم. دنبال من ساده ای که قلبش همیشه با یک باران از نو متولد می شد و می دانم که آن من جایی در گذشته، در گذشته است. هی! تقدیر سر شکسته. بیهوده در جستجوی آن بی تابی های قدیم، دلم را زیر و رو نکن. آبی که پای علفی هرز به باد رفت دیگر با معجزه ی هیچ بارانی به جوی باز نخواهد گشت.


متن خوانی آقای نیما رئیسی (بازیگر)

منبع : http://raadiohaaaft.blogfa.com/