عاشقانه ها 2
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی
دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این
عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو
، مبادا بشوی
آی ! مثل خوره این
فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ،
ورد زبان ها بشوی
من و تو مثل دو تا
رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ،
کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر
ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه
تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ
کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی
که معما بشوی
در جهانی که پر
از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا
باشی، لیلا بشوی
می توانی فقط از
زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم
ها جا بشوی
بعد از این، مرگ نفس
های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که
تو تنها بشوی
سرت که درد نمی آید
از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر
بی مبالاتم
چطور این همه جریان
گرفته ای در من
و مو به موی تو
جاریست در خیالاتم ؟
بگو به من که همان
آدم همیشگی ام؟
نه ... مدتی است که
تغییر کرده حالاتم
چقدر مانده به وقتی
که مال هم بشویم
درست از آب درآیند
احتمالاتم
تو محشری به خدا ، من
بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ،
من از محالاتم
چقدر ساکتی و من چقدر
حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما
از سوالاتم
دلم گرفته اگر زنگ می
زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر
بی مبالاتم
خوب و بد هر چه
نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم
برای خودمان
این و آن هیچ مهم
نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ، بزرگ است
خدای خودمان
بگذاریم که با فلسفه
شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم
برای خودمان
ما دو رودیم که حالا
سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و
هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت
نداریم اگر
رو به هم باز شود
پنجره های خودمان
من و تو با همه ی شهر
تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به
جای خودمان
دیگران هر چه که
گفتند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم
برای خودمان
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم
آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو
می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم
میل - میل توست اما بی تو باور کن که من
در هچوم باد های سرد پرپر می شوم
مهدی فرجی
------------------------------------
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...!!!
نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!!!
خاطره اسدی
میآید صدا از خیابان شب
تو میآیی از سمت پنهان شب
تو میآیی و چتر روشن به دست
قدم میزنی زیر باران شب
تو میآیی و رودی از روشنی
روان میشود روی دامان شب
ببین سایههای فروخفته را
رها در سکوت پریشان شب
ببین غربت قهوهای رنگ من
که شد تهنشین توی فنجان شب
ببین درد یک عابر خسته را
که له میشود زیر دندان شب
در این ظلمت وحشتافزا
بکار گل ماه را توی گلدان شب
بیا بالهای مرا باز کن
رهایم کن از بند زندان شب
در این بیت آخر رسیدی بگو
به پایان من یا به پایان شب
یدلله گودرزی
اینجا ایران است رادیو 7